نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن يك سند تاريخي- ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد . از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی. شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است. از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان. الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان. با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن. الله اکبر خلیفه مسلمین عمربن الخطاب از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری ) به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم. این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است. مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست. زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید. شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد. خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟ شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟ افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها. من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما. این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده. آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد. من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت. یزدگرد سوم ساسانی "
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:14  توسط آرمیتا
|
|
جاوید ایران
در ايران باستان هميشه مقام زن و مرد برابر و در كنار هم ذكرشده است، حتي گروهي از ايزدان مانند آناهيتا زن هستند و در ميان امشاسپندان، امرداد و خرداد و سپندارمذ، كه صفات اهورامزدا است زن ميباشند.
وآنچه در اوستا آمده است همه نشانه اي از همسنگي زن و مرد است، در فروردين يشت چنين آورده شده: اينك فروهر همه مردان و زنان پاك را مي ستائيم آنان كه روان هايشان در خور ستايش و فروهرهايشان شايسته است اينك فروهر همه مردان و زنان پاكدين را مي ستائيم.
در زمان شاهنشاهي هخامنشيان، براساس لوح هاي گلي تخت جمشيد زنان هم دوش مردان در ساختن كاخ هاي شاهان هخامنشي دست داشتند و دستمزد برابر دريافت مي نمودند، پيشه بيشتر زنان در دوره هخامنشيان صيقل دادن نهائي سنگ نگاره ها و همچنين دوخت و دوز و خياطي بوده است. بنابراين در شاهنشاهي بزرگ هخامنشي با برابري و تساوي خقوق زنان با مردان سر و كار داريم.
بايد خاطرنشان كرد كه زنان در زمان بارداري و با بدنيا آوردن كودكي براي مدتي از كار معاف ميشدند، اما از حداقل حقوق براي گذران زندگي برخوردار مي گشتند و علاوه بر آن اضافه خقوقي بصورت مواد مصرفي ضروري زندگي دريافت مي نمودند، همچنين در گل نوشته هاي تخت جمشيد شاهد آن هستيم كه در كارگاههاي خياطي، زنان بعنوان سرپرست و مدير بودند و گاه مردان زيردست زنان قرار مي گرفتند.
اما زنان خاندان شاهي از موقعيت ديگري برخوردار بودند، آنان مي توانستند به املاك بزرگ سركشي كنند و كارگاه هاي عظيم را با همه كاركنانش اداره و مديريت مي كردند و درآمدهاي بسيار زياد داشتند، اما بايد خاطرنشان كرد كه حسابرسي و ديوان سالاري هخامنشي حتي براي ملكه هم استثنا قائل نمي شد و محاسبه درآمد و مخارج از وي مطالبه مي كرد.
در يكي از گل نوشته ها (لوح هاي گلي) رئيس تشريفات دربار داريوش بزرگ دستور تحويل 100 گوسفند را به ملكه صادر مي كند تا درجشن بزرگ تخت جمشيد كه 2000 مهمان دعوت شده بودند، بكار روند.
دريكي از مهرهاي بدست آمده از تخت جمشيد زني بلندپايه در صندلي تخت مانندي نشسته و پاهايش را روي چهارپايه اي گذارده و گل نيلوفري در دست دارد و تاجي برسرنهاده كه چادري روي آن انداخته شده است و به تقليد از مجلس شاه ، نديمه اي در برابر او ايستاده و عود سوزي در آن ديده مي شود. اين مهر يكي از زنان ثروتمند دربار هخامنشي است كه نقش مهمي در مديريت جامعه داشته است و دستورات خود را به اين مهر منقوش مي كرده است.
بنابراين با كمك گل نوشته هاي تخت جمشيد تصويري كاملا نو از زنان و ملكه هاي هخامنشي بدست مي آوريم كه برخلاف ادعاي نويسندگان يوناني، كه آنها را عروسكهايي محبوس در حرم سراها مي دانستند، نه تنها همدوش مردان در آئين هاي مذهبي شركت مي كردند، بلكه در صحنه زندگي و در اداره امور كشور هم نقش و شخصيت مستقل خويش را حفظ مي كردند. بررسي دقيق لوح هاي ديواني تخت جمشيد نشان مي دهد، كه زن در دوران فرمانروائي هخامنشيان بويژه در زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ از چنان مقامي برخوردار بودند كه در ميان همه خلق هاي جهان باستان نظير نداشت.
منابع :
1- از زبان داريوش : خانم پروفسور هايدماري كخ
2- زن در ايران باستان : هدايت ا... علوي | |
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:31  توسط هیوا
|
بنام دادار اورمزد
می خواهم اکنون از زاویه دیگری به واکاوی یکی از مهمترین دشواری های بشریت در سده بیستم و اکنون هم بیست و یکم٬ بپردازم. پیش از درونشد به جستار٬ می خواهم کمی و بسیار کوتاه به ریشه این دشواری در تاریخ معاصر دنیا بپردازم. نژاد پرستی یک پرسمان همیشگی در درازنای تاریخ بوده است که همیشه مورد بیزاری انسان های پاک بوده است و از اینرو هیچگاه نتوانسته پایه های محکمی داشته باشد. در سده نوزدهم پایه های یک جریان شوم بنیاد نهاده شد که در نخستین سال های سده بیستم به اوج خود رسید. بنیاد نهاده شدن جریان ها و گروه های فاشیستی در دنیا در نخستین سال های سده بیستم خود گواهی است بر جریان نو نژاد پرستی. در آن زمان بیشتر تلاش ها بر ستیزه با یهودیان در سراسر دنیای به اصطلاح متمدن آن روزگار بود. در اروپا بسیاری یهودیان مورد آزار قرار گرفتند. آزار یهودیان پایه های نژادپرستی نو را بنیاد نهاد. شخصی بنام هیتلر با بهره گیری از نام بزرگ قوم آریایی و همچنین بهره گیری از نمادهای آن در تلاش برای توجیه نژادپرستی خویش بود. البته بایسته است که برای بررسی پرسمان هیتلر به واکاوی بیشتری پرداخت. اکنون تلاش من این نیست که درباره هیتلر سخن برانم. ولی پس از جنگ جهانی دوم الگوهای فاشیستی نه تنها نابود نشدند٬ بلکه بر دامنه آن ها افزوده شد. اگر تا پیش از جنگ جهانی دوم بیشتر تلاش ها بر ضدیت با یهودیان متمرکز می بود٬ پس از آن ضدیت با ایرانیان٬ ضدیت با مسیحیان٬ و همچنان ضدیت با یهودیت سرلوحه کار نژادپرستان گوناگون قرار گرفته است.
اکنون چندی است که ضدیت با ایرانیان شدت یافته است. در حالی که همگان می دانند پشت این قضیه چه کسانی هستند. برپا کردن رفراندوم فرمایشی برای جدا کردن بحرین از ایران٬ یکی از کوچکتریین این کارها بود. پس از جنگ جهانی دوم نخست قائله آذربایجان راه انداخته شد و سپس بگونه ای پی در پی آفند به ایرانیان در حال انجام است. اقوامی که در درازنای تاریخ تنها به وحشیگری و دد منشی شناخته شده اند و هیچ تمدنی نداشته اند٬ آفند به تمدن بزرگ آریایی را پیش گرفته اند. قوم تازی و مغول که تنها برای چشمداشت به منابع ایران عزیز به این سرزمین آمدند٬ اکنون دست بردار نیستند و مدام با طرح ادعاهای دروغین هم دنیا را به خنده و هم گریه وامی دارند. دنیا به نادانی این اقوام می خندد و از خطری که برای آینده دنیا خواهند داشت٬ نگران است.
در این نوشتار تمرکز من بر قوم تازی است. قومی که به شوند نادانی و واپس ماندگی شان٬ می خواهند از تمامی دنیای متمدن انتقام بگیرند و اکنون نزدیکترین دنیای متمدن به آن ها٬ ایران عزیز ما است. پس از جنگ تحمیلی تازیان بر ایرانیان که به پیروزی ایران منجر شده است آن ها از جهات دیگر وارد شده اند. جعل نام سپند و بلند خلیج فارس خود گواهی می دهد که اینان چقدر از ایرانیان کینه دارند. اگر بخواهیم موشکافانه سخنان تازیان را واکاوی کنیم در می یابیم که آن ها با سه کشور ایران٬ آمریکا و اسرائیل مشکلات اساسی دارند. آن ها نمی توانند این ۳ کشور را تاب بیاورند. پس یهودی ستیزی٬ مسیحی ستیزی و از همه مهمتر٬ ایران ستیزی را پیشه کرده اند. جعل نام خلیج فارس پرسمانی است که اگر اکنون جلوی آن گرفته نشود٬ دیگر نمی توان در آینده روی امنیت جهانی حساب کرد و صلح جهانی به خطر خواهد افتاد. افزون بر این٬ اقتصاد و فرهنگ بگونه ای باور نکردنی سقوط خواهند کرد. محیط زیست کره زمین از جنگل ها و مراتع گرفته تا آب ها و حتی محیط های بکر کویری هم از دست این قوم ددمنش در امان نخواهد بود. همه چیز جهان در کام انتقام این تازیان فرو خواهند رفت. پس بایسته است که جلوی آن ها گرفته شود.
بدون دانستن شوندهای گستاخی تازیان٬ نمی توان مبارزه ای درخور با آن ها داشت. همانگونه که پیشتر برشمردم بزرگترین شوند این مشکل٬ واپس ماندگی فرهنگی این قوم است. بدین معنی که چون خودشان فرهنگ ندارند٬ و نمی توانند با فرهنگ شوند٬ به ستیزه با دیگر فرهنگ ها مشغولند. اکنون با ایرانیان و پس از آن با اروپا و دیگر نقاط زمین. اکنون نام خلیج فارس را جعل می کنند و پس از آن نوبت به اقیانوس ها می رسد که برای نمونه بجای اقیانوس هند بگویند اقیانوس عربی.
در بخش اقتصادی که شاید پشتوانه تازیان برای گستاخی شان باشد٬ آن ها از موهبت نفت برخوردارند. درآمدهای کلان نفتی در کنار جمعیت پایین کشورهای تازی یک پشتوانه قدرتمند اقتصادی به آن ها داده است. بوجود آمدن واحد پول یگانه اروپایی یعنی یورو٬ فرصتی بود که تازیان از آن بهره بردند و به شوند سیاست های نادرست دولت آمریکا٬ توانستند اقتصاد را در اروپا از دست یهودیان بگیرند. در شرایطی که دولت آمریکا بگونه ای شدید از یورو انتقاد می کرد٬ آن هم به شوند اینکه یورو ضعیف است٬ سرمایه های یهودی و آمریکایی از اروپا بیرون رفتند و در شرایطی که اروپا در حال سقوط بود٬ میدان برای تازیان خالی از رقیب بود. آن ها با سر ریز کردن سرمایه های تازی به اروپا٬ از سقوط اقتصادی اروپا جلوگیری کردند و اکنون خود را ولی نعمت اروپاییان می دانند. از سویی سیاست های نادرست دولت آمریکا درباره ایران٬ روزبروز به فربه تر شدن تازیان کمک بیشتری می کند. بدینگونه و با سیاست های نادرست و خصمانه دولت آمریکا در برابر ایران٬ رفته رفته بازرگانان ایرانی از صحنه رقابت در خاور میانه خرج می شوند و جای آن ها را تازیان ثروتمند می گیرند. در چنین شرایطی دولت آمریکا دارد هم به نابودی خودش و هم اسرائیل و از همه مهمتر٬ ایران٬ کمک می کند. البته من در این نوشتار به عوامل درونی اشاره ای نمی کنم. زیرا اکنون سخن بر جلوگیری بشریت است و این به این جستار ماهیتی فرا ایرانی و فرا منطقه ای می بخشد. از سوی دیگر با بالا رفتن بی سابقه قیمت نفت٬ دنیا کم کم دارد در ترس غرق می شود. شوربختانه دولت آمریکا بگونه ای غیر مستقیم در این بازی دارد به سود تازیان بازی می کند. ولی اکنون شرایطی وجود دارد که ۳ کشور مهم و تأثیر گذار ایران٬ آمریکا و اسرائیل٬ باید برای بشریت با هم متحد شوند. چندی پیش تارنما یا به گفته بهتر موتور جستجوی گوگل در کار ناشایستی که کلیه قوانین جهانی را زیر سوال می برد٬ اقدام به جعل نام خلیج فارس نموده است. آشکار است که دولت آمریکا برای در امان بودن از دادگاه لاهه٬ از راه شرکت خصوصی گوگل وارد شده است که دولت ایران نتواند در دادگاه لاهه اقامه دعوی کند. ولی نمی داند با این کار دارد به نازیسم نو سده بیست و یکم٬ یعنی اعراب کمک می کند.
اکنون گوگل یک نگر سنجی براه انداخته که این کار هم خلاف قانون است. من و بسیاری دیگر بنا به وظیفه میهنی مان در این نگر سنجی شرکت کردیم. زیرا اکنون باید تنها پدافند کنیم. ولی گوگل باید این نام را هرچه زودتر پاک کند. نه اینکه شرط بگذارد که اگر امضاها به یک میلیون رسید آن را پاک می کند. این هم از احمق بازی های دولت آمریکا است. در بخش دیدن امضاها بسیاری امضا از افراد غیر ایرانی مانند کانادایی و آمریکایی و حتی یهودی دیدم که بیشتر آن ها بر شکل گیری جنبشی برای مقابله با این نازیسم نو در دنیا تأکید داشتند. این می تواند مایه شادی باشد که افزون بر ایرانیان٬ یهودیان و مسیحیان سراسر دنیا نیز به خطر بزرگی که این فاشیسم کور یا به گفته بهتر٬ نازیسم نوی تازیان پی برده اند و خواستار مقابله با آن هستند. اکنون ایران مهمترین سنگری است که باید همه دنیا برای پدافند از آن هم قسم شوند. من بعنوان یک انسان ایرانی خواهان آن هستم که همه بگونه ای مدون به پدافند از ایران بپردازیم. زیرا پدافند از ایران٬ پدافنداز بشریت است. بشریتی که چشم انتظار و نگران نتیجه این مبارزه هستند. پس ما باید اکنون خود را در شرایط جنگی با تازیان در نگر بگیریم و هم برای بشر امروز و هم بشر فردا٬ شوند امنیت باشیم و باید بتوانیم بشریت را از این خطر بزرگ در امان بداریم. پس بایسته است که همه ما با هر مرام و مسلکی که داریم٬ مسلمان٬ زرتشتی٬ ارمنی٬ آشوری و ... یکپارچه به مبارزه با این خطر بپردازیم و باید بسیار فراتر از یک میلیون امضا جمع آوری شود. تا لحظه ای که من این مطلب را می نویسم٬ حدود ۴۶۲۰۰۴ امضا جمع آوری شده است. من برای وظیفه ای که دارم٬ لینک امضا را قرار می دهم.
برای امضا به اینجا بیایید. میهن پرستان منتظرتان هستند.
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:6  توسط آترین
|
پيرمرد چشم ما بود
روشن تر از صداي آدمي
• اگر شاعر نتواند معني را جسم بدهد و خيالي را پيش چشم بگذارد... كاري نكرده است. شاعر نيست... شاعر بايد موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را كه خود دارد در مردم توليد كند
«ترا من چشم در راهم
شباهنگام كه مي گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياهي و از آن دلخستگانت راست اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سروكوهي دام
گرم يادآوري يا نه، من از يادت نمي كاهم
ترا من چشم در راهم»
نيما
نسيم تحولات اجتماعي و سياسي اي كه در قرن نوزدهم و در آستانه قرن بيستم ميلادي از جانب اروپا وزيدن گرفته بود، بزودي بخشهايي از مشرق زمين را نيز فراگرفت. در ايران كه جنبش مشروطه خواهي سرفصل جديدي را در عرصه هاي اجتماعي و فرهنگي به دنبال داشت در واقع محصول و ادامه منطقي اين حركت بزرگ بشري بود.
در پيوند با چنين ساختاري كه به تحول در مناسبات اجتماعي و اقتصادي انجاميد، در قلمرو ادبيات، بخصوص در گستره شعر نيز كه تا پيش از اين در پي «انحطاط ادبي» و بازگشت به ساختارهاي فرسوده و كهن، فضاي انديشه و خيال به سكون و سكوت تن داده بود. «انسان شهري» در فراينده تازه به دادخواهي از حقوق خويش برخاست و در پي آن، زمينه تحولات فراواني نيز در عرصه هاي انساني فراهم گرديد. چرا كه «ترك خوردن سد سديد نظام كهن شعر فارسي در اوج و رسميت يافتن شعر عوام، براي روشنفكران و شاعراني كه با شعر اروپايي آشنايي داشتند و از مدتها پيش خواهان دگرگوني نظام شعر سنتي بودند، اين امكان را به وجود آورد كه با آزادي و توان بيشتري در مقابل ادامه شعر رسمي ـ سنتي ايران بايستند و نظام نويني را جانشين آن گردانند».
بنا بر اين، تا پيش از مشروطيت، جريان شعر، با همه افت و خيزهايي كه داشت، تنها در زبان آوري و مضمون پردازي به «مديحه هاي مكرر» ختم مي شد و جز تكرار راه و رسم پيشينيان، اتفاق تازه اي در ذهن و زبان شاعر اين روزگار، بوقوع نمي پيوست.
نگاهي به وضعيت ادبي و ساختار فرهنگي عصر مشروطيت و پس از آن، نشان مي دهد كه ضرورت آرمان خواهي و عدالت طلبي مردم از صاحبان قدرت، بتدريج خود را در عرصه تحولات سياسي و فرهنگي پيدا كرده بود. بسياري از هنرمندان و ادباي اين دوره، براي سازگار شدن با شرايط تازه، چاره اي نداشتند كه نسبت به طرح مسائل و مدنيت «جديد» به تجربه ها و قالبهاي تازه تري توجه نشان بدهند. به عبارت ديگر، به واقعيت موجود اعتبار ديگري ببخشند. به همين جهت، ديگر «ادبيات كلاسيك ايران ـ بخصوص ادبيات منظوم با قواعد و قوانين مزاحم و سختگير خود كه در طول تاريخ ادبي ممتد ايران تغييري عمده در آن راه نيافته بود، ديگر آن قدرت و صلاحيت را نداشت كه حيات اجتماعي معاصر را با همه پيچيدگيها و تضادهاي آن بيان كند». بزودي تقابل كهنه و نو بوقوع پيوست كه جدي ترين آنها درگيري لفظي ملك الشعراي بهار و تقي رفعت در سال ۱۲۹۴ شمسي بود اما بتدريج شاعران صاحب نامي همچون بهار، ايرج، عشقي و عارف كه صداي ناقوس عصر جديد را شنيده بودند، بزودي از انحطاط «موجود» فاصله گرفتند و هر كدام به تناسب توان و باور داشت خود، اصول «كهنه» ادبي را به كناري نهادند و به سود نوانديشي و عناصر زنده شعري،دست به تجربه هايي در قالب هاي نوين زدند. البته اين چنين رويكردي، تنها در حوزه تغيير قالبها و اوزان عروضي خلاصه نگرديد، بلكه از طريق نشريات و چاپ كتب، به قلمرو تفكر و تخيل شاعران در برخورد با پيرامونشان نيز سرايت كرد. بسياري اين دوره را كه مقارن با آغاز جنگ جهاني اول و پيدايش سلسله پهلوي بود، «دوره بيداري» نام نهاده اند. از سوي ديگر، شعر نو كه بر آيند واقعي تحولات اجتماعي اين دوره به حساب مي آمد بزودي توسط نوآوراني همچون رفعت و كسمائي و خامنه اي به موقعيتي تازه گام نهاد كه از سنت گرايان پيشين، بسيار جلوتر حركت مي كرد و در ادامه اين رويداد يعني قانونمنديهاي تكامل فرهنگي در قلمرو واقع گرايي، در حقيقت مي توان نتيجه گرفت كه «شعر نو پس از آن كه در دهه هاي اول قرن بيستم، نخستين موج (موج رمانتيسم) را از سر گذرانيد، تحت فشار سياستهاي روز آثار نيما و همزمان او جاي خود را به نوعي «سمبوليسم اجتماعي» ـ به «شعر ضد شب» داد. شعري كه زبان هنرش تصوير بود، تصويري نيرومند و روشنگر كه به بيان نمادگرايانه واقعيت اجتماعي مي پرداخت».
در ادامه چنين فرايندي بود كه اصل تجددخواهي فردگرايانه از يك سو و آگاهي و دردمندي شاعر از سوي ديگر، جريان شعر را به عصري زنده و پويا وصل كرد. لذا بسيار بجا خواهد بود كه گفته شود: «شعر حقيقي و ناب، آينه روح و شخصيت جامع شاعر است و نه شخصيتي كه در ارتباط با زندگي در جامعه مي نمايد. صورت و معاني محتمل شعر از حادثه اي تكوين مي يابد كه از اندوخته ها و تجربه هاي شاعر و دانشها و حساسيتها و ظرفيتهاي ذوقي و هنري و علمي و فطري اوست». اين حركت كيفي كه بتدريج در شعر شاعران پس از مشروطيت خود را نشان داد در واقع بر گرفته از سرچشمه فياض زبان و فرهنگ مردم اين مرز و بوم بود كه در آغاز «از لحاظ مضمون تشكيل يافته و بعد از آن در اشكال كلاسيكي افكار و انديشه هاي مترقي نوين عرضه شده، اشكال تازه اي به ميان آمده است».
نيما در بخشي از مقدمه «افسانه» كه در سال ۱۳۰۲ شمسي منتشر شده مي گويد: «چيزي كه بيشتر مرا به اين ساختمان تازه معتقد كرده است همانا رعايت معني و طبيعت خاص همه چيز است و هيچ حسني براي شعر و شاعر بالاتر از اين نيست كه بهتر بتواند طبيعت را تشريح كند و معني را بطور ساده جلوه بدهد».
اما براي پي بردن به اين شيوه نگاه، بايد در ساختارهاي ذهني و روزگار كودكي شاعر به جست وجو پرداخت، تا علت اين رويكرد را دريافت: «تمام خيالات من براي شناسايي چيزهاي خوبي بود كه مي خواستم فقط با آن شناسايي بر همسران خود تفوق يابم... در پانزده سالگي مي رفتم كه مورخ شوم. گاهي نقاش مي شدم و گاهي روحي. گاه طبيعي. خوشبختانه هر نوع قوه خلاقه در من وجود داشت... مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار، كه نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت». نيما در «ارزش احساسات» ميل به آزاد شدن را همراه يك امر تاريخي مي داند چرا كه «جريان تاريخ هر دوره در رد و قبول وقايع، عبارت از كشش به طرف آزادي است. در شعر هم قيدهايي هست.
مهمترين ويژگي شعر نيما گره خوردگي انسان و طبيعت در يكديگر و استقرار «جوهر زمانه» به كمك عناصر زنده شعري است. همين ويژگي بزودي پيروان و صاحب نظران بسياري را متوجه درون مايه كارهاي وي كرد. چيزي نمي گذرد با چاپ منظومه «خانواده سرباز» در سال ۱۳۰۵ شمسي، عليرغم مخالفت هاي سنت گرايان، پويايي انديشه شاعر بالنده تر مي شود اما انعكاس حركت شعر (از آغاز تا به امروز)، در ميان گروههاي مختلف متفاوت و در خور تأمل است: «نخست ـ آنها كه از آغاز دربرابر نيما و كار او جبهه گرفتند. اگر نيز اين نوشته ها را خوانده باشند به دلايل متعدد نمي توانسته اند به ميزان ارزش آنها پي ببرند...
دوم ـ آنها كه از آغاز خود را همراه نيما نشان دادند ولي عملاً ثابت كردند كه حتي به اصل كوتاه و بلندي مصراعه نيز... پي نبرده اند...
سوم ـ آنها كه فقط و فقط به اصل كوتاه و بلندي مصراعها پايبند بودند و مطلقاً به مباني و اصول ديگر شعر نيمايي توجه نداشتند يا داشتند و به اقتضاي مطلوب روز نخواستند خود را شاعري به مفهوم واقعي كلمه معرفي كنند و بشناسانند...
چهارم ـ آنها كه در اوائل، به راستي خود را دنباله رو واقعي نيما نماياندند. اما با همه آمادگي و استعدادي كه داشتند سرانجام منحرف شدند و به راهي ديگر افتادند... و به خلاف نظرآنان كه اين نوع شعر را پلي مي دانستند، ميان شعر كهن و شعر نيمايي، سالها شعر واقعي اين سرزمين را از حركت و راستين خود بازداشتند.
پنجم ـ آنها كه در اين ميان يا نسبت به بنيانگذار و بدعت گزار شعر امروز بطور كلي اعتراض كردند و اين بدعت را حق خود دانستند، يا بي آنكه چنين ادعايي داشته باشند، خود به كاري دست زدند كه ديگر نه ضوابط شعر كهن را در برداشت و نه اصول و مباني شعر نيما را.
ششم ـ آنها كه در اين اواخر... ظهور كردند و بي اتكاء به اصول شعر كهن و نيز بي اتكاء به مباني شعر نيمايي همچون گروه پنجم. منتها افراطي تر و تندتر راهي ديگر برگزيدند و به نام «موج نو» معروف شدند.
هفتم ـ آنها كه از ابتدا (و تا امروز) در عين حال كه خود را دنباله رو واقعي شعر نيما نشان دادند نيز در صدد برآمدند كه خود در توجيه و توضيح و تفسير كار نيما متحمل زحمات و كوششهاي بسياري شوند و شدند و سپس به تدريج بهترين نمونه هاي شعر نيمايي را ارائه دادند و حتي بعدها خود برمبناي تجربيات نيما به زباني و ساختماني ديگر در شعر رسيدند».
نيما كه با حركت نوين خود توانست اسطوره هاي شب و فقر را محور انديشگي خود قرار دهد، بزودي بازتاب آن را در شعرهاي «اي شب» و «كار شب پا» و «پادشاه فتح» و «خانواده سرباز» و «ناقوس» و سرانجام «مرغ آمين» به نمايش مي گذارد كه «مجموعه اين بدعتهاي زباني به شاعر امكان و ميدان داده است كه چشم او، در هر زاويه اي از دنياي شاعرانه اش، واقعيت هاي سخت و خشن زندگاني اش را هم كه پيش از اين شاعرانه نمي نموده است، ببيند و بيان احساسش با هر واژه اي كه طلب مي كند ادا بشود، خواه اين واژه در كوچه زندگي مي خوابند و الفت مي گيرند».
اما از آنجايي كه شاعر در موقعيت «شناخت هنري» طبايع مردم و طبيعت را يكي مي بيند، لذا براي يافتن و گشودن دنياي واژه ها به رويكردي زيبا شناسانه روي مي آورد و از اين طريق ارزشهاي فرهنگي را به خدمت نو انديشي و نو آوري خود مي گيرد. با اين همه شعر وي «شعري است تلخ و شعري است دردمند، شعري است بر مفصل ابهام و وضوع حيات، اما شعري عصيانگر نيز هست و شعري است با ايمان، شعري است آينده نگر، اما اين آينده نگري از خوش بيني هاي سطحي و غير واقعي نيست، بلكه از سر همان ايمان و عصيانگري است. اين آينده نگري از سر هر بسته ديدن همه چيز جهان است. اين ديد برآيند همه اجزاي هستي و حركتها و موقعيتهاي دورانهاست». نيما در آغاز حركتي چنين، براي انسان معاصر فصلي تازه مي گشايد و به دور از واپس گرايي كهنه سرايان، با زبان رفتاري ارگانيك بر قرار مي كند و با تصرف در نحو و برجسته نمايي عناصر زباني، جنبه هاي عاطفي و موسيقيايي آن را كشف كرده و تشخص و جايگاه كلمات را به درستي يادآور مي شود: «مايه اصلي اشعار من رنج من است، به عقيده من گوينده واقعي بايد آن مايع را داشته باشد. من براي رنج خود و ديگران شعر مي گويم. خودم و كلمات و وزن و قافيه در همه وقت براي من ابزارهايي بوده اند كه مجبور به عوض كردن آنها بوده ام، تا با رنج من ديگران بهتر سازگار باشند».
از سوي ديگر، نيما در به كارگيري سمبولها و بهره گيري از ساختارهاي اساطيري، همواره به سمت عيني تر كردن اشياي پيرامون خود حركت كرده و مانند هر هنرمند ديگري به هستي اشيا در گذر از «مناسبات» نظر دارد و كاربرد اجتماعي هنر را نه در شعار، بلكه در عمل اجتماعي مي شناسد. چرا كه از منظر شاعر، شعر انعكاسي از هستي است كه با مسائل زندگي ارتباط نزديك دارد.
در ادامه زندگي شاعرانه و در عصر پهلوي اول كه فشارهاي فرهنگي روزگار مردم را تيره و تار كرده بود، وظيفه اجتماعي شعر به رسالتي تازه فراخوانده مي شود و آن طرح «من» اجتماعي شاعر و عبور از نظم كهن به منظور محور قرار دادن انسان در دايره شعر امروز و سرانجام دفاع از عنصر آگاهي و تجربه هاي زنده و پويا بود.
نيما در «حرفهاي همسايه» كه به نوعي نمايانگر نظرات تئوريكش در عرصه شعر به حساب مي آيد از واقعيت تازه اي سخن مي گويد: «اگر شاعر نتواند معني را جسم بدهد و خيالي را پيش چشم بگذارد... كاري نكرده است. شاعر نيست... شاعر بايد موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را كه خود دارد در مردم توليد كند».
شاعر طرز بيان و ادراك هنري را جلوتر از شاخصه هاي ديگر مي بيند و در نهايت كوشش شاعر در رسيدن به مرزهاي خلاقيت را «نشانه يك زندگي عالي و خيلي بشري» مي شناسد. اما از آنجايي كه نيما در فرايند شعر از حقانيتي «مدرن» و امروزي دفاع مي كند، پيوسته مورد هجوم و حمله كهن گرايان بوده و به همين جهت در زمان حياتش، آماج بيشترين تهمت ها قرار گرفت. ولي صميميت و يگانگي شاعر با مردم زمانه اش آنقدر ساده و عميق و انساني بود كه هيچ حجابي نمي توانست، چهره واقعي اش را بپوشاند. فريدون رهنما در نخستين روزهاي مرگش مي نويسد: «شاعر بود. زنده بود. چيزهايي كه مي ديد در دلش مي نشست و در چشمش نقش مي بست به پاكي رودخانه ها و كوهها و دشتهايي كه ديده بود مي انديشيد و مي سرود. دروغ نمي گفت، شعرش را از اينجا و آنجا نمي دزديد. صحنه آراي زبردست شعر و انديشه هاي ديگران نبود... جهاني با خود برد. جهاني كه مهربان بود و آماده گسترش، در جهان او آدمي مي بايست به درختها و مرغها رشك ببرد و حتي خشم به گله مبدل مي شد».
گفتني است كه كار بزرگ نيما در عرصه شعر امروز، همانا جدا كردن شعر از موسيقي و نزديك كردن آن به ساختار نثر است. چرا كه خطوط تصويري به بركت زبان حالات شاعرانه را طبيعي تر بيان مي دارد. به عبارت ديگر، ذهنيت وعينيت را به يگانگي و وحدت فرا مي خواند. «مقصود من جدا كردن شعر زبان فارسي از موسيقي آن است كه با مفهوم شعر وصفي سازش ندارد. من عقيده ام بر اين است كه مخصوصاً شعر را از حيث طبيعت بيان آن به طبيعت نثر نزديك كرده و به آن اثر دلپذير نثر را بدهم... شعر را از مصرع سازيهاي ابتدايي [آزاد] كنم.».
از سوي ديگر، لازم به يادآوري است كه در شعر نيمايي موقعيت و جايگاه وزن را محتواي آن مشخص مي كند، چرا كه «در وزن نيمايي... شاعر هيچ قالب از پيش آماده اي براي كار خود ندارد و محتواي اثر ناگزير است فرم شايسته خود را هم با خودش بيافريند». با اين همه يكي از آموزگاران شعر امروز، ادامه كار نيما در دهه ۲۰ را اينگونه ارزيابي مي كند: «نيما با شعرش در سال بيست و چهار و پنج درست به صورت ستاره كوره اي درآمده بود كه از كهكشان خودش گريخته باشد، اما فقط چند سال وقت مي خواست تا اجرام ديگر آن را درك كنند و فقط پانزده تا بيست سال فرصت لازم بود تا همين ستاره كوره متعلق به كهكشاني ديگر خورشيدي بشود كه در مداراتش منظومه اي چنان درخشان به گردش آيد كه در سراسر تاريخ شعر ما بي سابقه باشد». بنابراين مهمترين ويژگي شعر نيما همانا داشتن ديدگاه انساني و جهان بيني اجتماعي است كه در فراگرد زاده شدنش از «اضطراب جهان» مي گويد. در اين ميان فضاها، آدمها، عناصر بومي، تصاوير سبز و روشن و از همه مهمتر خود زندگي چنان ساده و سرزنده ترسيم شده اند كه انگار همه چيز در وحدتي عميق، در پيوند با عناصر بومي خلاصه مي شوند. زيرا شخصيتهاي شعر نيما اغلب مردماني كوچك و ساده و دردمند هستند كه به سوي جريان عظيم زندگي در حركتند و هر كدام نمايانگر يك تيپ خاص اجتماعي هستند.
به همين جهت «هماهنگي و يكپارچگي شاعر نوپرداز مرهون اين واقعيت است كه شاعر درد عميق، دلي آگاه، بياني آزاد و اراده اي استوار براي بيان آن درد و آن آتش درون دارد». و اين روند در تخيل خلاق نيما پيش از هر شاعر ديگري در اين زمانه جلوه گر است. جلال آل احمد در «پيرمرد چشم ما بود» تصويري دلنشين و انساني از نيما به دست مي دهد كه مي تواند مكملي باشد در جهت شناخت وي كه در چشم انداز آن مي توان به احوال و زواياي خاموش «پيرمرد» اندكي دست يافت و آن حقانيت بزرگ را لمس كرد: «پيرمرد دور از هر ادايي به سادگي در ميان ما زيست وبه ساده دلي روستايي خويش از هر چيز تعجب كرد و هرچه بر او تنگ گرفتند، كمربند خود را تنگ تر بست تا دست آخر با حقارت زندگي هامان اخت شد. همچون مرواريدي در دل صدف كج و كوله اي در گوشه تاريكي از كناره پرتي سالها بسته ماند. نه قصد سير و سياحتي كرد و نه حتي آرزوي بازار ديگر و خريداري ديگر را. هرگز نخواست با كبكبه احترامي دروغين اين عفريته روزگار عفن ما را از پابرجا بزند و در چشم او كه خود چشم زمانه ما بود، آرامشي بود كه گمان مي بردي شايد هم به حق از سر تسليم است، اما در واقع طمأنينه اي بود كه در چشم بي نور يك مجسمه دوره فراعنه هست».
و سرانجام اين را نيز بگوييم كه چهره ادبي و اجتماعي نيما از خلال حرفهاي خودش و ديگران تا حدود زيادي قابل دريافت و محل داوري است، زيرا نقش فرهنگي و انساني نيما در ادب معاصر كم نظير و حضورش در شعر امروز يك پديده زنده و تاريخي است: نيما شاعري است كه چراغش را در شبي تاريك در آمد و رفتن همسايه اش افروخته است، با كرداري روشن تر از صداي آدمي!
«هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ابر، از بر كوه
سوي من تاخته است
هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا،
هم از اين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را
با تنش گرم، بيابان دراز
ـ مرده را ماند در گورش تنگ ـ
به دل سوخته من ماند
به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب،
هست شب، آري شب.
«نيما»
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:48  توسط آترین
|
تجمع بزرگ سازمان جوانان حزب پان ایرانیست
مقابل سفارت امارات در اعتراض به ادعاهای واهی
نسبت به جزایر سه گانه ایرانی
""کارزاری عظیم در برپایی تجمعی بنام ایران ""
میهن پرستان و ایران دوستان هم اکنون زمان دفاع
از این مرزو بوم است .سکوت تنها تایید این خیانت
عظیم است با تکثیر و توزیع بیشتر با فرزندان ایران
همراه گردید .
زمان: سه شنبه 10 اردیبهشت ساعت 11
لینک خبر در ایران پرس نیوز
لینک خبر در تبریز نیوز
با سپاس فراوان از آتروپات عزیز در تارنگار حماسه چالدران
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:52  توسط آترین
|
بعد از ایام نوروز ، هيچ يك از تعطيلات رسمي سال 87 با روزهاي جمعه مقارن نشده اند و جالب اينكه اكثريت قريب به اتفاق اين تعطيلات در روزهاي شنبه و چهارشنبه هستند.
عصرایران - با نگاهي گذرا به روزهای تعطيل رسمي (به جز جمعه) در سال آينده مي بينيم كه پس از ایام نوروز ، هيچ يك از تعطيلات رسمي سال 87 در روز هاي جمعه مقارن نشده اند و جالب اينكه اكثريت قريت به اتفاق اين تعطيلات در روزهاي شنبه و چهارشنبه هستند و لذا پيش بيني مي شود با سالي پر از تعطيلات و البته پر مسافرت مواجه شويم.
به گزارش خبرنگار عصر ايران (asriran.com) ، در سال آينده در فروردين ماه روز 13 كه معمولا روز پاياني تعطيلات رسمي و غير رسمي عيد نوروز به شمار می آید در روز سه شنبه است و عملا" تعطیلات غیررسمی نوروز 87 را تا روز جمعه 16 فروردين ادامه می دهد.
همچنين، در خرداد ماه نيز روزهاي 14 و 15 كه به مناسبت سالروز رحلت امام خميني و قيام 15 خرداد تعطيل هستند به ترتيب در روزهاي سه شنبه و چهارشنبه قرار دارند كه روز شنبه هفته آتی آن نيز به دليل سالروز شهادت حضرت زهرا (س) تعطيل رسمي خواهد بود كه به اين ترتيب خرداد 87 با پنج روز تعطيل روبه رو خواهد بود.
روز ولادت امام علي (ع) در تيرماه نيز برابر با روز 26 اين ماه در روز چهارشنبه قرار دارد و مردادماه هم روز نهم براي مبعث پيامبر اسلام(ص) و روز 25 اين ماه هم به دليل مصادف شدن با ولادت حضرت مهدي (عج) تعطيل رسمي هستند كه هر دو روز تعطيلي در روز چهارشنبه قرار دارند.
در مهرماه سال آتي نيز عيد فطر براساس تقويم رسمي روز چهارشنبه دهم ماه است و البته آبان ماه 87 هم مصادف با شهادت امام جعفر صادق ، روز شنبه، چهارم آبان ماه تعطيل است.
عید غدیر سال آینده هم در روز چهارشنبه 27 آذرماه است . میلاد پیامبر اسلام در روز یکشنبه 25 اسفند و 29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت در روز پنج شنبه زمینه را برای تعطیلی غیررسمی آخرین هفته سال 87 که البته کبیسه نیز است، فراهم می کند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:14  توسط آترین
|
رفتارها و گفتارهاي هنگام سال تحويل و روز نوروز، به باور عاميانه، مي تواند اثري خوب يا بد براي تمام روزهاي سال داشته باشد. برخي از اين باورها را در کتابهاي تاريخي نيز مي يابـيم، و بسياري ديگر باورهاي شفاهي است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسيده است :
- کسي که در هنگام سال تحويل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.
- موقع سال تحويل از اندوه و غم فرار کنيد، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد.
- روز نوروز دوا نخوريد بد يمن است.
- هر کس در بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، شکر بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.
- هر کس بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردي شفا يايد.
- کساني که مرده اند، سالي يکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر مي گردد. پس بايد خانه را تميز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوي خوش کرد.
- کسي که روز نوروز گريه کند، تا پايان سال اندوه او را رها نمي کند.
- روز نوروز بايد يک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نيستـند.
- اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نکنيد. روز چهاردهم سفر کردن خير است.
- روز سيزده کار کردن نحس است.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:21  توسط آترین
|

نشان صليب شكسته كه به وسيله آلمان نازي و به دستور آدولف هيتلر پيشواي قدرتمند آلمان به عنوان نماد كشور آلمان در نظر گرفته شده است يك نشان آريايي و ايراني است و ميتوان گفت آدولف هيتلر به دليل تعصب و افتخاري كه نصبت به نژاد آريايي و ژرمن خود داشت از اين نماد سود برده و حال بايد بيانديشيم كه آلماني ها از اين نماد براي خود استفاده مي كنند و هندوها در بسياري از معابد اين نماد رو نمايان كرده اند وحتي در هنگام ازدواج در هند كه به دور آتش مقدس هفت بار ميگردند در كنار آتش چليپا بر روي زمين كشيده شده است و چرا اين نماد در ايران هيچگاه استفاده نشد و نخستين بار استاد بختورتاش در كتاب خود به معرفي اين نماد پرداخت.آيا بايد تمامي سندهاي افتخار كشورمان را در زير خاكستر فراموشي جستجو كنيم.
چليپا نخستين بار در حدود خوزستان يافت شد و مربوط به پنج هزار (5000) سال پيش از ميلاد ميباشد و به اين ترتيب پيشينه تاريخي آن در ايران به احتمال ، بسي كمتر از سابقه آن نزد آرياييان هند است و هرتسفلد آن را ( گردونه خورشيد) ناميده است.
آثار بسياري با اين علامت در ايران كشف شده است بطور مثال اين نگاره بر دهانه پاره اي از خمره هاي سفالين كه مرده ها را در آن دفن ميكرده اند ديده شده است . وضع اين خمره ها نشان ميدهد كه آنها را به شيوه اي در دامنه تپه و كوهها در خاك مي گذارده اند كه معمولا ( در دامنه تپه يا كوهستان رودخانه اي روان بوده و دهانه خمره رو به خورشيد بوده است)كه نمونه هاي آن تقريبا در پانصد 500 متري آثار تاريخي طاق بستان در كرمانشاه ديده شده است.
كيفيت اين گورستان نشان ميدهد كه مربوط به دوره مهرپرستي ميباشد.
اين نقش بر روي پارچه دوران اشكاني كه از كوزه هاي خمره اي به دست آمده 
و همچنین بر روی بسیاری از سفالهای کشف شده حک شده است.

با پژوهشي در يونان پي ميبريم كه در عصري عالم را تركيبي از عناصر چهارگانه (آب،باد،خاك و آتش) ذكر كرده اند و با بيان اين مطلب بايد دانست كه اين علامت در يونان باستان نيز سابقه دارد . چون هنر ايران و يونان متقابلا در يكديگر تاثير گذارنده اند و بنا به نوشته گيرشمن هنر ايران بخصوص نواحي سيلك لرستان تاثير زيادي در هنر يونان بخشيده است .

با نگرش به اين سابقه و طرز تفكر انديشمندان يوناني و همچنين تبادل فرهنگي و ارتباطات نظامي وسياسي كه در عصر دولت هخامنشي ميان ايران و يونان و مصر جريان داشته است و بنا به سنتي كه از روزگاران دور نسبت به عناصر چهارگانه كه سازنده و پردازنده و گرداننده عالم هستي هستند احترام و تقديس مرعي شده است و با اعتقاد به اينكه از تركيب و نزديكي اين عوامل به نسبت معين هستي و موجوديت شكل گرفته است ، بايد پنداشت اين علامت هر شاخه يا هر خانه اش كه به پروانه هاي آسياي آبي و بادي بي شباهت نيست ، جاي يكي از عناصر يا مظهر يكي از عناصر بوده است كه بر روي هم با گردش و چرخش خود نظام طبيعت و ذات آفرينش را حفظ ميكنند و حركت و تغيير و يا حيات و ممات بوجود مي آورند ، و رفته رفته اين پيكره به صورت سمبل درآمده و با ديدن آن بر اثر تداعي معاني ، عناصر چهار گانه مقدس در ذهن جايگزين شده و احترامات مذهبي مقرر به عمل مي آمده است.
آنچه از اوستا و با توجه به مقايسه خورشيد يشت و مهريشت بر مي آيد و با توجه به اينكه خورشيد در روايات ديني گردونه اي نداشته و گردونه خاص مهر بوده است و با توجه به اينكه مهر پرستي از آيين هاي بزرگ جهان و ياد آور عهد آريايي كهن مياشد كه رفته رفته با اصول آيين زرتشت و فلسفه مزداييسم ، در آن اصلاحاتي بعمل آمده است ، آيا بهتر نيست چليپا را گردونه مهر بلند پايه بدانيم نه گردونه خورشيد؟؟؟
با توجه به اينكه نشانه چليپا به شاهين و فروهر هم بسيار نزديك است ، ميتوان پنداشت در زماني كه از اهميت مهر كاسته شد ، نشانه مقدس ميتراييسم رفته رفته به شاهين مبدل شده و شاهين و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوي و روحاني اين نشانه را گرفته و مظهر فر و شكوه مينوي گرديده است.

نمادي براي افسران نيروي هوايي در آلمان نازي
شكل بالايي اين نماد شباهت زيادي به نماد فروهر دارد و در پايين اين نماد نيز نشان چليپا آريايي وجود دارد.
بايد آلمانيها را بخاطر اينكه بسيار به نژاد آريايي و نمادهاي آنان احترام مي گذاشتند بايد ستود.
طبق برداشت عده اي ديگر چليپا و چليپاي شكسته نماد روح ميباشد.
انسان دوران باستان از هنگامي كه دريافت كه تن بي جان تنفس نميكند ، نفس را در مقام روح مورد توجه قرار داد . وقتي انسان ميمرد ،انگار چيزي از بين نمي رفت ، بلكه روح بدن را ترك ميكرد و همچون پرنده اي به سوي آسمان ها به پرواز در ميآمد .بدين ترتيب ، پرنده به شكل چليپا تجسم يافت و چليپا نماد روح گرديد.هنگامي كه زائري به زيارتگاهي قدم مينهد معمولا براي رستاخيز روح انسان از دنيا رفته دعاي كوتاهي ميخواند .در واقع دعا تبديل به ذره اي از روح ميشود كه رستاخيز را تسريع ميكند.به همين ترتيب هنگامي كه معمار يا حجاري زيارتگاهي را ميسازد با اين اعتقاد كه چليپا نماد حجاري شده روح است و به فرد از دنيا رفته حيات دوباره خواهد بخشيد ، بنب را با چليپا تزين ميكند.
مقبره شاه نعمت اله ولي در ماهان كرمان دو مناره دارد كه تمام آن با چليپا تزيين شده است ، اين صليبها دو نوع اند ، يكي سفيد و ديگري سياه.

مناره باغ قوشخانه اصفهان با صليب هاي مجوفي كه در صليب هاي شكسته ادغام شده اند تزيين شده است.

تركيب چليپا و چليپاي شكسته به عنوان يك واحد تزيين حاصل تفكري هنرمندانه است.
آرامگاه شيخ صفي الدين در اردبيل كاشي هاي تزييني فراواني دارد . در قسمت بالاي اين تصوير يك پيكان سياه در زمينه سفيد ديده ميشود.اين پيكان اضافه شده است تا چليپاي خطي سياه كه در بين دو چليپاي شكسته سفيد قرار گرفته نمايان شود.

اين شكل شامل هشت 8 قسمت است كه در هر قسمت يك چليپاي خطي در بين دو چليپاي شكسته نقش بسته است.چنين شكلي و تزييني مويد اين نظر است كه از لحاظ منشا و كاربرد ، چليپاي شكسته معادل چليپا است كه هر دوي آنها نماد روح اند و از آنها براي تزيين مقبره ها استفاده مي شده است.
نشان چليپا آريايي در وسط پرچم آلمان نازي

زنده باد ایران.
زنده باد فرهنگ ایران.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:39  توسط هیوا
|
هديه و عيدي دادن به مناسبت نوروز رسمي کهن است، کتابهاي تاريخي از پـيشکش ها و بخشش هاي نوروزي - پـيش از اسلام و بعد از اسلام - خبر مي دهند، از رعـيت به پادشاهان حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزيران، دبـيران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ويژه کودکان.
رسم هديه دادن نوروزي را، ابوريحان بيروني از گفته آذرباد، موبد بغـداد چنين آورده : نيشکر در ايران، روز نوروز يافت شد، پـيش از آن کسي آن را نمي شناخت. جمشيد روزي ني اي ديد که از آن کمي به بيرون تراوش کرده، چون ديد شيرين است، امر کرد اين ني را بـيرون آورند و از آن شکر ساختـند. و مردم از راه تبريک به يکديگر شکر هديه کردند، و در مهرگان نيز تکرار کردند، و هديه دادن رسم شد.
پـيشکشي رعيت ( تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولايت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشي از باج و خراج و ماليات سالانه بود که - گفته يا نگفته - به آن متعـهد بودند. و " خزانه " کشور از آن آبادان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد : پادشاهان ساساني آنچه را که پنج روز عيد ( به ترتيب؛ اعيان، دهقانان، سپاهيان، خاصان و خادمان ) هديه آورده بودند، روز ششم امر به احضار مي کرد و هر چه قابل خزانه بود نگه مي داشت، و آنچه مي خواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتـند مي بخشـيد.
کمپر، سياح دوره صفوي، از هديه هاي حاکمان و ثروتمندان محلي، که براي شاه سليمان مي آوردند، به عنوان " سومين رقم بودجه دربار " ياد مي کند. تاورنيه هديهً يکي از حاکمان را به پادشاه " ده هزار اشرافي " ذکر کرده، و شاردن هديه هاي به پادشاه را حدود 2 ميليون فرانک تخمين ميزند. " درو ويل " مي نويسد : اين هديه هاي نوروزي علاوه بر طلا، جواهر و سکه هاي زر، عبارت از اسب هاي اصيل، جنگ افزار، پارچه هاي گران بها و شال هاي کشمير و پوست هاي ممتاز و قـند و قهوه و چاي و مربا است.
در کتابهاي تاريخي و ادبي، بـيش از همه از هديه پادشاهان به شاعران سخن رفته، هديه اي که، بنا بر رسم، براي سرودن قصيده ها و مديحه هاي نوروزي داده مي شد. هديه به شاعران در جشن نوروز که انگيزه و وسيله اي براي سرودن شعر و مديحه بود، در واقع نوعي حقوق ماهانه و سالانه شاعر به شمار مي رفت. از جمله بيهقي مي نويسد : روز پنج شنبه هجدهم ماه جمادي الاخري، امير ( سلطان مسعـود ) به جشن نوروز به نشست، و هديه ها بسيار آورده بودند، و تکليف بسيار رفت و شعر شنود از شاعران که شادکام بود، در اين روزگار زمستان و فارغ دل، و فترتي نيفتاد و خلعت فرمود، و مطربان را نيز فرمود، و مسعـودي شاعر را شفاعت کردند، سيصد دينار فرمود.
اين بخشش ها گاه به اندازه اي بود که مي توانست شاعري را توانگر سازد : گويند روز نوروزي، جهت خالدبن برمک وزير، کاسه ها از زر و نقره هديه آورده بودند. يکي از شاعران عرب در اين باره شعري سرود و به اين موضوع اشاره کرد. خالد هر چه در آن مجلس اواني زر و نقره بود به آن شاعر بخشيد. چون اعتبار کردند، مالي عظيم بود و شاعر از آن توانگر شد.
رسم و ضابطه پـيشکش هاي سنگين بها به پادشاهان و حاکمان تا دوره مشروطيت رايج بود. برقراري ماليات ها و الزام به پرداخت هاي منظم و حساب شده، پـيشکش هاي باج و خراج گونه را به مقدار زيادي از اعتبار انداخت. ولي دادن عيدي و هديه به ويژه از طرف مقام بالا تر ( منزلتي، اقتصادي و سني ) از رسم ها و آيـين هاي ديرين فرهنگ ماست. امروز رسم عيدي دادن به جوانان و کودکان در خانواده، به کسان کم درآمد و خدمتگزاران در محيط کار، به رفتگر، به نامه رسان و ... در عين حال نوعي جبران زحمت و انـتـظار خدمت است. عيدي هاي امروز بيشتر به صورت نقد و اسکناس نو است. بانک ها پـيش بـيني تهيهً " اسکناس نو " کرده، و در اختيار مشتريان مي گذارند. در جامعـه کشاورزي، روستايي و عشايري، در گذشته اي نه چندان دور، پـيشکش هاي نوروزي فراورده هاي محلي بود و بخشش ها، کالا و فراورده غير محلي.
هد يه دادن ها، که به مناسبت هايي، چون عيد، موفقيت، مسافرت، تولد، ازدواج، مرگ (در برخي شهرها، به ويژه جامعـهً عشيره اي رسم است که براي خانواده متوفا غذا، گوسفند، برنج و ... مي برند) و .. است، به ويژه در خانواده هاي سنتي، داراي اهميت و مفهومي در خور توجه است (که خود پژوهش و گفتاري جداگانه مي طلبد). هر چند که چند سالي است واژهً فرانسوي " کادو " براي هديه هايي چون ره آورد ( سوغات )، چشم روشني، مبارک باد، جاي خالي پا و ... به کار مي رود، ولي اهميت، کيفـيت و کميت هر يک متمايز است. البته اين باور وجود دارد که گرفتن عيدي از دست کسان مورد احترام ( از نظر سني، منزلتي، خويشاوندي، علمي، نسبي و ...) تبرک، داراي شگون و " دست لا ف " است.
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:1  توسط آترین
|
پوشيدن لباس نو در آيـين هاي نوروزي، رسمي همگاني است. تهيه لباس، براي سال تحويل، فقير و غني را به خود مشغـول مي دارد. در جامعه سنتي توجه به تهيدستان و زيردستان براي تهيه لباس نوروزي - به ويژه براي کودکان - رسمي در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و اميران در جشن نوروز، براي نو پوشاندن کارگزاران و زير دستان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد : " رسم ملوک خراسان اين است که در اين موسم به سپاهيان خود لباس بهاري و تابستاني مي دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشيدن هاي نوروزي فراوان ياد کرده اند. و براي اين باور است که در وقف نامهً حاجي شفيع ابريشمي زنجاني آمده است :هر سال شب هاي عيد نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عوايد موقوفه تهيه و به اطفال يتيم تحويل شود.
سفرنامه نويسان دوره صفويه و قاجاريه، در شرح و وصف جشن هاي نوروزي، از لباس هاي فاخر مردم فراوان ياد کرده اند. خريد لباس نو و برخي وسيله هاي فرسوده اي که به مناسبت نوروز نياز به " نو " ساختن دارد، رقم عمدهً هزينه هاي فصلي - و گاه سالانه - خانواده ها را تشکيل ميدهد. بسياري از خانواده ها که در سوگ يکي از نزديکان لباس سياه پوشيده اند، به مناسبت نوروز، به ويژه هنگام سال تحويل، لباسي ديگر ميـپوشند. کساني که به هر علت لباس نو ندارند، مي کوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پيراهن - در هنگام سال تحويل، نو بـپوشند.
در گذشته که فروشگاه ها و بازارهاي فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خياط ها سفارش مي دادند، نوبت هاي دوخت و کار شبانه روزي خياطان يکي از دشواري هاي خانواده ها بود. اگر در روزهاي پيش از نوروز، در خانواده ها، محله ها، مدرسه ها و سازمان هاي نيکوکاري رسم است که براي کودکان نيازمند لباس تهيه کنند، اين کار نيک پيش از آنکه براي کمک و همراهي باشد، براي لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.
اين باور کهن را در نوشته ها، توصيه ها و توصيف هاي نوروزي، همواره مي بـينيم که : از طبـيعت پـيروي کنيم، از درختان ياد بگيريم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشيم، که شگون شادماني و آرامش است.
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:9  توسط آترین
|
رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند. در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.
در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند. در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است. پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟
سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را
ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده :
همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي
بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري
بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 18:36  توسط آترین
|
مجموعه کاخ گلستان
یک روز بهاری و شروع رقم خوردن یک تاریخ و زمان و سال جدید واقعا جون میده واسه گردش در تاریخ ؛
تاریخی که خیلی هامون فراموشش کردیم یا این که روزمرگی ما را از یاد ان غافل کرده است.
مجموعه کاخ گلستان تو همین تهران خودمون شهر دود و دم و جریان پر دغدغه زندگی کنار قلب اقتصادی کشور ؛ بازار بزرگ تهران واقع در چهار راه گلوبندک قدیم یا میدان پانزده خرداد جدید می باشد.
یک بنای فراموش شده که کمتر کسی از ما و دوستانمان به ان جا پا گذاشتیم.ولی من مصرانه از شما خواهش می کنم که حتما چند ساعتی از وقت عزیزتان را به گردش در این موزه تاریخی فوق العاده اختصاص دهید .