پيرمرد چشم ما بود
روشن تر از صداي آدمي
• اگر شاعر نتواند معني را جسم بدهد و خيالي را پيش چشم بگذارد... كاري نكرده است. شاعر نيست... شاعر بايد موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را كه خود دارد در مردم توليد كند
«ترا من چشم در راهم
شباهنگام كه مي گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياهي و از آن دلخستگانت راست اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سروكوهي دام
گرم يادآوري يا نه، من از يادت نمي كاهم
ترا من چشم در راهم»
نيما
نسيم تحولات اجتماعي و سياسي اي كه در قرن نوزدهم و در آستانه قرن بيستم ميلادي از جانب اروپا وزيدن گرفته بود، بزودي بخشهايي از مشرق زمين را نيز فراگرفت. در ايران كه جنبش مشروطه خواهي سرفصل جديدي را در عرصه هاي اجتماعي و فرهنگي به دنبال داشت در واقع محصول و ادامه منطقي اين حركت بزرگ بشري بود.
در پيوند با چنين ساختاري كه به تحول در مناسبات اجتماعي و اقتصادي انجاميد، در قلمرو ادبيات، بخصوص در گستره شعر نيز كه تا پيش از اين در پي «انحطاط ادبي» و بازگشت به ساختارهاي فرسوده و كهن، فضاي انديشه و خيال به سكون و سكوت تن داده بود. «انسان شهري» در فراينده تازه به دادخواهي از حقوق خويش برخاست و در پي آن، زمينه تحولات فراواني نيز در عرصه هاي انساني فراهم گرديد. چرا كه «ترك خوردن سد سديد نظام كهن شعر فارسي در اوج و رسميت يافتن شعر عوام، براي روشنفكران و شاعراني كه با شعر اروپايي آشنايي داشتند و از مدتها پيش خواهان دگرگوني نظام شعر سنتي بودند، اين امكان را به وجود آورد كه با آزادي و توان بيشتري در مقابل ادامه شعر رسمي ـ سنتي ايران بايستند و نظام نويني را جانشين آن گردانند».
بنا بر اين، تا پيش از مشروطيت، جريان شعر، با همه افت و خيزهايي كه داشت، تنها در زبان آوري و مضمون پردازي به «مديحه هاي مكرر» ختم مي شد و جز تكرار راه و رسم پيشينيان، اتفاق تازه اي در ذهن و زبان شاعر اين روزگار، بوقوع نمي پيوست.
نگاهي به وضعيت ادبي و ساختار فرهنگي عصر مشروطيت و پس از آن، نشان مي دهد كه ضرورت آرمان خواهي و عدالت طلبي مردم از صاحبان قدرت، بتدريج خود را در عرصه تحولات سياسي و فرهنگي پيدا كرده بود. بسياري از هنرمندان و ادباي اين دوره، براي سازگار شدن با شرايط تازه، چاره اي نداشتند كه نسبت به طرح مسائل و مدنيت «جديد» به تجربه ها و قالبهاي تازه تري توجه نشان بدهند. به عبارت ديگر، به واقعيت موجود اعتبار ديگري ببخشند. به همين جهت، ديگر «ادبيات كلاسيك ايران ـ بخصوص ادبيات منظوم با قواعد و قوانين مزاحم و سختگير خود كه در طول تاريخ ادبي ممتد ايران تغييري عمده در آن راه نيافته بود، ديگر آن قدرت و صلاحيت را نداشت كه حيات اجتماعي معاصر را با همه پيچيدگيها و تضادهاي آن بيان كند». بزودي تقابل كهنه و نو بوقوع پيوست كه جدي ترين آنها درگيري لفظي ملك الشعراي بهار و تقي رفعت در سال ۱۲۹۴ شمسي بود اما بتدريج شاعران صاحب نامي همچون بهار، ايرج، عشقي و عارف كه صداي ناقوس عصر جديد را شنيده بودند، بزودي از انحطاط «موجود» فاصله گرفتند و هر كدام به تناسب توان و باور داشت خود، اصول «كهنه» ادبي را به كناري نهادند و به سود نوانديشي و عناصر زنده شعري،دست به تجربه هايي در قالب هاي نوين زدند. البته اين چنين رويكردي، تنها در حوزه تغيير قالبها و اوزان عروضي خلاصه نگرديد، بلكه از طريق نشريات و چاپ كتب، به قلمرو تفكر و تخيل شاعران در برخورد با پيرامونشان نيز سرايت كرد. بسياري اين دوره را كه مقارن با آغاز جنگ جهاني اول و پيدايش سلسله پهلوي بود، «دوره بيداري» نام نهاده اند. از سوي ديگر، شعر نو كه بر آيند واقعي تحولات اجتماعي اين دوره به حساب مي آمد بزودي توسط نوآوراني همچون رفعت و كسمائي و خامنه اي به موقعيتي تازه گام نهاد كه از سنت گرايان پيشين، بسيار جلوتر حركت مي كرد و در ادامه اين رويداد يعني قانونمنديهاي تكامل فرهنگي در قلمرو واقع گرايي، در حقيقت مي توان نتيجه گرفت كه «شعر نو پس از آن كه در دهه هاي اول قرن بيستم، نخستين موج (موج رمانتيسم) را از سر گذرانيد، تحت فشار سياستهاي روز آثار نيما و همزمان او جاي خود را به نوعي «سمبوليسم اجتماعي» ـ به «شعر ضد شب» داد. شعري كه زبان هنرش تصوير بود، تصويري نيرومند و روشنگر كه به بيان نمادگرايانه واقعيت اجتماعي مي پرداخت».
در ادامه چنين فرايندي بود كه اصل تجددخواهي فردگرايانه از يك سو و آگاهي و دردمندي شاعر از سوي ديگر، جريان شعر را به عصري زنده و پويا وصل كرد. لذا بسيار بجا خواهد بود كه گفته شود: «شعر حقيقي و ناب، آينه روح و شخصيت جامع شاعر است و نه شخصيتي كه در ارتباط با زندگي در جامعه مي نمايد. صورت و معاني محتمل شعر از حادثه اي تكوين مي يابد كه از اندوخته ها و تجربه هاي شاعر و دانشها و حساسيتها و ظرفيتهاي ذوقي و هنري و علمي و فطري اوست». اين حركت كيفي كه بتدريج در شعر شاعران پس از مشروطيت خود را نشان داد در واقع بر گرفته از سرچشمه فياض زبان و فرهنگ مردم اين مرز و بوم بود كه در آغاز «از لحاظ مضمون تشكيل يافته و بعد از آن در اشكال كلاسيكي افكار و انديشه هاي مترقي نوين عرضه شده، اشكال تازه اي به ميان آمده است».
نيما در بخشي از مقدمه «افسانه» كه در سال ۱۳۰۲ شمسي منتشر شده مي گويد: «چيزي كه بيشتر مرا به اين ساختمان تازه معتقد كرده است همانا رعايت معني و طبيعت خاص همه چيز است و هيچ حسني براي شعر و شاعر بالاتر از اين نيست كه بهتر بتواند طبيعت را تشريح كند و معني را بطور ساده جلوه بدهد».
اما براي پي بردن به اين شيوه نگاه، بايد در ساختارهاي ذهني و روزگار كودكي شاعر به جست وجو پرداخت، تا علت اين رويكرد را دريافت: «تمام خيالات من براي شناسايي چيزهاي خوبي بود كه مي خواستم فقط با آن شناسايي بر همسران خود تفوق يابم... در پانزده سالگي مي رفتم كه مورخ شوم. گاهي نقاش مي شدم و گاهي روحي. گاه طبيعي. خوشبختانه هر نوع قوه خلاقه در من وجود داشت... مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار، كه نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت». نيما در «ارزش احساسات» ميل به آزاد شدن را همراه يك امر تاريخي مي داند چرا كه «جريان تاريخ هر دوره در رد و قبول وقايع، عبارت از كشش به طرف آزادي است. در شعر هم قيدهايي هست.
مهمترين ويژگي شعر نيما گره خوردگي انسان و طبيعت در يكديگر و استقرار «جوهر زمانه» به كمك عناصر زنده شعري است. همين ويژگي بزودي پيروان و صاحب نظران بسياري را متوجه درون مايه كارهاي وي كرد. چيزي نمي گذرد با چاپ منظومه «خانواده سرباز» در سال ۱۳۰۵ شمسي، عليرغم مخالفت هاي سنت گرايان، پويايي انديشه شاعر بالنده تر مي شود اما انعكاس حركت شعر (از آغاز تا به امروز)، در ميان گروههاي مختلف متفاوت و در خور تأمل است: «نخست ـ آنها كه از آغاز دربرابر نيما و كار او جبهه گرفتند. اگر نيز اين نوشته ها را خوانده باشند به دلايل متعدد نمي توانسته اند به ميزان ارزش آنها پي ببرند...
دوم ـ آنها كه از آغاز خود را همراه نيما نشان دادند ولي عملاً ثابت كردند كه حتي به اصل كوتاه و بلندي مصراعه نيز... پي نبرده اند...
سوم ـ آنها كه فقط و فقط به اصل كوتاه و بلندي مصراعها پايبند بودند و مطلقاً به مباني و اصول ديگر شعر نيمايي توجه نداشتند يا داشتند و به اقتضاي مطلوب روز نخواستند خود را شاعري به مفهوم واقعي كلمه معرفي كنند و بشناسانند...
چهارم ـ آنها كه در اوائل، به راستي خود را دنباله رو واقعي نيما نماياندند. اما با همه آمادگي و استعدادي كه داشتند سرانجام منحرف شدند و به راهي ديگر افتادند... و به خلاف نظرآنان كه اين نوع شعر را پلي مي دانستند، ميان شعر كهن و شعر نيمايي، سالها شعر واقعي اين سرزمين را از حركت و راستين خود بازداشتند.
پنجم ـ آنها كه در اين ميان يا نسبت به بنيانگذار و بدعت گزار شعر امروز بطور كلي اعتراض كردند و اين بدعت را حق خود دانستند، يا بي آنكه چنين ادعايي داشته باشند، خود به كاري دست زدند كه ديگر نه ضوابط شعر كهن را در برداشت و نه اصول و مباني شعر نيما را.
ششم ـ آنها كه در اين اواخر... ظهور كردند و بي اتكاء به اصول شعر كهن و نيز بي اتكاء به مباني شعر نيمايي همچون گروه پنجم. منتها افراطي تر و تندتر راهي ديگر برگزيدند و به نام «موج نو» معروف شدند.
هفتم ـ آنها كه از ابتدا (و تا امروز) در عين حال كه خود را دنباله رو واقعي شعر نيما نشان دادند نيز در صدد برآمدند كه خود در توجيه و توضيح و تفسير كار نيما متحمل زحمات و كوششهاي بسياري شوند و شدند و سپس به تدريج بهترين نمونه هاي شعر نيمايي را ارائه دادند و حتي بعدها خود برمبناي تجربيات نيما به زباني و ساختماني ديگر در شعر رسيدند».
نيما كه با حركت نوين خود توانست اسطوره هاي شب و فقر را محور انديشگي خود قرار دهد، بزودي بازتاب آن را در شعرهاي «اي شب» و «كار شب پا» و «پادشاه فتح» و «خانواده سرباز» و «ناقوس» و سرانجام «مرغ آمين» به نمايش مي گذارد كه «مجموعه اين بدعتهاي زباني به شاعر امكان و ميدان داده است كه چشم او، در هر زاويه اي از دنياي شاعرانه اش، واقعيت هاي سخت و خشن زندگاني اش را هم كه پيش از اين شاعرانه نمي نموده است، ببيند و بيان احساسش با هر واژه اي كه طلب مي كند ادا بشود، خواه اين واژه در كوچه زندگي مي خوابند و الفت مي گيرند».
اما از آنجايي كه شاعر در موقعيت «شناخت هنري» طبايع مردم و طبيعت را يكي مي بيند، لذا براي يافتن و گشودن دنياي واژه ها به رويكردي زيبا شناسانه روي مي آورد و از اين طريق ارزشهاي فرهنگي را به خدمت نو انديشي و نو آوري خود مي گيرد. با اين همه شعر وي «شعري است تلخ و شعري است دردمند، شعري است بر مفصل ابهام و وضوع حيات، اما شعري عصيانگر نيز هست و شعري است با ايمان، شعري است آينده نگر، اما اين آينده نگري از خوش بيني هاي سطحي و غير واقعي نيست، بلكه از سر همان ايمان و عصيانگري است. اين آينده نگري از سر هر بسته ديدن همه چيز جهان است. اين ديد برآيند همه اجزاي هستي و حركتها و موقعيتهاي دورانهاست». نيما در آغاز حركتي چنين، براي انسان معاصر فصلي تازه مي گشايد و به دور از واپس گرايي كهنه سرايان، با زبان رفتاري ارگانيك بر قرار مي كند و با تصرف در نحو و برجسته نمايي عناصر زباني، جنبه هاي عاطفي و موسيقيايي آن را كشف كرده و تشخص و جايگاه كلمات را به درستي يادآور مي شود: «مايه اصلي اشعار من رنج من است، به عقيده من گوينده واقعي بايد آن مايع را داشته باشد. من براي رنج خود و ديگران شعر مي گويم. خودم و كلمات و وزن و قافيه در همه وقت براي من ابزارهايي بوده اند كه مجبور به عوض كردن آنها بوده ام، تا با رنج من ديگران بهتر سازگار باشند».
از سوي ديگر، نيما در به كارگيري سمبولها و بهره گيري از ساختارهاي اساطيري، همواره به سمت عيني تر كردن اشياي پيرامون خود حركت كرده و مانند هر هنرمند ديگري به هستي اشيا در گذر از «مناسبات» نظر دارد و كاربرد اجتماعي هنر را نه در شعار، بلكه در عمل اجتماعي مي شناسد. چرا كه از منظر شاعر، شعر انعكاسي از هستي است كه با مسائل زندگي ارتباط نزديك دارد.
در ادامه زندگي شاعرانه و در عصر پهلوي اول كه فشارهاي فرهنگي روزگار مردم را تيره و تار كرده بود، وظيفه اجتماعي شعر به رسالتي تازه فراخوانده مي شود و آن طرح «من» اجتماعي شاعر و عبور از نظم كهن به منظور محور قرار دادن انسان در دايره شعر امروز و سرانجام دفاع از عنصر آگاهي و تجربه هاي زنده و پويا بود.
نيما در «حرفهاي همسايه» كه به نوعي نمايانگر نظرات تئوريكش در عرصه شعر به حساب مي آيد از واقعيت تازه اي سخن مي گويد: «اگر شاعر نتواند معني را جسم بدهد و خيالي را پيش چشم بگذارد... كاري نكرده است. شاعر نيست... شاعر بايد موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را كه خود دارد در مردم توليد كند».
شاعر طرز بيان و ادراك هنري را جلوتر از شاخصه هاي ديگر مي بيند و در نهايت كوشش شاعر در رسيدن به مرزهاي خلاقيت را «نشانه يك زندگي عالي و خيلي بشري» مي شناسد. اما از آنجايي كه نيما در فرايند شعر از حقانيتي «مدرن» و امروزي دفاع مي كند، پيوسته مورد هجوم و حمله كهن گرايان بوده و به همين جهت در زمان حياتش، آماج بيشترين تهمت ها قرار گرفت. ولي صميميت و يگانگي شاعر با مردم زمانه اش آنقدر ساده و عميق و انساني بود كه هيچ حجابي نمي توانست، چهره واقعي اش را بپوشاند. فريدون رهنما در نخستين روزهاي مرگش مي نويسد: «شاعر بود. زنده بود. چيزهايي كه مي ديد در دلش مي نشست و در چشمش نقش مي بست به پاكي رودخانه ها و كوهها و دشتهايي كه ديده بود مي انديشيد و مي سرود. دروغ نمي گفت، شعرش را از اينجا و آنجا نمي دزديد. صحنه آراي زبردست شعر و انديشه هاي ديگران نبود... جهاني با خود برد. جهاني كه مهربان بود و آماده گسترش، در جهان او آدمي مي بايست به درختها و مرغها رشك ببرد و حتي خشم به گله مبدل مي شد».
گفتني است كه كار بزرگ نيما در عرصه شعر امروز، همانا جدا كردن شعر از موسيقي و نزديك كردن آن به ساختار نثر است. چرا كه خطوط تصويري به بركت زبان حالات شاعرانه را طبيعي تر بيان مي دارد. به عبارت ديگر، ذهنيت وعينيت را به يگانگي و وحدت فرا مي خواند. «مقصود من جدا كردن شعر زبان فارسي از موسيقي آن است كه با مفهوم شعر وصفي سازش ندارد. من عقيده ام بر اين است كه مخصوصاً شعر را از حيث طبيعت بيان آن به طبيعت نثر نزديك كرده و به آن اثر دلپذير نثر را بدهم... شعر را از مصرع سازيهاي ابتدايي [آزاد] كنم.».
از سوي ديگر، لازم به يادآوري است كه در شعر نيمايي موقعيت و جايگاه وزن را محتواي آن مشخص مي كند، چرا كه «در وزن نيمايي... شاعر هيچ قالب از پيش آماده اي براي كار خود ندارد و محتواي اثر ناگزير است فرم شايسته خود را هم با خودش بيافريند». با اين همه يكي از آموزگاران شعر امروز، ادامه كار نيما در دهه ۲۰ را اينگونه ارزيابي مي كند: «نيما با شعرش در سال بيست و چهار و پنج درست به صورت ستاره كوره اي درآمده بود كه از كهكشان خودش گريخته باشد، اما فقط چند سال وقت مي خواست تا اجرام ديگر آن را درك كنند و فقط پانزده تا بيست سال فرصت لازم بود تا همين ستاره كوره متعلق به كهكشاني ديگر خورشيدي بشود كه در مداراتش منظومه اي چنان درخشان به گردش آيد كه در سراسر تاريخ شعر ما بي سابقه باشد». بنابراين مهمترين ويژگي شعر نيما همانا داشتن ديدگاه انساني و جهان بيني اجتماعي است كه در فراگرد زاده شدنش از «اضطراب جهان» مي گويد. در اين ميان فضاها، آدمها، عناصر بومي، تصاوير سبز و روشن و از همه مهمتر خود زندگي چنان ساده و سرزنده ترسيم شده اند كه انگار همه چيز در وحدتي عميق، در پيوند با عناصر بومي خلاصه مي شوند. زيرا شخصيتهاي شعر نيما اغلب مردماني كوچك و ساده و دردمند هستند كه به سوي جريان عظيم زندگي در حركتند و هر كدام نمايانگر يك تيپ خاص اجتماعي هستند.
به همين جهت «هماهنگي و يكپارچگي شاعر نوپرداز مرهون اين واقعيت است كه شاعر درد عميق، دلي آگاه، بياني آزاد و اراده اي استوار براي بيان آن درد و آن آتش درون دارد». و اين روند در تخيل خلاق نيما پيش از هر شاعر ديگري در اين زمانه جلوه گر است. جلال آل احمد در «پيرمرد چشم ما بود» تصويري دلنشين و انساني از نيما به دست مي دهد كه مي تواند مكملي باشد در جهت شناخت وي كه در چشم انداز آن مي توان به احوال و زواياي خاموش «پيرمرد» اندكي دست يافت و آن حقانيت بزرگ را لمس كرد: «پيرمرد دور از هر ادايي به سادگي در ميان ما زيست وبه ساده دلي روستايي خويش از هر چيز تعجب كرد و هرچه بر او تنگ گرفتند، كمربند خود را تنگ تر بست تا دست آخر با حقارت زندگي هامان اخت شد. همچون مرواريدي در دل صدف كج و كوله اي در گوشه تاريكي از كناره پرتي سالها بسته ماند. نه قصد سير و سياحتي كرد و نه حتي آرزوي بازار ديگر و خريداري ديگر را. هرگز نخواست با كبكبه احترامي دروغين اين عفريته روزگار عفن ما را از پابرجا بزند و در چشم او كه خود چشم زمانه ما بود، آرامشي بود كه گمان مي بردي شايد هم به حق از سر تسليم است، اما در واقع طمأنينه اي بود كه در چشم بي نور يك مجسمه دوره فراعنه هست».
و سرانجام اين را نيز بگوييم كه چهره ادبي و اجتماعي نيما از خلال حرفهاي خودش و ديگران تا حدود زيادي قابل دريافت و محل داوري است، زيرا نقش فرهنگي و انساني نيما در ادب معاصر كم نظير و حضورش در شعر امروز يك پديده زنده و تاريخي است: نيما شاعري است كه چراغش را در شبي تاريك در آمد و رفتن همسايه اش افروخته است، با كرداري روشن تر از صداي آدمي!
«هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ابر، از بر كوه
سوي من تاخته است
هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا،
هم از اين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را
با تنش گرم، بيابان دراز
ـ مرده را ماند در گورش تنگ ـ
به دل سوخته من ماند
به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب،
هست شب، آري شب.
«نيما»
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:48  توسط آترین
|