تبليغاتX
ایران وطن من تو را می سازم

بنام دادار اورمزد

در این روزگار در سرزمین سپند ما٬ ایران٬ رنگ سبز به فرنام رنگی که از آن خاندان محمد است٬ دارد شناسانده می شود. من در این جستار بر آنم تا از یک اشتباه که پی در پی انجام می شود٬ پرده بردارم.

رنگ سبز ریشه در باورهای کهن ایرانیان دارد. و سز زشته این رنگ از باورهای ما ایرانیان بوده است. از اینرو که ما در باورهای آیین مهری که از آن ایرانیان است٬ می بینیم که مهر به فرنام یگانه رهایی بخش مردم از چنگال تاریکی٬ می آید و با برخی کردن( قربانی کردن) گاو٬ و با خون آن٬ باروری از برای زمین به ارمغان می آورد و بدینگونه زمین بارور شده و دیو تاریکی نمی تواند باشندگی کند در سرزمینی سبز که نور خورشید که همان مکهر است بر آن تابیده است. زیرا که دیو تاریکی که در باورهای مهری نماد آن گاو است٬ بدست خورشید یا همان مهر٬ کشته می شود.
هرچه در باورهای ایرانی بیشتر به پیش برویم٬ بیشتر با وابستگی رنگ سبز با فرهنگ ایرانی٬ پی می بریم. در آیین های در پیوند با نوروز٬ شب چله و دیگر آیین های ایرانی٬ رنگ سبز بگونه ای نمایان و آشکار٬ خود نمایی می کند.  همه آیین های ایرانی از نوروز گرفته تا گاهان بار و یلدا و مهرگان و تیرگان و امردادگان و بهمنگان و سپندار مذگان و ... چنان با طبیعت پیوسته اند که شاید هرگز نتوان این آیین ها و طبیعت را از هم جدا کرد. از اینرو٬ رنگ سبز در پیوستگی کامل با فرهنگ ایرانی است. ما در آیین های نوروز٬ در میان سین ها٬ سبزه را داریم که سبز است٬ سنجد و سیر و سیب که آنها هم از طبیعت هستند٬ سرکه که از فراورده های برآمده از طبیعت بدست می آید و سماغ هم همینگونه. پس می بینیم که پیوستگی آیین های ایرانی با طبیعت تا به کجا است که ما در شش سین از هفت سین خود با طبیعت روبرو هستیم و از آن هوده می گیریم. از سویی دیگر٬ در آیین های شب چله که واژه سزیانی آن می شود شب یلدا٬ درخت کاج یا سرو٬ آذین بندی می شده که سپس در پی بی توجهی به فرهنگ ایرانی در درازنای سده های فرمانروایی بیگانگان بر این کشور نازنین٬ این فرهنگ به اروپا رفته و به نگاره کریسمس بر ما فرونهاده( تحمیل) شده است. پیوستار جشن های ایرانی با رنگ سبز بسیار زیاد است و پرداختن به تک تک آنها کاری است بسیار نیکو ولی زمان بر٬ که در آینده در هنگامه های شایسته٬ بسیار به این پیوستارها خواهم پرداخت.
در آیین های ایرانی باز هم پیش می رویم. ما در ایران باستان٬ تنها یک سوگ داشتیم و آن سوگ سیاوش بود. پوشش ایرانیان در همه آیین ها٬ رنگ سپید بود ولی در سوگ سیاوش٬ْ پوشش سبز رنگ بر تن ایرانیان می آمد. ما در فرهنگ ایرانی هرگز رنگ سیاه نداشته ایم و سوگ ما هم با رنگ سبز بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:3  توسط آترین  | 

 

به نام کوروش بزرگ

انحصار کلمات در اغوش ارسطوها خفته . ثانیه که از تو پر می شود هوای عاشق بودن قربانی خشم خدایان بابل می شود و چه اندیشه ایست .... عاشق بودن در هوای مردمان ایلخانی .   کنار بیستون که  نماد وجود ت را بر شناسه گان سوم خود جای داده.

ایا بر تندیس نگاه پروانه ها عشقی خواهد بود تا به جان بخری ؟

ایا از اقلیم وجودم اناهیتا را سیراب کرده ای تا بر نهادین قلبم جایگاه اهورایی برایت دهم ؟

من چقدر از اندوه پرم هنگامی که افتاب از مرز هرم فرعون وجودت می زند و من ذره خاکی هستم در اندیشه ی به تو پیوستن و جاودان باد ..... نیلوفرانه ی عشق را که در چله سفید زیستن  تو را بر قلبم حاکم کرد و سوگند بر اهورامزدا که سالیانیست صدای قدم هایت نوبهار قلبم را پروانه ای می کند و می چرخم گرد این شمع سنگین نگاهت که عشق را نمی خواهد و مردمان سرزمین ارسطو سوگند خوردند عشق گنجینه ی نگاه تست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:41  توسط آترین  | 

قلم - ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی در اطلاعیه ‌ای با ارایه 13 توصیه به هواداران مهندس موسوی در روز رای‌گیری، تاکید کرد: هر اقدامی که موجب تردید در رای دادن به آقای میرحسین موسوی می‌شود را خنثی کنید.

به گزارش قلم‌نیوز، 13 توصیه ستاد انتخاباتی مهندس موسوی به شرح زیر است:

. از صبح 5 شنبه تا اعلام پیروزی در انتخابات فقط به اعلامیه‌های رسمی ستاد که در سایت قلم نیوز (www.ghalamnews.ir) منتشر می‌شود توجه کنید.

2. هر اقدامی که موجب تردید در رای دادن به آقای میرحسین موسوی می‌شود را خنثی کنید.

3. همه صندوق‌های انتخابات مهم است. هیچ یک را چه ثابت و چه سیار چه در مدرسه و یا در مسجد از نظر دور ندارید.

4. وظایف ناظرین مجریان و نیروهای امنیتی بی طرفی کامل است. هیچکدام حق جانبداری از کاندیداها را ندارند.

5. از پایان رای گیری و شروع شمارش آراء تا اعلام رسمی نتایج هوشیاری خود را حفظ کنید. انشا الله جشن پیروزی را همه با هم در روز شنبه بر پا خواهیم کرد.

6. نمایندگان نامزدها توجه کنند که بلافاصله پس از شمارش آراء نتایج توسط شعب و فرمانداری‌ها اعلام خواهد شد. انتقال نتایج را به شماره 8393 اعلام کنند.

7. مسیر صندوق‌ها و مکان شعب بایست از آثار تبلیغاتی کاندیداها بری باشد. موارد تخلف را به شماره تلفن 8393 اعلام کنید.

8. نماد کاندیدا را با خود به همراه نبرید.

9. کانال‌های اطلاع رسانی خود را کنترل کنید. اس ام اس‌های گمراه کننده را خنثی کنید به هر اعلامیه‌ای واکنش نشان ندهید.

10. نام کامل «میرحسین موسوی» را بر روی برگه رای بنویسید.

11. شناسنامه خود را به هیچ کس تحویل ندهید.

12. بر هم خوردن آرامش فضای انتخابات به نفع رقیب خواهد بود برای حفظ آرامش نهایت تلاش خود را بکار برید.

13. در ساعات اولیه صبح رای خود را به صندوق‌ها بریزید.

http://www.ghalamnews.ir/news-20523.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:30  توسط آترین  | 

نوشته اند چون هرمزان را نزد عمر بردند، عمر بدو گفت: عاقبت خیانت و خواست خداوند را چگونه دیدی؟ هرمزان گفت: ای عمر، پیش از اسلام خداوند ما و شما را به خودمان واگذارده بود از این رو پیوسته بر شما چیره بودیم، ولی اکنون که خدا با شما است و شما بر ما فیروز گشتید. عمر که از گردنکشی و پایداری هرمزان در جنگ با اعراب سخت خشمگین شده بود خواست تا او را به قتل رساند، لیکن هرمزان با تدبیری خود را از مرگ نجات داد. چون هرمزان از قصد عمر آگاه گشت، آب خواست، همین که برایش آب آوردند از خوردن سر باز زد. سبب پرسیدند. گفت می ترسم در هنگامی که به نوشیدن آب مشغولم مرا بکشند. عمر او را امان داد و عهد کرد تا هنگامی که آب را نیاشامیده، او را به قتل نرساند. هرمزان آب را به زمین ریخته گفت: بنابر این من در امان هستم. عمر که از این عمل بیشتر در خشم شده بود، خواست به گفته خود وقعی ننهد، لیکن کسانی از یاران پیامبر که در آن مجلس بودند وی را از این کار که خلاف عهد او بود، بازداشتند. بدین صورت که عمر گفت برایش آبی دیگر بیاورید. هرمزان گفت: مرا امان دادی. عمر گفت: دروغ می گویی. در این هنگام انیس بن مالک جلو آمد و گفت: راست می گوید ای سرور خداگرایان. تو او را امان دادی. عمر گفت: واي بر تو اي انس بن مالك من به قاتل دو يار پيغمبر امان مي‏دهم. به خدا سوگند تو بايد براي من دليل بياوري كه مرا از اين تنگنا بيرون بياورد. و گرنه تو را به كيفر مي‏رسانم. انس گفت: تو به هرمزان گفتي: باكي بر تو نيست، يا به من خبر بدهي و باك نداشته باشي تا آب را بنوشي و او آب را ننوشيد. اطرافیان نیز گفته هرمزان را تصدیق کردند. در این هنگام عمر رو کرد به هرمزان و گفت: مرا فریفتی. باید اسلام آوری، وگرنه تو را می کشم. هرمزان در همان تاریخ به اسلام گروید و در مدینه بماند.ظاهراَ در روزگاری که هرمزان در مدینه بسر می بردهف در جامعه اسلامی نیز همچنان دارای قدر و منزلت بوده و خلیفه هم او را ارجمند می داشته، چنانکه وقتی بنا شد به بعضی از دهقانان و بزرگ زادگان ایرانی هم که در مدینه اقامت داشتنداز غنائمی که بدست می آمد، بهره ای بدهند، عمر هرمزان را برتر از دیگران گرفت و برای وی دو هزار درهم یعنی دو برابر دیگران وظیفه مقرر داشت. و بنا به گفته استخری وی را با خاندان علی بن ابی طالب هم وصلت و خویشاوندی برقرار گردید.
هرمزان تا روزی که در مدینه کشته شد مانند دیگر مسلمانان در این شهر می زیست. در سال 23 هجری، فیروز نهاوندی، دیگر سردار بزرگ ایرانی، عمر را به قتل رساند. فیروز که در مدینه غلام مغیره بن شعبه شده بود، با همدستی هرمزان و تنی چند دیگر از بزرگ زادگان ایرانی باشنده در مدینه، نقشه قتل عمر را می کشند. ماجرا اینگونه است. همانگونه که می دانیم، فتوحات تازیان و پیش روی آنها در خاک ایران، ادامه داشته و هرمزان با آن شخصیت کاریزماتیک، واپسین فرمانده ایرانیان نبوده است. هر روز سیل بردگان ایرانی به سرزمین تازیان روانه می گردید. روزی که هرمزان ایستاده بود، کاروان دختران و بچگان ایرانی را می دید که با سیلی از اشک روانه سرزمین تازیان می شدند. هرمزان در آن روز سوگند تاریخی خود را می حورد. سوگندی که در تاریخ بلعمی و تاریخ طبری و ابن هشام و ابن اثیر هم بدان اشاره شده است. هرمزان سوگند می خورد که: عمر، پاسخ این اشک ها را خواهی داد.
پیروز نهاوندی در مدینه بنام ابو لو لو خوانده می شد. زیرا پیروز نهاوندی یا همان پیروزان، طلاکار بوده است. وی با خنجر دو سر، شش ضربه بر عمر وارد آورد و یکی از محافظین عمر را هم به هلاکت می رساند. هنگامی که عمر به قتل رسید، به عبیدا... بن عمر خبر می دهند که هرمزان، پیروزان را در این قتل یاری کرده و اینکه آن خنجر دو سر را هرمزان به پیروزان داده است. عبیدا... بن عمر، بر هرمزان نیرنگ می کند. عبیدا.. به هرمزان می گوید که اسب سیاهش را به او نشان دهد و هنگامی که او برای بردن اسب می رود، او را از پشت گرفته و با ناجوانمردانه ترین شکل ممکن، او را به قتل می رساند.

در این راه از نسک های ارزشمند زیر یاری گرفتم:
فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامی و ادبیات عربی به قلم شادروان محمد محمدی
شوشتر در گذر تاریخ نوشته محمد تقی زاده
پژوهشی پیرامون خلافت نخستین اثر ویلفرد مادلونگ

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:30  توسط آترین  | 

در تاریخ دوره انتقال از تمدن ایرانی به تمدن اسلامی، بسیار به نام هرمزان بر می خوریم. اینگونه که پیداست، وی در مدینه به دانش و بینش معروف بوده است و هر زمان که تازیان با دشواری روبرو می شدند، نزد وی می آمده اند. بیرونی در علت پیدایش تاریخ در اسلام حکایتی نقل کرده که بخوبی نمایانگر پایگان بالای هرمزان در نزد تازیان دارد. بر پایه گفته بیرونی، هنگامی که سندی به عمر دادند که موعد آن ماه شعبان( هشتمین ماه از گاهشماری مهی) بود، عمر پرسید که کدام ماه شعبان؟ آیا همین ماهی که در آن هستیم یا شعبانی که خواهد آمد؟ پس یاران پیغمبر را گرد آورد و از آنان در پیرامون این پرسمان که شوند سرگردانی آنها شده بود، نگر خواهی کرد. گفتند که بایسته است گشایش این دشواری از راه و رسم ایرانیان بجوییم. سپس هرمزان را آوردند و بشرحی که ابوریحان به تفصیل آورده، پاسخ گفت.
در اینجا به روشنگری در پیرامون هرمزان می پردازم و امیدوارم که یاران میهن پرست مرا در این راه یاری رسانند.
هرمزان يكي از واپسين رهبران نظامي ايران ساساني بود. شكل درست نام وي Hormazd-ān* است‏، كه به صورت Hormezdān در گاه‌نامه‌ي بي‌نام خوزستان، كه به گاه‌نامه‌ي گويدي نيز معروف است، بین پارسی یا پارتی یا مادی بودن وی اختلاف نظر وجود دارد و از اینرو شاید نتوان به گونه درستی تبار راستین وی را مشخص کرد. من هم تلاش می کنم در پیرامون تبار هرمزان در اینجا سخنی بر زبان نیاورم. هرمزان دارای پایگانی بلند در سازمان دولتی ساسانیان بود. فرمانروایی مهر جانی و کوره اهواز به وی و خاندانش تعلق داشت. هرمزان برادرزن خسرو پرويز و دايي شيرويه بود،
او جناح راست ايران را در نبرد قادسيه (جمادي الاول 16 ق./ ژوئن 637 م.) فرمان‌دهي مي‌كرد؛ و به هنگام وقوع شكست، به بابل، و از آن جا به اهواز، يعني خوزستان واپس نشست. هرمزان استحكامات استان خود را تقويت كرد، در نبرد جلولا (ذوالقعده 16 ق./ نوامبر- دسامبر 637 م.) شركت نمود، و در برابر تاخت‌ و تاز تازیان به داخل دشت ميشان ايستادگي كرد. در این زمان عقبه بن غزوان فرمانده تازیان از سعد بن ابی و قاص کمک خواست و سعد نیز نعیم بن مقرن را به یاری وی فرستاد. در خوزستان طوایفی از تازیان بنی کلیب که از قبایل تابع ایران بودند، باشنده بودند که از پیش از اسلام به مناطقی از خوزستان آمده و در آنجا اقامت گزیده بودند. و ایرانیان باکی از جانب آنان نداشتند. لذا نعیم بن مقرن توانست آنان را بسوی خود بکشاند و سپس هرمزان، که توان ایستادگی را در خود ندید، در خواست صلح کرد و عقبه نیز پذیرفت. بدینگونه که اهواز و مهرجانی همچنان در دست هرمزان باقی بماندو آنچه تازیان در نبرد بگرفتند، در نزد ایشان بماند. در این هنگام تازیان بر مناطقی از خوزستان که بنام سوق الاهواز و نهرتیری و مناذر است، دست یافتند. چندی بدین منوال گذشت تا سپس اختلافات ارضی میان هرمزان و چند تن از تازیان و ائل و کلیب بوجود آمد. شرح آن بگونه کوتاه بدین صورت است. طولي نكشيد كه اعراب بر ادعاهاي ارضي خويش افزودند، و فرمانده اعزام شده براي دفاع از شوش، آن را به تازیان تسليم كرد. از سوی تازیان دو داور بنام سلمی و حرمله بیامدند. چون داوری بر زیان هرمزان نمودند، هرمزان این داوری را یکسویه خواند و آن را نپذیرفت و در برآیند آن، پیمان آشتی را هم نادیده گرفت و دوباره سپاهی بیاراست و به دشمنی برخواست. تازیان، چگونگی بر عمر نوشتند. و او لشکر انبوهی به کمک آنها فرستاد. يزدگرد سوم، كه به استخر رفته بود، هرمزان را به ايستادگي در برابر تازیان واداشت. وي با مهاجمان درگير شد اما در نزديكي شوشتر نبرد را باخت؛ نهصد تن از مردان وي كشته شده و ششصد تن نيز اسير گشته و سپس گردن زده شدند.
هرمزان پس از این شکست به رامهرمز رفت و باز هم با تازیان آشتی کرد. ولی این هم دیری نپایید و چندی نگذشت که باز هم میان او و نعیم بن مقرن نبردی در گرفت. که باز هم شکست خورد و او رو بسوی شوشتر نهاد و در آنجا هم سپاهی فراهم آورد. تازیان چون اینگونه دیدند، با سپاهی گران، عزم شوشتر کردند. فرمانده سپاه اعزامی از سوی عمر برای تسخیر شوشتر، ابوموسی نام داشت. اینگونه که در تاریخ طبری آمده است محاصره شهر چندین ماه طول کشید و روایت کرده اند که اینان شهر شوشتر را همانند حلقه انگشتری از همه سو در محاصره داشتند. پایداری جانانه هرمزان، مانع درونشد هرمزان به درون شهر شده بود.ولی سرانجام راهی مخفی یافتند و از آنجا به درون شهر رفتند و هرمزان را دستگیر کرده و به نزد عمر بردند.
به روايت حمداللّه مستوفي، هرمزان با سپاه مسلمانان هشتاد نبرد کرد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:22  توسط آترین  | 

رویارویی پر تنش احمدی نژاد و موسوی در مناظره تلویزیونی

 

محمود احمدى نژاد در نخستين مناظره خود سه دولت گذشته جمهورى اسلامى را متهم به فساد كرد و میر حسین موسوى نيز اعلام كرد بساط پرونده سازى دولت نهم را بر خواهد چيد.

مناظره دو نامزد اصلى رقابت هاى انتخاباتى رياست جمهورى با حملات شديد محمود احمدى نژاد آغاز شد و او در ابتداى سخنان خود با صراحت، سه دولت مير حسين موسوى، اكبر هاشمى رفسنجانى و محمد خاتمى را در مقابل خود دانست و گفت: «باور من اين است كه امروز آقاى موسوى در برابر من نيست. تنها آقاى موسوى نيست بلكه سه دولت پى در پى در برابر بنده قرار گرفته اند. هم آقاى موسوى، هم آقاى هاشمى و هم آقاى خاتمى.»

وى مخالفانش را به «دروغ پردازى هاى بزرگ و تخريب بى سابقه» دولت خود متهم كرد و گفت: «به نظرم علتش اين است دوستانى كه تصميم گرفتند وارد عرصه بشوند احساس كردند كه در هيچ يك از عرصه هاى مثبت و سازنده قدرت رقابت با اين دولت را ندارند.»

وى افزود: «بنده در برابر يك كانديدا نيستم. در برابر يك مجموعه اى هستم كه با محوريت آقاى هاشمى و همكارى آقاى موسوى و خاتمى عليه بنده حركت كردند.»

وى هاشمى رفسنجانى را متهم كرد كه در انتخابات سال ۱۳۸۴، در داخل و خارج مورد پشتيبانى قرار گرفت و اظهار داشت: «در همان اوايل اين دولت آقاى هاشمى پيغامى براى يكى از اين پادشاهان حاشيه خليج فارس فرستاد كه شما نگران نباشيد ظرف اين شش ماه اين دولت ساقط مى شود كه بعدا افرادى رفتند و توضيح دادند و مسئله تا حدودى حل شد.»

رييس جمهورى اسلامى فضاى كنونى ايران را «با نشاط» دانست و گفت كه دولت او در مدت كوتاه چهار سال افتخارات بزرگى در عرصه هاى داخلى و جهانى بوجود آورده است.

محمود احمدى نژاد، طرف مناظره خود، مير حسين موسوى را متهم كرد كه براى فيلم تبليغاتيش بازيگر استخدام كرده است و گفت: «شما چند تا سفر كرديد متوجه شديد كه در كشور مشكلات هست. آيا اين مشكلات در چهار سال گذشته ايجاد شده است.»

وی هاشمی رفسنجانی، رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرزندان وی، علی اکبر ناطق نوری، رییس سازمان بازرسی بیت رهبری و پسر او، غلامحسین کرباسچی، شهردار سابق تهران و برخی دیگر از افراد را با اسم متهم به ثروت اندوزی و فساد اقتصادی کرد.

در پاسخ به اظهارات ريس جمهور ايران كه به صورت آتشين مناظره را آغاز كرد، مير حسين موسوى گفت: «آقاى هاشمى و آقاى خاتمى اشخاص بزرگى هستند كه خودشان با آقاى دكتر (احمدى نژاد) بايد مناظره كنند و جواب خودشان را بدهند.»

وى با اشاره به اينكه به خاطر «خطرى» كه ايران را تهديد مى كند وارد صحنه شده است، مديريت دولت محمود احمدى نژاد را به ماجراجويى و بى ثباتى، رفتارهاى نمايشى، قهرمان نمايى، خيالبافى و خرافه گويى متهم كرد.

نخست وزیر سابق ایران از شعارهاى رييس جمهور در عرصه داخلى و خارجى انتقاد كرد و گفت: «شعارها بيشتر جنبه اسطوره اى و به نظر من يكى مقدارى خيال پردازى در مورد آينده جهان است و متاسفانه آينده كشور در حال فروريختن است.»

آقای موسوی سپس با ذكر مثال هايى از سياست خارجى دولت نهم، به موضوع سفر آقاى احمدى نژاد به عراق اشاره كرد و اظهار داشت كه او مدعى شده است آمريكايى ها مى خواستند او را بربايند در حالى كه بنزين هواپيماى دولتى را آمريكايى ها تامين كردند.

وى اظهار داشت: «سياست خارجى دولت نهم عزت ملت را مخدوش و به آن لطمه زد و تنش وسيعى را ايجاد كرد.»

موسوى اظهار داشت: «ايشان (احمدی نژاد) مى‌ گويند كه چرا مى‌ گوئيد من ديكتاتور هستم، من اين را نگفتم؛ اما اين روش قطعاَ به ديكتاتورى مى ‌انجامد و اينكه رأى خود را به رأى تشخيص مصلحت ارجحيت دهيد.»

وی طرح موضوع هالوكاست، نامه هاى بى پاسخ آقاى احمدى نژاد به سران كشورهاى اروپايى و آمريكا، جلوگيرى از نشر كتاب، ستاره دار كردن دانشجويان و مقابله با هنرمندان را از ايرادات مهم دولت نهم در چهار سال فعاليت آن عنوان كرد.

نخست وزیر سابق ایران با زیر سوال بردن روش آقای احمدی نژاد در اعلام اسامی افراد به اسم «مفسد اقتصادی» گفت: «شايسته يك مسؤول دولت نيست كه كسانى كه در قوه قضائيه را محكوم نشده‌اند نام ببرد؛ چرا كه مطرح شدن نام آنها جرم است. ما از آنها نام مى‌بريم در حالى كه آنها قدرت دفاع از خودشان داشته باشند. شما افكارى را مورد حمله و هجوم قرار مى‌دهيد كه در اين صحنه حضور ندارند و آن را قاطى سرنوشت من مى‌كنيد. گويا موردى از من نداشتيد كه آمده‌ايد مرا وصل به دو دولت قبل كرديد.»

وی افزود: «طبق قانون اساسی ایران کسی که در هیچ دادگاهی محکوم نشده است از همه اتهامات مبراست و اتهام های آقای احمدی نژاد به افراد مختلف آن هم با ذکر نام آنها خلاف قانون، دین و اسلام و یک اقدام مجرمانه است.»

آقای موسوی در پایان این مناظره به «پرونده سازی» دولت نهم برای افراد انتقاد کرد و گفت که من بساط این پرونده سازی را بر خواهم چید.

خبرگزارى جمهورى اسلامى، ايرنا، گزارش داده است كه در پايان اين مناظره، طرفداران نامزدها با خودرو در خيابان هاى تهران به حركت در آمده و به نفع كانديداهاى خود شعار دادند.

به گزارش اين خبرگزارى، طرفداران محمود احمدى نژاد به شادى پرداخته و شعار داده اند: «احمدى احمدى - شهادتت مبارك ؛ هاشمى - موسوى پيوندتان مبارك.»

 

http://www.radiofarda.com/content/o2_election_ahmadinejad_mosavi/1746280.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 10:17  توسط آترین  | 

روزنامه اعتماد،


 در نقد آمارهای احمدی نژاد در نطق تلویزیونی

 انتخابات رياست جمهوري دوره هاي قبل در ايران همواره صحنه تبادل اطلاعات و نقدها بوده است. در آن دوران آنچه اهميت داشت عملکرد دولت در سايه نقد کانديداها بود. رئيس جمهور وقت هم (اگر کانديداي دور دوم بود) به دفاع از عملکرد خود مي پرداخت و در آن اثنا آماري هم (بدون غلو) بر مبناي وضعيت موجود ارائه مي کرد.

 

به همين خاطر است که در دوره هاي قبل کمتر آماري که از سوي دولت وقت ارائه مي شد مورد نقد قرار مي گرفت.اما در اين دوره به نظر مي آيد وضعيت برعکس شده است يعني آنچه بيش از همه مورد نقد قرار مي گيرد- جدا از موضع گيري هاي سياسي- آمار دولت است و آنچه بيش از همه خدشه پذير مي شود عملکرد دولت است، اين هم به آن برمي گردد که کارشناسان تطبيق آمارهاي ارائه شده از سوي دولت و رئيس آن را با برآيند و وضع موجود به سختي قابل قبول مي دانند که البته بخش هايي از آن هم به سابقه دولت و رئيس آن در پوشاندن واقعيت هاي موجود (مانند گراني) برمي گردد.از اين رو است که آمارهاي اقتصادي دولت پاشنه آشيل آن است و لذا دولت نهم براي پوشاندن معايب موجود خود مجبور به ارائه آمارهاي ديگري است.نمونه بارز اين نکته را مي توان در سخنان انتخاباتي محمود احمدي نژاد در سيماي يک دوشنبه شب ديد.

 

ثبت اختراعات

محمود احمدي نژاد در سخنان خود آمار اختراعات به ثبت رسيده در دولت نهم را بيش از 20 هزار مورد عنوان کرد که حدود 5/4 برابر پس از انقلاب تا سال 84 بوده است. البته پيش از آنکه احمدي نژاد اين آمار را بدهد، معاون اول وي يعني دکتر پرويز داودي هم اين آمار را داده بود و ميزان ثبت اختراعات را 24 هزار فقره اظهار کرده بود. يعني به طور متوسط سالي شش هزار و روزي 4/16 فقره. حال اينکه اين رشد خارق العاده با توجه به بازنشسته کردن استادان مجرب و برخورد با دانشجويان چگونه محقق شده جاي بررسي دارد. اما گزارش هاي بين المللي (wipo) در اين خصوص حاکي از آن است که تقاضاي ثبت اختراعات از سوي ايران براي سال 2006 (سال 1385) که آقايان رئيس جمهور و معاون اول وي شش هزار فقره مي دانند 25 اختراع بوده که چهار مورد آن به ثبت رسيده و در سال 2007 (1386) به سه عدد رسيد.

 

توليد سه برابري نفت

رئيس دولت نهم در ادامه سخنانش با ملت ايران آمار تعجب آوري از توليد نفت در چهار سال اخير ارائه کرد. به گفته وي توليد نفت ايران نيز در دولت نهم به بيش از سه برابر بالاترين مقدار توليد در دولت هاي قبل رسيد. اين جملات روز گذشته عيناً در سايت اطلاع رساني دولت به اشتباه ذکر شد چون اگر اشتباه نبود بايد ايران در حال حاضر 12 ميليون بشکه نفت در روز توليد مي کرد در حالي که توليد نفت ايران از چهار ميليون بشکه در روز در سال 84 به چهار ميليون و 330 هزار بشکه در روز رسيد. او همچنين به ميزان توليد پتروشيمي نيز اشاره و آن را 48 ميليون تن در سال عنوان کرد در حالي که اين رقم ظرفيت توليد پتروشيمي است و ميزان توليد قابل فروش پتروشيمي در حال حاضر و در حالت خوشبينانه مابين 25 تا 28 ميليون تن در سال است.

 

محمود احمدي نژاد که طي 10 روز گذشته چندين بار ميزان سرمايه گذاري در صنعت نفت را 66 ميليارد دلار ذکر کرد شب دوشنبه يک بار ديگر اين گونه گفت؛ «در طول چهار سال، ما شاهد بيش از 66 ميليارد دلار سرمايه گذاري و 70 ميليادر دلار قرارداد جديد نفتي هستيم در حالي که طي چهار سال گذشته به جرات مي توان گفت تنها يک قرارداد رسمي آن هم با مالزي براي ميادين گلشن و فردوس امضا شد. مهم ترين دستاورد اين دولت خروج شرکت هاي بزرگ شل، توتال، رپسول و... از پروژه هاي نفتي ايران بود و حتي مسوولان و مديران نفت از ذکر آمار سرمايه گذاري در پروژه هاي صنعت نفت عاجزند. وقتي از مديرعامل سازمان منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس در مورد ميزان سرمايه گذاري در اين منطقه پرسيده شد، او تنها سکوت کرد و جوابي نداد و وزير نفت نيز هيچ گاه به صورت روشن به جزييات اين 66 ميليارد دلار اشاره نکرد. اگر ايران طي چهار سال گذشته 66 ميليارد دلار سرمايه گذاري در صنعت نفت انجام مي داد اينک پروژه هاي صنعت نفت به گفته مديران ارشد اين صنعت با کمبود سرمايه مواجه نبودند.

 

فولاد

رئيس جمهوري در بخش ديگري از سخنانش درباره صنعت فولاد گفت؛ طي 50 سال از شروع صنعت فولاد در ايران ظرفيت توليد10 ميليون تن بود که اکنون اين ميزان به 7/17 ميليون تن رسيده و 70 درصد رشد داشته است. اين در حالي است که بر اساس آمارهاي رسمي، دولت نهم ظرفيت فولاد خام کشور را با ظرفيت 11/9 ميليون تن تحويل گرفته اما تاکنون نتوانسته توليد فولاد خام را به اين ظرفيت ايجاد شده برساند. آمارهايي که توسط وزارت صنايع و معادن منتشر شده نشان مي دهد توليد فولاد خام در سال گذشته کمتر از 5/10 ميليون تن بود و تا رسيدن به ظرفيتي که در دولت قبل ايجاد شده بود، 4/1 ميليون تن فاصله دارد. از سويي معيار سنجش ميزان توليد فولاد در همه جاي دنيا فقط «فولاد خام» است که در دولت نهم با توجه به توليد 8/9 ميليون تن در دولت گذشته کمتر از 700 هزار تن به ميزان توليد فولاد خام کشور افزوده شده است. اين ميزان توليد نيز به خاطر افزايش توليد در واحدهاي فولادسازي موجود بوده و هيچ طرح جديدي در بخش توليد فولاد خام به بهره برداري نرسيده است. طرح هاي شهيد خرازي، فولاد مبارکه و توازن ذوب آهن نمونه بارز اين طرح هاست که با بهره برداري از آنها 8/2 ميليون تن به ظرفيت توليد فولاد خام کشور اضافه خواهد شد اما تاکنون اين طرح ها به بهره برداري نرسيده است. رئيس جمهوري اعلام کرد ظرفيت توليد فولاد در کشور به 7/17 ميليون تن رسيده و 7/7 ميليون تن ظرفيت سازي شده است. بررسي طرح هاي فولادسازي نشان مي دهد ظرفيت سازي براي توليد فولاد خام 8/2 ميليون تن در استان اصفهان است که مطالعات آنها از دولت قبل شروع شده است. ساير کارخانه هاي فولادي که به بهره برداري رسيده اند کارخانه هايي هستند که محصولات فولادي توليد مي کنند. به عبارتي فولاد خام را به عنوان ماده اوليه وارد خط توليد کرده و محصولات فولادي را به توليد مي رسانند. بنابراين ساخت اين کارخانه ها به معناي افزايش توليد فولاد خام نيست. توليد کننده فولاد خام کارخانه يي است که سنگ آهن يا آهن قراضه را به عنوان ماده اوليه مورد استفاده قرار مي دهد و فولاد خامي را که به توليد مي رساند در اختيار کارخانه هاي سازنده محصولات فولادي قرار مي دهد. حال ممکن است يک کارخانه اين فولاد را به تير آهن تبديل کند يا از آن ورق هاي فولادي بسازد. پس عدد 7/17 ميليون تني را که رئيس جمهوري اعلام کرده مجموع ظرفيت توليد فولاد خام و محصولات فولادي است که بر اساس استانداردهاي جهاني اين گونه جمع زدن اشتباهي است که نبايد دولتمردان آن را مرتکب شوند. از سويي قرار بود تا پايان برنامه چهارم توسعه ظرفيت فولاد خام کشور به رقم 24 ميليون تن برسد که در فاصله 9 ماه مانده به پايان اين برنامه کشور در ظرفيت سازي فولاد حدود 3/6 ميليون تن از برنامه عقب است.

 

سيمان

احمدي نژاد همچنين درباره توليد سيمان در کشور گفت ظرفيت توليد سيمان قبل از دولت نهم 34 ميليون تن بود که امروز به 64 ميليون تن رسيده است. آمارهاي موجود و اسناد وزارت صنايع و معادن نشان مي دهد تا پايان خرداد 1384 ساخت 51 طرح جديد توليد سيمان با ظرفيت حدود 50 ميليون تن در سال در بانک ها تصويب شده تا 1350 ميليون دلار از محل حساب ذخيره ارزي به صنعت سيمان اختصاص يابد. اما اين طرح ها در دولت نهم به موقع گشايش اعتبار نشد و اگر اين کار صورت مي گرفت تا پايان امسال ظرفيت سيمان کشور بايد به 70 ميليون تن در سال مي رسيد.

 

آلومينيوم

رئيس دولت نهم درباره توليد آلومينيوم گفت؛ ظرفيت آلومينيوم کشور 218 هزار تن بوده که در دولت نهم به 457 هزار تن رسيده است. از آنجا که آلومينيوم از جمله صنايع انرژي بر کشور است بهتر است با توجه به کمبود سنگ معدن مورد نياز براي توليد اين فلز در کشور، طرح هاي توسعه آلومينيوم در شهرهاي ساحلي خليج فارس اجرا شود. بر همين اساس منطقه ويژه صنايع معدني و فلزات خليج فارس در زمان دولت سازندگي ايجاد و در دولت اصلاحات نيز سرمايه گذاري هاي زيادي براي توسعه آن صورت گرفت. ساخت و بهره برداري از کارخانه آلومينيوم المهدي در دولت هاي قبلي پلت فورمي ايجاد کرد که تا چند دهه بي اهميتي به توسعه اين صنعت جبران شود. در دولت اصلاحات نيز مطالعات اوليه براي ايجاد طرح توسعه المهدي با عنوان آلومينيوم «هرمز آل» آغاز شد که در دولت نهم اين طرح ادامه يافت اما تاکنون آماده بهره برداري نشده است به عبارت ديگر ظرفيت توليد آلومينيوم کشور در حال حاضر همان 218 هزار تن است و واحدهاي جديد در حال احداث هستند و عمليات اجرايي آنها هنوز به پايان نرسيده است. واحد جديد آلومينيوم اراک در حالي ساخته شده که بخش زيادي از ديگ هاي توليد آلومينيوم واحد قديمي از خط توليد خارج شده اند. در دولت هاي قبلي مذاکراتي براي تامين سنگ معدن مورد نياز با کشور کنيا شد که اين طرح در دولت نهم مسکوت ماند و به نتيجه يي نرسيده است.

 

مس

کانديداي دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري در ادامه اين برنامه تلويزيوني گفت؛ ميزان توليد مس از 178 هزار تن به 260 هزارتن رسيده و در مجموع کارخانه هاي ما در آرامش به سر مي برند. احمدي نژاد در حالي اين سخنان را به زبان آورده که عمليات اجرايي براي بهره برداري از مس سرچشمه در کرمان پيش از پيروزي انقلاب آغاز و پس از انقلاب نيز کارخانه آن تکميل و راه اندازي شد. مطالعه و اجراي «احداث و توسعه» کارخانه مس سرچشمه، کارخانه تغليظ سرچشمه، کارخانه تغليظ مس ميدوک، کارخانه تغليظ مس سونگون از دولت خاتمي آغاز و در سال 1383 با حضور رئيس جمهوري سابق کشورمان به بهره برداري رسيد. طرح مس سونگون نيز که در دولت سازندگي عمليات آن آغاز شد با سرمايه گذاري 500 ميليارد تومان از دولت اصلاحات آغاز شد و در ابتداي دولت نهم به بهره برداري رسيد. اين آخرين پروژه بزرگي بود که در صنعت مس کشور به بهره برداري رسيد و تاکنون معدن و ذخيره جديدي از مس در دولت نهم مورد بهره برداري قرار نگرفته است.

 

---

 

به رغم موارد گفته شده هنوز مسائل بسيار زيادي است که احمدي نژاد و دولت نهم بايد پاسخگوي آن باشند. مسائلي از قبيل

چرا نرخ تورم که در پايان دولت هشتم به سمت کاهش بود و حدود 12 درصد شده بود به 25 درصد رسيد؟

 

 چرا تعريف نرخ بيکاري در دولت نهم به طريقي تغيير کرد که اين نرخ نسبت به گذشته کاهنده نشان دهد؟ اين در حالي است که بنا بر آمارهاي به دست آمده متقاضيان بيمه بيکاري (که يکي از شاخص هاي مهم بيکاري و بنگاه هاي بحران زده است) افزايش شديدي داشته است.

 

 کدام طرح يا پروژه در دولت نهم شروع و به پايان رسيده؟

 

 چرا و به چه بهايي مجموع واردات ايران به بيش از 250 ميليارد دلار رسيده است؟

 و... از جمله سوالاتي است که رئيس دولت بايد پاسخگوي آن باشد. 


----------------------------------------------------------------------------
لطفا اگر محتویات این مطلب را درست می دانید، آن را برای دوستان خود هم بفرستید
----------------------------------------------------------------------------


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:40  توسط آرمیتا  | 

بنام دادار اورمزد

 

قدیم ها خاکی بود که به آن گل سرشوی میگفتند و خواصی مشابه صابون داشت که برای شستشو استفاده میشد…! امروز به این خاک بنتونیت میگویند که اگر یک مشت از آن داخل یک لیتر اب ریخته شود٬ حجیم میشود و بعد از خشک شدن از بتون هم محکمتر است…!
در خراسان جنوبی معادن خاک بنتونیت وجود دارد که مرغوب ترین خاک آن سفید رنگ است و ماندگاری هزار ساله دارد…! بعضی از این معادن ماهانه سه هزار تن از این خاک را بوسیله لودر استخراج میکنند … خاک بنتونیت به دلیل چسبندگی؛ جذب اب؛ تورم پذیری و نرم بودن کاربردهای زیادی در ریخته گری؛ حفاری چاه های نفت؛ سد سازی و کشاورزی دارد.
عمده واحد های فعال خاک بنتونیت که خاک مرغوب و صادراتی دارند در قائن؛ شمال غرب بیرجند و بخشی در فردوس هستند.. اما اینکه این خاک به چه دردی میخورد و کجا میرود حکایت جالبی دارد…! هر تن خاک بنتونیت را ده هزار تومان میفروشند و همین خاک در دوبی بعد از فراوری هر کیلو تا هفتصد هزار تومان به فروش میرسد..!
سالانه صدها هزار تن از این خاک مرغوب چه بطور رسمی و چه قاچاق به دوبی صادر میشود. ظاهراْ برای استفاده برای چاههای نفت. اما حقیقت تلخ این است که این خاک برای ساخت جزایر مصنوعی استفاده میشود…!

جزایر النخیل موسوم به پالم ایلند که در سواحل جنوبی خلیج فارس در دست احداث است … به اسم صادرات غیر نفتی مرغوب ترین خاک ایران را خارج میکنند تا جزایری به مساحت پنجاه کیلومتر مربع در امارات ساخته شود که هم تهدیدی برای محیط زیست خلیج فارس محسوب میشود و هم خواسته یا ناخواسته با این کار تیشه به ریشه معادن و منابع خودمان زده می شود…! تنها جزیره نخلی جمیرا نیاز به بیش از پنجاه میلیون متر مکعب خاک برای به سطح اب رساندن این سازه دارد…! عرب ها با پول خیلی چیزهای ما را خریدند…حتی خاک ما را…! خاکی که برای دفاع از آن زمانی خون دادیم و نگذاشتیم دشمن پا روی آن بگذارد٬ را حالا تریلی تریلی و کشتی کشتی تحویل و تقدیمشان می کنیم و چندرغاز پول می گیریم؛ اسمش را هم گذاشتیم صادرات غیر نفتی …اُف برما …!
زبانم نمیچرخد که این را بگویم…!
اما شاید اگر ما توانایی و لیاقت این را نداریم که از منابع خاکی خودمان استفاده بهینه کنیم همان بهتر باشد تا این خاک گرانبها را بدهیم به عرب ها که آنها جزیره نخل جمیرا بسازن که میگویند از ماه قابل رویت است و بعد ما برویم آنجا برای تفریح و چند برابر پول هایی که برای خاک آن جزیره ها گرفتیم را روانه جیب های گشاد آنها کنیم …! ما کی هستیم …؟ چه می کنیم…؟ فقط بلدیم بگوییم عرب سوسمار خور… عرب فلان …عرب بهمان…!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:16  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

در این گفتار می خواهم به درد بزرگ دیگر کشور نازنینمان اشاره داشته باشم. دردی بنام روشنفکر نمایی. آری٬ روشنفکر نمایی. همان پدیده زشتی که گریبان هازمان بزرگ ایران را گرفته و شوربختانه هازمان ما را رها نمی کند.

در کشور ما٬ اکنون اینگونه شده است که هرکس یک نسک را بخواند بر این اندیشه می رود که دیگر همه چیز را می داند و کسی اگر از باره هایی سخن گفت که در خامه اندیشه او نگنجد٬ بایسته است که بی دانش خوانده شود و در زیر گونه های گوناگون آفندها کمرش خم شود.
گفتمان من بر ایران است. ایرانی که نشده است در آن ایرانیگری پیشه کنیم و پیشه کنند. شوند آن هم همین روشنفکر نماها هستند که در درازنای این سده های واپسینه همواره پیرو راه انگلیس بوده اند. روشنفکر نماها٬ گفتمان هایی دارند که پذیرفتنی برای ایرانیان راستین نیست. اگر پروانه بدهید٬ با هم بشناسیم آسیب هایی که در فراروی کشور پاکمان هستند.

پارسیان

نخستین و مهمترین گفتمان روشنفکرنماها٫ همین پارسیان هستند. پارسیان همواره در ایران ما نقش پایه ای در نگاهداری یکپارچگی کشوری ما داشته اند. ولی روشنفکرنماها تا نامی از پارسیان می آید٬ بسیار تند٬ با آن رویارویی می کنند. پارسیان دستاویزی هستند بر آفندهای این روشنفکرنماها برای نابودی کشور نازنین ما. بدینگونه که بسیار گستاخانه و بی پروا می نگارند که کسی که پارسیان را دوست می دارد٬ شونده روسیاهیی آنان است و ای کاش به همین بسنده کنند. آنها بتازگی این گفتمان را دارند که پارسیان شونده روسیاهی همه ایرانیان هستند. آیا براستی سزای این افراد آن است که اندرریافته شوند( درک شوند)؟ مگر پارسیان خویشکاری نگاهداری ایران از گزند تندباد حوادث٬ را در درازنای تاریخ بخوبی به انجام نرسانده اند؟ پارسیان با زبان و فرهنگ خود٬ سرآمد همه دنیا هستند. همه دنیا از پارسیان وامدار هستند. آنگاه این ملتی که همه دنیا به او وامدارند٬ آیا شایسته است که در فراروی گونه های گوناگونی از ناسزا قرار بگیرند؟
تا می گوییم پارسیان٬ سریع یک عده از عوامل امپریالیسم جهانی هستند که می آیند و انواع انگ ها را به ایرانیان مدافع وطن٬ می چسبانند. لعنت به این نوع روشنفکری مسموم که برای مطامع شخصی شان٬ حتی کوروش بزرگ را هم قربانی می کنند. در گفتارم اشاره داشتم به امپریالیسم جهانی و نمایندگان او. براستی همینگونه است. خود اربابان دنیا٬ نیک می دانند که پارسیان به مثابه نخ تسبیح یکپارچگی کشور نازنینمان٬ ایران هستند. خود آنها به نیکی می دانند که همواره پارسیان در پایگان های بالای هازمان ایرانی باشندگی کرده اند و پایگان آنها هرگز پایین نیامده است. پس٬ برای برآورده شدن خواسته های اهریمنی آنان٬ باید ملت بزرگ پارسی کوچک شود و به زعم ارباب امپریالیسم جهانی٬ پایگان پارسیان پایین بیاید تا آنها ساده تر ایران را جدا کنند.
اکنون من به همین بسنده می کنم و امیدوارم عمری باقی باشد و در ادامه گفتمان ها در پیرامون روشنفکر نماها و نگرش های اهریمنی شان به ایران نازنین٬ بیشتر بنگارم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:25  توسط آترین  | 

تقارن شگفت تاریخی
حكیم ابوالقاسم فردوسی
، شاعر بزرگ حماسه‌سرای ایران، افزون بر شاعر بودن، دانشمندی است بزرگ كه مثل بقیه بزرگان علم و ادب فارسی، بر تمامی دانش‌های زمان خود تسلط داشته‌ و فردی بوده است با دانشی والا از حكمت و فلسفه، تاریخ و اسطوره، پزشكی و از همه مهم‌تر ستاره‌شناسی و گاهشماری.
به همین جهت نیز نامش را از همان ابتدا با عنوان حكیم یاد كرده‌اند. ولی آنچه ‌ در این مختصر مورد نظر ماست، همانا دانش عمیق حكیم فردوسی در مورد ستاره‌شناسی و گاهشماری است. ‌با تاملی در برخی از بیت‌های شاهنامه به مواردی برمی‌خوریم كه نشان ازتسلط كافی شاعر بر دانش ستاره‌شناسی و نیز گاهشماری رایج در زمانه وی دارد.
فردوسی در‌ چند بیت از «داستان پادشاهی كیومرث» می‌گوید:

«چو آمد به برج حمل آفتاب
جهان گشت با فر و آیین و آب
بتابید از آن سان زبرج بره
كه گیتی جوان گشت از او یكسره
كیومرث شد بر جهان كدخدای
نخستین به كوه اندرون ساخت جای»

كه افزون بر دلالت به عمق دانش فردوسی در مورد انسان‌های اولیه و زندگی انسان‌های غارنشین در دوره‌های بسیار دور، دقیقاً از روز نوروز اعتدالی و رسیدن آفتاب به برج حمل در لحظه تحویل سال و آغاز سال نو در اول فروردین‌ماه صحبت می‌كند و نیز آغاز پادشاهی كیومرث در این روز، كه به عنوان رسم و آیین كهن، در ایران باستان رعایت می‌شده است و پادشاهان ایرانی – به‌ویژه ساسانیان – در روز نوروز یعنی اولین روز سال نو تاج‌گذاری می‌كرده‌اند و این همان رسمی است كه تا موقع تاج‌گذاری و به تخت پادشاهی نشستن یزدگرد سوم – آخرین پادشاه ایرانی پیش از اسلام – رعایت می‌شده است و خود این روز یعنی روز تاج‌گذاری و آغاز سلطنت این آخرین پادشاه پیش از اسلام ایران، بعدها موجب پدید آمدن تاریخ جدیدی در ایران شده است كه به نام وی به تاریخ یزدگری معروف است و این همان تاریخ یا تقویم خورشیدی معروفی است كه همواره در كنار تقویم مهی (هجری‌قمری) در ایران، رواج داشته است ولی از آنجایی كه یك‌سال آن دارای 365 روز تمام بود به دلیل كسری از طول طبیعی سال، روزها و فصل‌های آن متغیر بود و در حدود هر 4 سال یك روز نسبت به تقویم یا گاهشماری خورشیدی اعتدالی جلو می‌افتاد و به‌طوری كه منجمان و مورخان اسلامی نوشته انددر زمان تاج‌گذاری یزدگرد سوم در سال یازدهم هجری، مدت 90 روز تمام با نوروز حقیقی (اعتدالی) فاصله داشته است.

یعنی مدت 3623 روز با آغاز تاریخ هجری‌قمری و مدت 3742 روز با تاریخ هجری‌شمسی فاصله داشت كه آن را مابین‌التاریخین می‌خوانند البته بعد از اسلام در ایران تاریخ رسمی كشور تاریخ هجری‌قمری بود كه از اول محرم سال اول هجرت حضرت رسول‌اكرم(ص) از مكه به مدینه آغاز می‌شد، و سالی بود مهی كه هر سال آن 12 ماه 29 و 30 روزه داشت و جمعاً دارای 354 روز (و در سال‌های كبیسه 355 روز) بود. در كنار این تاریخ رسمی مردم ایران‌زمین تقویم دیگری نیز داشتند كه آغاز آن، زمان به تخت نشستن آخرین پادشاه پیش ازاسلام ایران یعنی یزدگرد سوم ساسانی در سال یازدهم هجری‌قمری بود، و همان‌طور كه گفتیم آغاز این تاریخ یا تقویم روز سه‌شنبه و روز نوروز (یزدگردی) مطابق با بیست‌ودوم ماه ربیع‌الاول سال یازدهم هجری‌قمری و اول تابستان یا نودویكمین روز سال خورشیدی اعتدالی (هجری‌شمسی) بود. كه همین ذكر نودویكمین روز از سال و فاصله 10 سال و نودروز (3742 روز) بین آغاز تاریخ یزدگردی با آغاز تاریخ هجری‌شمسی نشان از دانش نجومی و تقویمی مردم و دانشمندان آن زمان دارد.
حكیم ابوالقاسم فردوسی نیز بر این دانش گاهشماری و ترتیب تطبیق تقویم هابا هم آگاهی كامل داشته است و بهترین گواه بر این آگاهی افزون بر بیت‌هایی كه درباره «نوروز» بدان اشاره شد، بیت‌های تاریخداری است كه در متن شاهنامه آمده است؛ بیت‌های تاریخداری كه برخی صرفاً برای واقع‌نمایی یا واقعیت‌نمایی داستان به كار رفته‌اند و اشاره دقیقی به زمان خاصی ندارند ولی بقیه بیت‌هایی است كه شاعر از ذكر تاریخ در آنها تعمد داشته و روز و ماه ذكر شده در این بیت هاو نیز سال‌هایی که در برخی در بیت‌های تاریخدار آمده آگاهانه و از روی محاسبه دقیق و علمی صورت گرفته و نمی‌توان به سادگی از كنار آنها گذشت.
از این بیت‌های تاریخدار می‌توان به این دو بیت اشاره كرد:

«چو سال اندر آمد به هفتادویك
همی زیر شعر اندر آمد فلك
زهجرت شده پنج هشتاد بار
كه گفتم من این نامه شهریار»

كه راهگشای پژوهشگران و صاحب‌نظران در تعیین دقیق سال تولد حكیم ابوالقاسم فرودسی شد. به‌طوری كه ملاحظه می‌شود اعداد و ارقام در شاهنامه به‌ویژه در بیت های تاریخدار مهمی چون بیت‌های بالا بی‌هدف نیامده‌اند و شاعر بزرگ پارسی دقیقاً در این بیت‌ها قصد كدگذاری و انتقال داده‌ها به آیندگان را داشته است. در همین رابطه باز باید به چند بیت تاریخدار دیگر شاهنامه اشاره كرد، كه در آنها شاعر تاریخ را خیلی دقیق و به روز و ماه و سال و حتی علامت روز [ایام هفته] مشخص می‌كند و صحبت از سن و سال خود به میان می‌آورد.
ازاین میان بایدبه این چند بیت زیر در پایان «داستان پادشاهی شاپور ذوالاكتاف» اشاره كرد كه می‌گوید:

«چو آدینه هرمزد بهمن بود
برین كار فرخ نشیمن بود
می لعل پیش آورم هاشمی
زخمی كه هرگز نگیرد كمی
چو شصت‌وسه سالم شد و گوش كر
زگیتی چرا جویم آیین و فر»

كه افزون بر اشاره به پیری و 63 سالگی خود، به صراحت در مورد روز تولد خود یعنی «جمعه اول بهمن‌ماه» سخن می‌گوید‌ كه با توجه به اینكه به همین ترتیب و پشت سر هم آمده است جای هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند كه شاعر در آنها قصد اشاره به روز تولد خود و پایان 63 سالگی و آغاز 64 سالگی خود را دارد؛ روزی كه برای شاعر بسیار عزیز و خاطره‌ برانگیزاست و به خاطر همین نیز با رسیدن چنین لحظه‌ای است كه داستان «شاپور ذوالاكتاف» رابه پایان می‌برد و به استراحت می‌پردازد و روز تولد خود را جشن می‌گیرد، آن هم با می لعل هاشمی، كه با شناختی كه از دین و مذهب حكیم توس در دست است در تعبیر این «می هاشمی» باید بسیار دقت كرد؛ چرا كه شاعر در اینجا از می مجازی سخن می‌گوید نه می انگوری، و صفت «هاشمی» نیز اشاره به حقیقتی دیگر دارد .

حكیم توس در ذكر نام روز و ماه از روش تاریخ ایرانی (اعم از خورشیدی اعتدالی و یزدگردی) استفاده كرده است؛ یعنی همیشه تاریخ سال را به هجری‌قمری داده است و تاریخ روز و ماه را به تقویم ایرانی؛ مثل همین مورد بالا كه در آن منظور از آدینه روز جمعه است و روز هر مزد، روز اول ماه و بهمن یعنی ماه بهمن یا یازدهمین ماه سال خورشیدی و ماه دوم زمستان.
همین‌طور است وقتی در پایان داستان پادشاهی اورمزد شاپور می‌گوید:

«شب اورمزد آمد از ماه دی           زگفتن بیاسای و بردار می»

دقیقاً اشاره به شب اول دی‌ماه دارد، یعنی شب چله یا شب یلدا كه یكی از جشن‌های باستانی ایران است و به همین دلیل نیز شاعر با رسیدن به شب چله یا یلدا، دست از كار می‌كشد و داستان پادشاهی اورمزد شاپور را با همین به پایان می‌برد تا همراه با دیگران به جشن شب یلدا بپردازد؛ شب چله یا شب یلدایی كه بلندترین شب سال است و از قدیم آن را به عنوان شب تولد «مهر» ایرانیان جشن گرفته‌اند و كلمه «یلدا» در این شب نیز اشاره به میلاد مهر است. كه این شب یلدا یا بلندترین شب سال، نمی‌تواند در تاریخ یزدگردی – كه تقویمی ناقص و متغیر است – اتفاق بیفتد، بلكه باید نشان آن را در طبیعت و در تقویمی جست‌وجو كرد كه با طبیعت و فصول و زمان دقیقاً هماهنگی داشته و فصل‌های آن ثابت و طبیعی تكرار شود و این تنها در تقویم خورشیدی اعتدالی امكان‌پذیر است.
بدیهی است كه در اینجا منظور حكیم توس از شب یلدا در تاریخ خورشیدی اعتدالی است، یعنی جایگاه واقعی شب یلدا در شب اول زمستان یا دی‌ماه پس با فرا رسیدن چنین شبی است كه می‌گوید:

«شب اورمزد آمد از ماه دی          زگفتن بیاسای و بردار می»

ولی این تنها فرا رسیدن شب یلدا نیست كه شاعر را به چنین اندیشه‌ای وامی‌دارد، چرا كه بین این شب یلدا و روز تولد شاعر در اول بهمن‌ماه نیز ارتباط نهفته‌ای وجود دارد كه هر دو با 63 سالگی شاعر در ارتباطند، یعنی سالی كه برای شاعر بسیار مهم و نیز مقدس است.
پیش از پرداختن به این ارتباط، با توجه به گاهشماری رسمی رایج در زمان حكیم توس كه تاریخ هجری‌قمری است، باید دانست كه منظور شاعر از پایان 63 سالگی و آغاز 64 سالگی دقیقاً بر اساس تقویم هجری‌قمری است و از آنجایی كه می‌دانیم شاعر در سال 329 هجری‌قمری به دنیا آمده است، پس این آغاز 64 سالگی مورد نظر شاعر را هم باید با افزودن 64 سال بر سال تولد وی یعنی 329 هجری‌قمری به دست آورد یعنی سال
393 (393=64+329) هجری‌قمری.

بنابراین روز اول بهمن‌ماه مورد نظر شاعر كه در سال خورشیدی مطابق با سال 393 هجری رخ می‌دهد، با توجه به تطبیق تقویم‌‌ها و محاسبات ویژه مطابق است با سال 381 هجری‌شمسی و 371 یزدگردی و 1003 میلادی و نیز 1314 اسكندری. و نیز در صورت برگشت به گذشته یعنی 64 سال هجری‌قمری قبل خواهیم داشت سال 329 هجری‌قمری كه مطابق است با 319 هجری‌شمسی و 309 یزدگردی، و 941 میلادی و 1252 اسكندری. یعنی به‌طوری كه ملاحظه می‌شود 64 هجری‌قمری در گاهشماری خورشیدی مطابق 62 سال می‌شود و این تفاوت در سال موضوعی است كه باید بدان توجه داشت.

فردوسی در متن شاهنامه سترگ خود 3 بار در طول داستان‌های مختلف به سن 63 سالگی خود اشاره می‌كند كه نشانگر اهمیت این سال از نظر فردوسی است، و این 3 بیت عبارتند از:

1 - می لعل پیش آر ای روز به                   كه شد سال گوینده بر شصت‌وسه
2 - چو شصت‌وسه سالم شد و گوش كر       زگیتی چرا جویم آیین و فر
3 - ایا شصت‌وسه ساله مرد كهن                تو از باده تا چند رانی سخن

كه به ترتیب در پایان داستان «اورمزد شاپور»، «بهرام بهرامیان» و «بهرام شاپور» آمده است و نشان از توجه فردوسی به این 63 سالگی دارد. اگر فردوسی در طول شاهنامه به سن و سال خود اشاره می‌كند از آن قصد خاصی دارد.

به همین خاطر هم موضوع اشاره به 63 سالگی شاعر و فرا رسیدن شصت‌وچهارمین سال زندگی‌اش را باید جدی گرفت، به‌ویژه آنكه شاعر در اینجا ضمن اظهار صریح روز تولد خود در اول بهمن به رابطه آن با شب یلدا و اول دی‌ماه اشاره دارد و همین مسئله می‌رساند كه فردوسی روز تولد خود را نه از روی تقویم هجری‌قمری و نه از روی تقویم یزدگردی، بلكه دقیقاً بر اساس گاهشماری خورشیدی اعتدالی گزارش می‌كند .

و همان‌طور كه گفتیم وقتی سخن از «شب اورمزد از ماه دی» می‌كند منظور فرا رسیدن شب یلدا – آن هم شب یلدای واقعی و طبیعی است، یعنی بلندترین شب سال، نه شب یلدایی كه با حساب گاهشماری یزدگردی پیش می‌آید و شبی است متغیر در طول سال، كه گاه حتی می‌تواند به تابستان بیفتد یعنی زمانی كه طول شب به كوتاه‌ترین حد خود می‌رسد – درست برعكس شب یلدای اول زمستان – بنابراین صحبت فردوسی از «اول بهمن‌ماه» هم به همین گونه در گاهشمار خورشیدی اعتدالی است كه درست یك ماه بعد از اول دی‌ماه است و راز مطلب همین‌جاست. و می‌توان تصور كرد كه از همان كودكی فردوسی از روز تولد خود در اول بهمن‌ماه – یعنی یك ماه بعد از اول زمستان و شب یلدا – باخبر بوده است، آن هم از طریق گفتار پدر با مادر كه به او گفته بودند تولدش یك ماه بعد از شب یلدا بوده است.
یا از روی رسمی كه در گذشته مرسوم بود و تاریخ تولد كودك را بزرگ خانواده بر صفحه سفید آخر قرآن‌كریم یادداشت می‌كرد.آن هم در تاریخی كه از نظر گاهشماری ثابت است و همیشه و در همه حال موقعیت زمانی آن معلوم و مشخص است چه در سال به دنیا آمدن فردوسی در سال 329 هجری‌قمری (319 هجری‌شمسی) و چه در سال 393 هجری‌قمری (381 هجری‌شمسی) كه هر دو نیز جمعه بوده است، یعنی هم روز اول بهمن‌ماه 381 هجری‌شمسی و هم روز اول بهمن‌ماه سال 319 هجری‌شمسی.
افزون بر این در صورت محاسبه و تطبیق تقویم‌ها با كمال شگفتی متوجه خواهیم شد كه در این سال یعنی سال 381 هجری‌شمسی (مطابق 393 هجری‌قمری) روز اول بهمن‌ماه در هر دو گاهشمار هجری‌شمسی (خورشیدی اعتدالی) و یزدگردی، دقیقاً با هم تقارن داشته است یعنی در این سال 1/11/381 هجری‌شمسی مطابق بوده است با 1/11/371 یزدگردی و روزش هم جمعه بوده است. به عبارت دیگر درست در سال 381 هجری‌شمسی و 371 یزدگردی است كه با گذشت 370 سال از آغاز گاهشماری یزدگردی، از مجموع كسری‌‌های سال [2422/0 روز در هر سال] در كل 3742 روز پدید آمده و موجب شده است كه دو تاریخ دقیقاً با هم مطابقت پیدا بكنند یعنی نوروز اعتدالی سال 381 هجری‌شمسی دقیقاً مطابق بقاشد با نوروز یزدگردی سال 371 یزدگردی، یعنی در صورت محاسبه داریم:
3742-(2422/365×380)=365×370

بنابراین در این سال روز اول بهمن‌ماه خورشیدی اعتدالی (هجری‌شمسی) نیز مطابق خواهد بود و بااول بهمن‌ماه یزدگردی و نیز شب یلدا یا روز سی‌ام آذرماه یزدگردی باز در همان سال مطابق خواهد بود با سی‌ام آذرماه هجری‌شمسی و خواهیم داشت:
روز جمعه 1/11/381 هجری‌شمسی مطابق است با 1/11/371 یزدگردی، مطابق با 8/3/393 هجری‌قمری و مطابق با 15/1/1003 میلادی [ژولین] و نیز مطابق با 15/4/1314 اسكندری كه در صورت برگشت به گذشته و از طریق محاسبه و تطبیق قهقرایی تقویم‌ها در سال 329 هجری‌قمری (مطابق 319 هجری‌شمسی) خواهیم داشت:
روز جمعه 1/11/319 هجری‌شمسی مطابق است با 16/10/309 یزدگردی مطابق با 13/4/329 هجری‌قمری و مطابق با 15/1/941 میلادی [ژولین] و نیز مطابق با 16/4/1252 اسكندری.
به‌طوری كه ملاحظه می‌شود اول بهمن‌ماه 381 هجری‌شمسی كه در این سال مطابق با اول بهمن‌ماه 371 یزدگردی است و علامت روز آن هم جمعه است، در صورت بازگشت به سال 329 هجری‌قمری (319هـ .ش و 309 یزدگردی) به خاطر متغیر بودن تقویم یزدگردی این دو تاریخ با هم 15 روز اختلاف پیدا می‌كنند یعنی روز اول بهمن‌ماه 319 هجری‌شمسی مطابق می‌شود با شانزدهم دی‌ماه 309 یزدگردی – گرچه علامت روز هر دو همان روز جمعه است – و از نظر تطبیق روزهای سال قمری نیز 8/3/393 هجری‌قمری به 13/4/329 هجری‌قمری مطابقت پیدا می‌كند. ولی پانزدهم ژانویه تقویم ژولین در هر دو مورد یكسان باقی می‌ماند و این به دلیل ثابت بودن زمان در دو تقویم هجری‌شمسی و میلادی است كه هر دو سال خورشیدی اعتدالی هستند، كه در صورت تطبیق با گاهشمار میلادی امروزی یعنی تقویم گریگوری این پانزدهم ژانویه به بیستم ژانویه تبدیل خواهد شد.

بدین‌ترتیب به‌طوری كه ملاحظه می‌شود حكیم ابوالقاسم فردوسی در این دو بیت یعنی:

«شب اورمزد آمد از ماه دی        زگفتن بیاسای و بردار می»
و
«چو آدینه هر مزد بهمن بود          برین كار فرخ‌نشیمن بود»

و تاكید بر پایان 63 سالگی خود یعنی:

«چو شصت‌وسه سالم شد و گوش كر        زگیتی چرا جویم آیین وفر»

پرده از راز بزرگی برداشته و به بهانه یاد روز تولد خود، به یك تقارن شگفت تاریخی اشاره می‌كند. به‌ویژه آنكه ذكر روز جمعه (آدینه) در كنار اول بهمن‌ماه «چو آدینه هزمرد بهمن بود» نشان می‌دهد كه شاعر علاوه بر روز دقیق تولد، از جمعه بودن آن نیز آگاه بوده است، یعنی جمعه اول بهمن‌ماه 319 هجری‌شمسی مطابق با 13/4/329 هجری‌قمری. و شگفت‌تر آنكه این روز «جمعه» اول بهمن‌ماه در سال 319 هجری‌شمسی دوباره در اول بهمن‌ماه سال 381 هجری‌شمسی (بعد از 62 سال تمام) دوباره تكرار می‌شود، یعنی روز اول بهمن‌ماه سال 381 هجری‌شمسی (مطابق با اول بهمن‌ماه 371 یزدگردی) باز مصادف با جمعه بوده است. كه در صورت محاسبه و تطبیق تاریخ‌ها به روشنی این موضوع ثابت خواهد شد و حكیم ابوالقاسم فردوسی حتماً در موقع سرودن این بیت بدان توجه داشته است. چرا كه حتی با یك سال جابه‌جایی چه در سال تولد شاعر یعنی 319 هـ .ش و چه در سال مقارن با پایان 63 سالگی شاعر یعنی 381 هـ .ش، علامت روز یعنی این روز «جمعه» به هم می‌‌خورد. یادآور می‌شود، كه اول بهمن‌ماهی كه مقارن با روز جمعه هم باشد در تقویم هجری‌شمسی درست 6 سال بعد از 381 هـ .ش یعنی در سال 387 هجری‌شمسی و نیز 11 سال پیش از آن یعنی در سال 370 هجری‌شمسی عملی است و در صورت اصل قرار دادن تاریخ یزدگردی باز این جمعه اول بهمن‌ماه 371 یزدگردی درست 7 سال بعد یعنی در سال 378 یزدگردی و یا 7 سال پیش از آن یعنی در اول بهمن‌ماه 364 یزدگردی مطابق با روز جمعه خواهد بود.
بدین‌ترتیب به‌طوری كه ملاحظه می‌شود روز تولد دقیق حكیم ابوالقاسم فردوسی روز اول بهمن‌ماه است كه در صورت تطبیق با تقویم رسمی جاری كشور تنها یك روز اختلاف خواهد داشت. برای اینكه در گذشته و در زمان حكیم توس و تا سال 1304 هجری‌شمسی در محاسبه همه ماه‌های سال خورشیدی را 30 روزه محاسبه می‌كردند و 5 روز بقیه را با عنوان پنجه دزدیده به آخر آبان‌ماه (ماه هشتم سال) اضافه می‌كردند، در نتیجه روز اول بهمن سیصدوششمین روز سال بود، كه در تقویم هجری‌شمسی امروزی (تقویم رسمی كشور) كه از سال 1304 به تصویب مجلس رسیده و به مرحله اجرا درآمده است، سیصدوششمین روز سال خورشیدی روز آخر دی‌ماه یا سی‌ام دی‌ماه است. بنابراین در صورت حفظ سنت پیشینیان روز اول بهمن‌ماه را به جای تبدیل به تقویم امروزی به راحتی می‌توان به عنوان یك روز سنتی به عنوان روز تولد حكیم ابوالقاسم فردوسی، این شاعر بزرگ حماسه‌سرای ایران منظور و همه ساله زادروزش را در اول بهمن ماه گرامی داشت.
ضیاءالدین ترابی
تنظیم : بخش ادبیات تبیان
 



25 ارديبهشت ؛ روز بزرگداشت فردوسي بزرگ ؛ گرامي باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:55  توسط آترین  | 


اعتراض به اظهارنظرات غیر مسئولانۀ خانم جین هارمن نمایندۀ دموکرات کالیفرنیا پیرامون تجزیۀ ایران

 

ما ایرانیان درون و برون از کشور ایران توسط این طومار اعتراض خود را پیرامون اظهار نظر غیر مسئولانۀ خانم “جین هارمن” نمایندۀ دموکرت ایالت کالیفرنیا در کنگرۀ آمریکا در ارتباط با تجزیۀ ایران اعلام میداریم:

 

خانم “جین هارمن” در تاریخ 2009-03-05 در اجلاس سالیانه و یکهفته ای که در مرکز "مجمع عمومی ارتباطات آمریکا و اسرائیل" “AIPAC” در واشنگتن برگزار گردید ؛ در یک میز گرد رسمی راه حل گرفتاریهای جهانیان با دولت اسلامی ایران را ضمن گزینۀ نظامی ؛ در جدا ساختن فرهنگهای قبیله ای ایران پیشنهاد کردند!- ایشان با اشاره به کثرت قومها در ایران و تمایز فرهنگی شان با یکدیگر؛ جدائی اقوام از کل بدنۀ ایران ؛ به معنای تجزیۀ ایران را مطرح نمود.

 

این اظهار نظر غیر مسُولانۀ یکی از نمایندگان کالیفرنیا که با کف زدنهای چندین نمایندۀ –سناتور- و دیپلماتهای برجستۀ آمریکايی و اسراييلی و در حضورآقای شیمون پرز رئیس جمهوری اسرائیل؛در مقابل دوربینهای رسانه های مختلف بود ؛ بر قاطبۀ ایرانیان بسیار گران و تحقیر آمیز آمده وچنین توهمی را در ذهن آنان بوجود آورده که در یک چنین ا جلا س عمده و حائزاهمیتی که تصمیم گیرندگان و تعیین کنندگان خط مشی سیاسی حضور داشتند؛ چرا گفته های غیر مسُولانۀ این خانم ؛ به جای اعتراض؛ با تشویق و کف زدنهای حاضرین در جلسه روبرو شده است. و آیا چنین پیشنهاد خام و غیر مسُولانه با هدف و طرحی از پیش ساخته شده و با نیت از هم پاشیدن یک کشور با قدمت چند هزار سال سابقۀ تاریخی چون ایران نبوده است؟ و آیا به آغاز جنگهای داخلی و به جان هم انداختن اقوام ایرانی که براثر سی سال حکومت سراسر استبدادوشکنجه و دار و تازیانۀ طالبانهای ایرانی به ستوه آمده اند منجر نخواهد شد؟

 

از یک خانم سیاستمداری که برگزیدۀ آرای مردم است؛ بعید مینماید که با وجود چنین بی اطلاعی نسبت به روحیه؛ فرهنگ و سیاست منطقه به خود اجازه دهد چنان توصیه ها و پیشنهادهايی را بدهد که اگر از تئوری به عمل درآید؛ به دلایل بیشمار استراتزیکی و ژئوپولیتیکی ؛ کل منطقه رابه خاک و خون وآتش میکشد و دامنۀ این تخریب جهان را در خود خواهد بلعید.

 

با توجه به خشم و وحشت ایرانیان پیرامون این اظهار نظر و راه حل خانم جین هارمن در یک مجمع رسمی حائز اهمیت و تصمیم گیرنده – ما ایرانیان بدینوسیله از این خانم نماینده تقاضا ی تجدید نظر درباره چنان موضع خطرناک و تشنج زا را داشته و از ایشان میخواهیم با پوزش و عذر خواهی از طریق رسانه های عمومی از ایرانیان سلب سوء تفاهم نمایند.

 

 

این طومار پس از جمع آوری امضاء به همراه نظرات امضا ء کنندگان به مراکز زیر برای پیگیری و درخواست توضیح و پوزش از جانب خانم "جین هارمن" ارسا ل خواهد شد.

 

کنگرۀ آمریکا؛ سنای آمریکا؛ کاخ سفید؛ دفاتر خانم "جین هارمن"؛ سفارت اسرايیل در آمریکا؛ سفارت آمریکا در اسرايیل؛ رسانه های آمریکا و استانداری کالیفرنیا.

 

برای امضا به لینک زیر بروید:

http://www.petitiononline.com/iran200/petition.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:49  توسط آترین  | 

فراموشش کن !

 آدم که به قول آن فرزانه به استخوان های پوسیده اجدادش افتخار نمی کند.

-مگر تو میتوانی هزاران سال را، یکدفعه فراموش کنی ؟

- نه اما حرفهای تو گواه یک حقیقت تلخ است . به تلخی سقوط از بلندای یک اوج پر افتخار!

- آیا حقیقت را به جرم تلخ بودنش باید کتمان کرد؟ در ثانی اگر بخواهی بنشینی و هق هق روزهای رفته را بشماری همه راه ها روی خودشان تکرار می شوند! آن وقت تو دیگر تصمیم نمی گیری . این قانون طبیعت است.

بنشین تا تصمیم بگیرند.

که مولوی اهل ترکیه باشد.

به رودکی ویزای تاجیک بدهند.

شهریار را آذربایجانی بدانند.

ابوسعید ابوالخیر به مهمانی ترکمن ها برود و دیگر به خانه برنگردد.

ابوعلی سینا بین افغانستان اشغالی و امارات نیم وجبی بخت برگشته تردید کند.

ابوریحان بیرونی از خلیج فارس بیرون برود ؛ و تعلق خاطری نشان دهد به کشور های حوزه ی خلیجی که می خواهند دیگر فارس نباشد.

تو بمانی و تنهایی دو کویر برهوت!

تو بمانی و نفرین آیندگان!

کلاهخودت را بردار!

اینجا میدان جنگ است!

دلم می سوزد برای بقیه کشورهای این سیاره ی دیوانه . غنایم دارد تمام می شود و چیزی برای ارمنی ها و عراقی ها و ازبک ها و پاکستانی ها و هندی ها و... باقی نمانده.

ساکت شدی ؟!!

اگر بیشتر سکوت کنی یهودی ها از خانه ات یک کاردستی کوچک می‌سازند.

به عقیده من کورش کبیر، کبیر به دنیا نیامد، خودش زحمت کشید.

حالا دیگر همه چیز تمام شده و مانده است این حرفها:

 شاید بعضی ها در زندگی روزمره ی شان آدمهای پستی باشند. اما در وضعیت های بحرانی همه می توانند به قدیس تبدیل شوند . از آن نوع قدیس هایی که امروز دیگر کسی آنها را تحویل نمی گیرد .

وحالا تو !

منتظر حقوق بشر نباش !

 چه چیزی می تواند به اندازه ی سی هزار بمب هسته ای که آنگلوساکسونها دارند نسبت به حق حیات همه ی جانداران بی اعتنا باشد؟

حق من و تو همه ی مساحتی است که اجدادمان اینگونه آنرا سبز خواسته اند . تا سرخ رو بایستیم و قلب های سپیدمان گواه پاکی اش باشد:

  

نقشه امپراطوری ایران قدیم

خوب دقت کنید !

کورش نام دریایی است که قریب به صد سال است توسط انگلیسی های از خود راضی به  دریای عربی تغییر نام داده است.

درست صدایش کن!

به نظر تو دریای کورش تا کبیر شدن چقدر فاصله دارد؟

 

اين نقشه را ببینید:

 

  نقشه ایران؛ خلیج فارس(Persian Gulf) ؛ دریای عمان(Oman Sea)

 

 پیشنهاد ما این است

 نقشه ایران؛ دریای ایران(Iranian Sea) ؛ دریای کوروش(kurosh Sea)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد
 
چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟
 
 
 برتراند راسل
 ترجمه: ابراهیم اسکافی

برتراند آرتورویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاری کوتاه با عنوان « چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟»، به روشنی به آسیب شناسی آفات تعصب، جزم و جمود، پیشداوری و .... در باورهای آدمی می پردازد.

برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد. 
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتها کورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد. 
اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید. 
یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است. 
برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد. 
نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

منبع: آفتاب نیوز

جمعه ۲۲ آذر ۱۳۸۷
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:28  توسط آترین  | 

در حالی که با تصویب شورای انقلاب فرهنگی ، دهم اردیبهشت ماه به عنوان روز ملي‌ خليج‌ فارس به‌ تقويم‌ ايران‌ اضافه‌ شده است ، دولت نهم و این بار در عرصه ورزشی از موضع ایران مبنی بر نام جاودانه خلیج همیشه فارس عقب نشست و موضع اعراب را در نامگذاری مجعول تقویت کرد. قضیه از آنجایی شروع شده است که ایران میزبانی بازیهای کشورهای اسلامی را برعهده گرفته است و طبق عرف بین المللی طراحی و چاپ پوسترها از اختیارات میزبان می باشد. در همین راستا مسئولین پوسترهایی با نقشه ایران از جمله خلیج فارس تهیه و چاپ کرده و مدال های این مسابقات را نیز بر مبنای نقشه کشورمان طراحی می نمایند.




روز ششم اردیبهشت گروهی به سرپرستی عربستان برای نظارت بر چگونگی انجام این بازیها به ایران می آیند و با سازمان تربیت بدنی به گفتگو می نشینند و در این گفتگو با وقاحت تمام از ایران می خواهند نام خلیج فارس را از نقشه پاک و بجای آن نام خلیج(ع ر ب ی) بگذارند و تهدید می کنند در صورت عدم انجام این کار کشورهای عربی از حضور در این بازی ها انصراف خواهند داد. با آنکه انتظار می رفت نمایندگان سازمان تربیت بدنی همان لحظه پاسخی دندان شکن به اعراب بدهد اما سازمان تربیت بدنی طی نامه ای به احمدی نژاد کسب تکلیف می کنند.



حداقل انتظار از رییس جمهور این بود که با رد این درخواست وظیفه خود را در برابر تمامیت ارضی ایران به انجام برساند. اما نتیجه این نامه نگاری چنین می شود که نام خلیج فارس از روی نقشه ایران در پوسترها حذف می شود تا طراح مورد تائید کشورهای عربی قرار بگیرد.این در حالی است که در سال ١٩٩١ وقتی سازمان ملل در چند سند داخلی از خلیج فارس با عنوان دیگری نام می برد با واکنش دولت وقت مجبور می شود با اذعان بر سهوی بودن این موضوع رسما از ایران عذرخواهی کند(سند ٢٦ ژوئن ١٩٩١ ) اما امروز، دولت آقای احمدی نژاد که مدعی است کشور در اوج! منزلت و اقتدار قرار داریم حتی در برابر گستاخی چند کشور عربی نه فقط واکنش مناسبی نشان نمی دهد بلکه با حذف نام خلیج فارس از نقشه ایران بار دیگر از موضع ایران عقب نشینی می کند.البته آقای محمد هادي حسام، معاون سازمان تربيت ‏بدنی برای توجیه این مسئله در اظهار نظری جالب گفته است نگران نباشید نام ایران نیز در این طرح حذف شده است و همینکه خلیج فارس در نقشه وجود دارد یعنی مالکیت آن برای ایران است: “ما در بالاي نقشه دو بار نام الله را كه بالاترين نام‏ها است درج كرده‏ايم و بايد به اين نكته هم توجه داشته باشيد كه نام ايران نيز درج نشده و همين كه تصوير خليج‏فارس در نقشه موجود در پوستر وجود دارد، بيانگر حاكميت ايران بر اين حوزه است.”


منبع:جمهوریت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

یاران گرامی٬ شوربختانه دیر هنگامی است که به شوند پرسمان های امرداد٬ نتوانستم به خانه اصلی ام٬ که تارنگارم است٬ بگونه ای شایسته برسم. ولی از قدیم گفته اند:" عدو شود سبب خیر٬اگر خدا خواهد."
یاران نازنین٬ کاری دیگر به امرداد ندارم. برای نوشتن از ایران٬ من می توانم در تارنگار خودم بنویسم. بدون اینکه کسی بخواهد برسر من اعمال قدرت کند. امیدوارم یاران همیشگی ام در تارنگارم٬ باز هم یاری ام کنند. روزی آرمانم بود که امرداد را به یک بادکست واقعی تبدیل کنم. ولی اکنون به خانه خودم.٬ خانه ایرانی ام٬ تارنگارم٬ آنقدر می رسم تا به یک بادکست واقعی تبدیل شود. البته اینجا به نوعی دست تنها هستم. ولی خب٬ ایرادی ندارد. دست تنها فعالیت می کنم. آرمیتا و هیوا هم نمی دانم چه شده اند. بواقع٬ آب شده و رفته اند زیر زمین.
در این جستار٬ و در جستارهای دیگر٬ به پرسش هایی که در امرداد از من شده بود٬ می پردازم. امید است مورد پسند افتد. نیازی هم نمی بینم به امرداد رفرنس دهم. زیرا مطالب خودم بوده اند.

اینک نخستین پرسش:

آیا کورش بزرگ و دانیال با یکدیگر برخورد یا دیداری داشته اند؟که درجایی ذکر شده باشد؟

و اما پاسخ:

در کتاب های تاریخی، اشاره ای به دیدار کوروش بزرگ و دانیال نبی نشده است و یا شاید من به آن برخورد نکرده ام. در مقالاتی هم که خوانده ام نیز به همین ترتیب. پس به این نتیجه می رسیم که از لحاظ تاریخی در این رابطه چیزی را نمی توان گفت. ولی از آنجا که دانیال نبی شخصیتی مذهبی و متعلق به یهودیان است، و همچنین کوروش بزرگ هم بعنوان یک شخصیت برگزیده از سوی خداوند در متون مختلف اسلامی و یهودی آمده است --  که البته از دید من نادرست است، چرا که مذاهب تلاش دارند با دادن رنگ و بوی مذهبی به افراد آنها را از آن خود کنند -- می بایستی از منظر دین شناختی بررسی کرد.
در کتاب یهودیان، کتاب عزرا، که بطور مفصل به کوروش بزرگ پرداخته، نامی از دانیال نبی نیست. ولی من دیده ام که تارنمای دانیال نبی اشاره داشته که دانیال، از اسرای اسیر شده در چنگال نبوکد نزر بود که توسط کوروش بزرگ آزاد می شود و با او به پارس می آید و به اندازه ای مرتبه او بالا می رود که می شود وزیر کوروش بزرگ. همانگونه که گفتم، این گفته که تارنمای دانیال نبی گفته، متکی بر هیچ سند و مدرکی است. ولی در کتاب دانیال نبی، باب ششم،( یکی دیگر از مجموعه کتاب های عهد عتیق) آمده که داریوش بزرگ بود که با دانیال نبی دیدار داشت و او را بعنوان وزیر انتخاب نمود و سپس در ادامه او را به قفس شیران انداخت تا طعمه شیران شود.
من در جایی هم خوانده بودم که داریوش بزرگ به دانیال اجازه داد که برود بیت المقدس. ولی در منطقه شائور در دامنه کوه آکرو پولیس، درگذشت.
ولی در کل، این روایت که کوروش بزرگ با دانیال دیدار داشته را کمی مشکوک می بینم و از تمامی یارانی که می توانند، خواهش دارم اگر موردی از این جستار می دانند که من در آن تردید داشته ام، بگویند تا بر دانش همه افزوده شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط آترین  | 

زیر پوست شهر ... "خانه‌ای زیر پل پارك ‌وی"

خانواده‌ای 4 نفره به دلیل مشكلات مالی و یكسری بدشانسی از 15 فروردین به زیر پل پارك‌وی نقل مكان كرده‌ تا بلكه عبور و مرور مردم پایتخت باعث كمك به این خانواده آواره شود. در زیر پل پارک وی یک چادر مسافرتی کوچک در معرض دید همگان نمایان است اما این حس کنجكاوی است که سبب می‌شود در طی روز تعداد زیادی از مردم برای اطلاع از دلیل قرارگیری این چادر در زیر یکی از بزرگترین پل‌های شمال تهران از نزدیک پرس و جو کنند‌. چادری که تمام راه‌های خروجی آن به بیرون با چند زیپ محاصره شده است‌.در داخل این چادر یک خانواده 4 نفره سکونت دارند‌، زوج جوانی به همراه 2 فرزند کوچک‌.جای تعجب دارد که تهران با آن همه عظمت و فراز و نشیب جایی نداشته باشد تا آنها مجبور به چادر نشینی شوند‌.

ماجرا از این قرار است که این خانواده در یکی از محله‌های مولوی مستاجر بودند اما به علت خلافی که از سوی مستاجری دیگر که در همسایگی آنها صورت گرفته بود ملکی که آنها در آنجا سکونت داشتند توسط شهرداری منطقه مولوی پلمپ و صاحب خانه بعد از اطلاع از این وضع متواری شد که این مساله باعث از دست رفتن پول ناچیز آنها که برای ودیعه در اختیار صاحب خانه بود شد. این خانواده که هیچ مکانی برای گذران زندگی خود نداشتند مجبور شدند در خیابان چادر بزنند. آنها شنیده بودند افرادی در این اجتماع هستند كه از وضع مالی خوبی بهره‌مند هستند پس با این حساب امکان کمک به آنها برای تمام شدن این کابوس‌، در این مکان و منطقه بیشتر خواهد بود‌. آنها فقط یک نفر را به یاد دارند که برای کمک مالی به آنها مراجعه کرده است‌. آنها نمی دانستند که سقف آسمان شهر یکی است‌، اینجا با آنجا هیچ تفاوتی ندارد.این خانواده در روز 15 فروردین به این مکان نقل مکان کردند‌. شهرداری منطقه یک هر روز به این خانواده برای ترك محل عمومی هشدار می‌دهد چرا که تنها دلیل آن ایجاد نمای زشت در انظار عمومی است و اینکه شهرداری راه حلی برای حل این مساله یا اقدامات لازم را برای برطرف کردن این مشکل انجام دهند فعلا اطلاعی در دست نیست.گشت شهرداری تهران در هنگام گشت زنی در حوالی پل پارک وی برای جمع‌آوری متکدیان متوجه حضور این چادر می‌شود که برای كسب اطلاع بیشتر از علت برپایی این چادر نزدیک و جویای این واقعه می‌شود‌.یکی از مسوولان شهرداری تهران خطاب به کمیته امداد نامه ای تحت عنوان کمک و حمایت از این خانواده برای حل این مساله اسفناک نوشته است که گویا کمیته امداد بعد از بررسی پرداخت یک‌میلیون تومان به این خانواده را وعده داده است‌، اما حالا نزدیک به 30 روز از این مساله و حدود 28 روز از صدور این نامه می‌گذرد که بنا به گفته این زوج هنوز هیچ اقدامی از سوی کمیته امداد صورت نگرفته است و سرپرست خانواده به علت وضع نامناسب روحی روانی از پیگیری وضعیت عاجز است اما همسر او برای پیگیری حل مشکل خانواده خود هر روز مسافت زیادی را طی می‌کند به امید آنکه شاید آن روز دست پر به آغوش خانواده برگردد اما نتیجه این رفت و آمد‌ها تا امروز بی حاصل بوده است‌.آنها هنوز امیدوارند که هر چه زود تر کمیته امداد به وعده ای که به آنها داده است عمل کند تا از این وضع پیش آمده رهایی یابند‌.
این زوج می‌گویند ما شرایط بسیار سختی را تحمل می‌کنیم چرا که هر چه باشد ما در بین اتوبان و خیابان زندگی می‌كنیم و گاهی اوقات نیمه شب‌ها به دلیل رفتارهای نامناسب بعضی از رهگذران که از سلامتی روانی برخوردار نیستند عاجز هستیم. این مساله مطمئنا تنها مختص این محله نیست و همه جا در این وقت شب از امنیت برخوردار نیست اما به هر حال سرپناهی مثل خانه نداشتن و امنیت برای یک خانواده بسیار سخت و غیر قابل تحمل است‌.
مستاجران زیر پل پارك‌وی همچنان چشم به راه کمکی هستند که کمیته امداد به آنها وعده داده است‌.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:24  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

فدرالیسم یا تجزیه طلبی؟

موافقان فدرالیسم می گویند که فدرالیسم به معنی تجزیه طلبی نیست.

اما من در اینجا میخواهم بگویم که اتفاقا فدرالیسم در ایران دقیقا خود تجزیه طلبی هست.

تئوری پردازان فدرالیسم آغاز تفکر فدرالیسم در ایران را قانون اساسی مشروطیت بیان میکند که در انجا اصل ، "انجمنهای ایالتی-ولایتی"گنجانده شده .

اول آنکه خدا بیامرزد قانون اساسی مشروطه را چرا که اگر کار آمد بود مردم و انقلابیون در سال پنجاه و هفت (انقلاب دوم)به همان اصل باز میگشتند.این دلیل نمیشود که چون صد سال پیش در قانون اساسی مان همچین چیزی آمده دلیل بر خوب بودن این اصل یا قانون است. ما پیش از این قانون ها و قرار دادهای دیگری هم داشته ایم.مانند ترکمنچای.آیا همه آنها خوب بوده اند؟

دوم آنکه این اصل به خاطر آن در قانون اساسی وارد شد چون در آن زمان رییس ایل ها و عشایر و قبایل و خان ها در کشور قدرت بسیار داشتند و خواهان آزادی عمل قانونی بودند تا مردم زیر یوغشان را راحت تر بچاپند.نه اینکه این اصل به خاطر منافع مردم زابلستان و چابهار و غیره وارد آن قانون شده باشد.

چرا فدرالیسم در ایران برابر با تجزیه طلبیست؟

در بحث فدرالیسم اینگونه اشاره کرده اند که چند کشور قدرتمند در جهان به صورت فدرالی اداره میشوند.مانند ایلات متحده،آلمان و هند. و هیچ کدام هم تجزیه نشده اند.

در همین چند کشور قدرتمند مانند آمریکا ایالتهای جنوبی مانند تنسی یک دهم امکانات ایالتهای شرقی مانند نیویورک را ندارند.در آلمان در ایالتهای شرقی فقر و بیکاری بیداد میکند و زمینه ظهور نئو فاشیست هارا فراهم کرده است.در هندوستان همه ما در ایران میبینیم که در ایالتهای دور افتاده شمالی شعله جنگ و تجزیه طلبی زبانه میکشد.حتی در آمریکا ترس جدا شدن ایالتهای ثروتمند نیویورک و کالیفرنیا لرزه بر اندام بقیه ایالتها میاندازد.

اما باز هم با همه اینها چیز بد تری که در فدرالیسم ایران وجود دارد اینست،این تئوری پردازان توجه نکردند که درهیچ کدام از آن کشور ها ایالتی را به نام یک قوم ثبت نکرده اند. یا مرز های ایالت را بر اساس جمعیت های نژادی خط کشی نکرده اند.

اما هر گاه در ایران صحبت از فدرالیسم میشود پای قومیت ها را وسط میکشند و ایالتهای کاندیدا را هم نام قومیتهای مختلف بیان میکنند.مثلاْ شهر های کرد نشین،ایالت کردستان را تشکیل میدهند و شهر های آذری زبان، ایالت آذر بایجان و همین طور قوم و قبیله گرایی.منتها معلوم نیست سر شهر های بزرگی که در آن از همه جای ایران سکنی گزیده اند چه خواهد آمد.مانند تهران و مشهد.(قابل توجه دوستان که در مشهد ده ها هزار جنگ زده از خوزستان و عراق و افغانستان زندگی میکنند).

بیشتر افرادی که بر طبل فدرالیسم میکوبند گروه های تجزیه طلب هستند که به دنبال منافع خود در ایالتهای پیشنهادی شان میباشند.

یک روش برای اثبات ادعای بنده اینست که نگاه کنید آن گروه هایی که فدرال فدرال میکنند چه برنامه ای دارند و در گذشته داشته اند؟

آیا شعارشان سربلندی قبیله شان بوده یا رفاه حال همه مردم؟

راه حل احقاق حقوق مردم دور افتاده از مرکز چیست؟

اول اینکه شکاف طبقاتی در شهر ها یا بین شهر ها و مناطق مختلف به علت نبود فدرالیسم بوجود نیامده که با آمدن آن حل شود.کشور فدرالی آلمان نمونه خوبیست.شکاف طبقاتی بزرگی بین شرق و غربش وجود دارد..

شکاف طبقاتی به علت انباشت سرمایه در دست یک عده و در یک منطقه بوجود میاید.و این انباشته سرمایه که موجب نابرابری و ضایع شدن حق اکثریت مردم هر کشوری شده است به علت ماهیت اقتصاد سرمایه داریست.

همانگونه که انیشتن هم گفته و بسیاری بزرگان دیگر هم گفته اند برای حل این شکاف راه حل اقتصاد سوسیالیستی پیشنهاد می شود.

اینکه اقتصاد سوسیالیستی چیست و چه تفاوتی با اقتصاد سرمایه داری دارد را میتوانید با مراجعه به منابع امرداد و مقاله آلبرت انیشتن بنام "چرا سوسیالیسم؟" دریابید.
http://www.amordad.net/forum/index.php/topic,11581.0.html

اما راه حل اقتصاد سوسیالیستی تنها مشکل اقتصادی مردم را حل میکند.در صورتی که یکی دیگر از نیاز های مردم مناطق دور افتاده(ودر ایران نیاز همه مردم)حق مشارکت مردم در سرنوشت سیاسی شان است که با نام دموکراسی یا حکومت مردم بر مردم از آن یاد می شود. البته این گفته من به معنای وجود دموکراسی کامل و نه دموکراسی موزائیکی، است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

شهر پرستی و شهر گرایی٬ یا میهن پرستی و میهن گرایی

در مطلب گذشته به مولانا پرداختم و اینکه بهتر آن است که او را پارسی بنامیم تا باشندگان در افغانستان و ترکیه نتوانند او را از آن خود بدانند. آن مطلب٬ نخستین مطلب بود از یک سری مطالب پی در پی در این رابطه.
اکنون می خواهم به شهر پرستی اشاره کنم و پیوند آن با بلخی و یا رومی خواندن مولانا.
یک درد بزرگ هازمان کنونی ایران٬ برتری دادن نام شهرها و قومیت ها به نام سپند ایران است. ما همه در هرجای ایران که باشیم٬ تنها یک هویت داریم و آن هویت ایرانی ماست. کسی که در کردستان است و یا آنکه در آذرآبادگان است و یا آنکه در رشت و شیراز و اهواز و تهران و بلوچستان است٬ یا آنکه در لرستان است و در مازندران و خراسان و کرمان و اصفهان٬ هویتی جدا از هویت ایرانی ندارد. ما در کشورمان نمی توانیم باشندگان آذرآبادگان را از باشندگان در کردستان و یا خوزستان٬ جدا بدانیم. همه ایرانی هستیم.
ولی شوربختانه تلاش های بسیاری در حال انجام شدن هستند و پول های بیشماری در حال خرج شدن٬ که مردم ما قومیت و شهر خود را مقدم بر ملیت خود بدانند. زیرا قومیت و شهر٬ به فرد نزدیکتر هستند تا ملیت. البته اگر ظاهری نگریسته شود٬ این نزدیکی و دوری نمود می یابد. ولی اگر بگونه ای ژرف اندیشیده شود و این اندیشه بیان شود٬ در می یابیم که دید کوتاه مدت داشتن٬ تنها به واگرایی بیشتر یاری می رساند. اگر ما هرکدام٬ بخواهیم شهر خود را بر کشور مقدم بدانیم٬ بیشتر بسوی واگرایی می رویم. تا همگرایی. در شرایطی که شهر پرستی نهادینه شود٬ کسی توجه نمی کند که این شهر٬ برای نمونه٬ تبریز یا شیراز یا سنندج یا.... در ایران است که دارای هویت شده است. ایران است که فرهنگ و هویت این شهر را به آن داده است. این شهرها نمی توانند بدون نام بلند و سپند ایران٬ هیچگونه هویت مستقل داشته باشند. حتی زبان. زبانی که باشندگان هر منطقه به آن تکلم می کنند٬ همه گویش هایی از زبان پارسی هستند و نمی توان زبان جدا و فرهنگ جدا و هویت جدا متصور شد برای هیچکدامشان. از سویی این بسیار خطرناک است که برای نمونه ما زبان رشتی و زبان کرد و زبان بلوچ و زبان لر٬ داشته باشیم و نتوانیم ژرف بیاندیشیم. اگر زبان پارسی را از هرکدام از اینها بگیریم٬ چیزی باقی نمی ماند که بخواهد به آن تکلم شود. پس همه این چیزهایی که گروه های فاشیستی روی آن بعنوان زبان٬ مانور می دهند٬ گویش هایی از زبان شکرین پارسی می باشند. زبان جدا٬ در ادامه فرهنگ جدا و هویت جدا می آورد و خب آشکار است که در ادامه٬ ملیت جدا و سرزمین جدا٬ پی آمدهای آن هستند.
در پیرامون شهر پرستی می توان اینگونه هم استدلال است که بنگریم که چه کسانی هستند که نام شهر را بر نام کشور مقدم می دانند؟ بیشترینه آنها گروه های فاشیستی و عمدتاْ جدایی خواهانه هستند. ولی در این میان٬ مردم عادی هم یافت می شوند که تحت شانتاژ این گروهک ها٬ قرار گرفته اند و یا بواقع نمی دانند که در پس هر سخنی٬ چه عقبه ای نهفته است.  
اما راه مقابله با این جریانات چیست؟
اینکه ما بدانیم که همواره در هر جمعی که هستیم٬ همه یک هویت و یک ملیت داریم و همه ایرانی هستیم. بجای آنکه یکی تهرانی و یکی اصفهانی و یکی تبریزی و... باشیم.
اما درباره مولانا جلا الدین محمد پارسیُ و اینکه شهر پرستی چه پیوندی با مولانا دارد:
حضرت مولانا در بلخ زاده شد و به این خاطر به او می گویند بلخی. در حالی که مولانا نخست پارسی بود و سپس بلخی. ما نباید شهر زادگاه مولانا را مقدم بر کشور زادگاهش بدانیم. کشور زادگاه حضرت مولانا٬ ایران بود که در آن روزگاران٬ در بیرون از ایران٬ سرزمین پارس خوانده می شد. بلخ در دوران ننگین قاجار بود که طبق موافقتنامه پاریس از ایران جدا شد. اینکه آقای کرزای٬ پرزیدنت کشور دوست و برادر و همزبان افغانستان٬ بخواهد با تکیه بر زادگاه مولانا او را متعلق به افغانستان بداند٬ براستی ستم است در حق تاریخ و تمدن سرزمین مادری. افغانستان هنگامی می تواند مفاخری برای خود داشته باشد که آن مفاخر ملیت افغانی داشته باشند. یعنی پس از تبدیل شدن افغانستان به یک کشورُ زاده شده باشند. چگونه است که حضرت مولانا را افغانی بدانند در حالی که در هنگام زاده شدن مولانا جلال الدین محمد پارسی٬ کشوری تحت عنوان افغانستان وجود نداشته است؟ شوربختانه ادیبان ما در طی قرون و اعصار گذشته به این نکته توجهی نداشته اند که مولانا را اگر بلخی بنامند٬ یعنی او را دو دستی هبه کرده اند به افغانستان. حضرت مولانا در هنگامی زاده شد که هیچ کس حتی به مخیله اش هم نمی رسید که روزی حکومتی بنام قاجار بیاید روی کار که بخاطر حرمسراهای شاهانش٬ چوب حراج زده شود بر کشور پهناور ایران.
اما در پیرامون رومی خواندن مولانا٬ باید گفت که این یکی از افغانی خواندن مولانا٬ خنده آورتر است. مولانا در واژسین سالیان عمرش به قونیه رفت و در همانجا هم درگذشت. شوند آن هم هجوم وحشیانه مغولان به ایران بود که بسیار دانشمندان و ادیبانی را مجبور به مهاجرت کرد. در آن زمان کشوری بنام روم وجود خارجی نداشت. زیرا در پی جنگ های صلیبی٬ سلطان محمد فاتح توانسته بود که کنستانتینوپول یا همان بیزانس که معرب آن می شود قسطنطنیه را مسخر کند و این اتفاق در سالیان پیش از مهاجرت مولانا به آنجا رخ داد. امپراتوری بیزانس یا همان روم خاوری یا همان روم اصغر٬ در واپسین دهه های عمر خود تنها به شهر کنستانتینوپول کرانمند شده بود. زیرا بر اثر حملات گوناگون و دگرگونی های رخ داده٬ این امپراتوری٬ همه کشورهای محروسه اش را جدا شده دید و واپسین نبردشان هم با سلطان محمد فاتح در جریان جنگ های صلیبی بود. که سلطان محمد فاتح تنها به لطف ضعف مفرط بیزانس و نه بخاطر توانایی و یا برتری نظامی٬ توانست قسطنطنیه را فتح کند.
پس در می یابیم که در دوران زندگانی مولانا٬ به هیچ روی کشوری بنام روم وجود نداشته است که مولانا بخواهد اهل آنجا خوانده شود. حال عده ای٬ از سر ناآگاهی٬ عثمانی را همان روم می پندارند که همانگونه که شرح دادم اینگونه نیست. نام نهادن عثمانی به روم٬ بخشی از روند هویت سازی برای کشور ترکیه است.
اما از سوی دیگر هم می توان گفت که بلخی خواندن حضرت مولانا توجیه پذیری بیشتری دارد تا رومی خواندن وی. زیرا هیچ کس را بر پایه محل وفاتش نمی شناسند و همه محل تولدش را ملاک شناساسس قرار می دهند. یک فردی که در تهران زاده شده٬ اگر در سمنان بمیرد٬ آیا آن فرد سمنانی است یا تهرانی؟ پاسخ خود من این است که هیچکدام. او یک ایرانی است. ولی تهرانی بودن وی منطقی تر است تا سمنانی بودنش. مولانا هم همینگونه بود. او در بلخ زاده شد و در قونیه به دیار باقی شتافت.
اگر نیک بنگریم٬ قونیه تا زمان زندیه جزء خاک ایران بود. مولانا در قرن هفتم قمری بود و زندیه در قرن ۱۳ قمری. پس روا نیست مولانا را که در خاک ایران فوت کرده را رومی بنامیم.
اما یک مورد دیگر هم هست. دقت کنید که مولانا در بلخ زاده شد و پس از سفرهای طولانی و طاقت فرسا٬ در قونیه چند سالی بود و سپس وفات کرد. بلخی خواندن مولانا و رومی خواندن وی٬ بخاطر اقامتی کوتاه در بلخ و قونیه بوده. جالب است که بخاطر سالیان کوتاه اقامت مولانا در بلخ و قونیه٬ که شرح داده شد که خودشان هم جزء ایران بودند٬ می خواهند او را از ما بگیرند و ما با وجودی که مولانا بیشتر از آنکه در بلخ و قونیه باشد در شهرهای مختلف ایران بوده است٬ نباید هیچ کاری کنیم.
ادیبان ما هم که مولانا را بلخی و رومی می نامند. افسوس بحال این کشور نازنین که مدعیان مولانا٬ کسانی که تمام افتخارشان٬ خواندن اشعار مولانا است٬ او را هبه می کنند به افاغنه و ترک ها. در چنین شرایطی٬ ما باید کاری صدچندان انجام دهیم. زیرا از همه طرف٬ می خواهند مولانا را از ما بگیرند و اینکه توی کتاب های درسی مان٬ مولانا را بلخی و رومی می نامند. و هنگامی که بزرگتر شدیم٬ او را با نام بلخی و رومی می شناسیم.
ما باید هم با نادانی در درون کشور و هم با زیاده خواهی در بیرون از کشور٬ سرشاخ شویم و این کاری است بس دشوار٬ ولی شدنی. یاران٬ مطمئن باشید اگر آغاز کنیم پارسی خواندن مولانا را بجای بلخی و رومی خواندن٬ نسل های آینده ما با این لقب زیبا گوششان آشنا می شود و قطعاْ در سده های پسین٬ هیچکس با نام های زمخت بلخی و رومی٬ مولانا را نخواهد شناخت. پارسی خواندن مولانا تحریف تاریخی نیست. بلکه رومی خواندن او تحریف تاریخ است و بلخی خواندن او٬ شهر پرستانه و خیانت به ایران.
پس بیاییم به دستان هم اعتماد کنیم و بنایی بسازیم برای نسل های آینده که بتوانند در امنیت٬ در آن بنای تازه٬ برای کشور نازنینمان به پویش مشغول باشند و ایران را و تنها ایران را بپرستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:38  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

مولانا جلال الدین محمد پارسی( نه ترک و افغانی)

مولانا جلال الدين محمد پارسی که به اشتباه رومي و بلخی هم خوانده می شود؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال 604 در شهر بلخ متولد شد. همانگونه که نیک می دانیم بلخ در سرزمین سکستان قرار داشت. سرزمین نیمروز. سرزمین سکستان پلت فرم سکاها بود که تیره ای بودند آریایی و پارسی. در شرح تاریخ هخامنشیان، ما می بینیم که پارسیان به رهبری کوروش بزرگ شامل بر چند تیره گوناگون پارسی بودند که بر آژی دهاک تاختند و به ستم او بر خلایق پایان دادند. یکی از این تیره ها، سکاها بودند. البته سکاهای یکجا نشین. و ما در تاریخ خوانده و می دانیم که سکاهای چادرنشین همواره از شمال شرقی سرزمین پارس، بر آنها می تاختند. از بحث در پیرامون مولانا جلال الدین پارسی دور نشویم. مولانا هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت «شیخ عطار» عارف مشهور قرن هفتم شتافت.« جلال الدين» را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ی خود را به او هديه داد.
پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصريه عازم مكه شد. وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در آن شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به ارشاد خلق مي پرداخت.
جلال الدين محمد پس از وي در حالي كه بيش از 24  سال از عمرش نمي گذشت بر مسند پدر نشست و به ارشاد خلق پرداخت . در اين هنگام برهان الدين محقق ترمذي كه از تربيت يافتگان پدرش بود, به علت هجوم تاتار به خراسان و ويراني آن سرزمين به قونيه آمد و مولانا او را چون مراد و پيري راه دان برگزيد و پس از فوت اين دانا مدت 5 سال در مدرسه پر خود به تدريس فقه و ساير علوم دين مشغول شد . تا آنكه در سال 642 هجري به شمس تبريزي برخورد.
شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد. مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان و توضيح اصول و فروع دين اسلام مشغول بود. ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت.
شمس بيش از سه سال در قونيه نماند وبه عللي كه به تفضيل در شرح احوال مولانا بايد ديد. شبي در سال 645 ترك قونيه گفت وناپديد شد. مولانا در فراغ او روز گار ي بس ناروا گذراند وچون از وي نا اميد شد دل به وپس از او به حسام الدين چلپي سپرد و به در خواست او به سرودن اشعار مثنوي معنوي مشغول شد. و اشعار اين كتاب را به حسام الدين عرضه ميكرد, تا اينكه سر انجام در اوايل سال 672 هجري به ديدار يار شتافت. مولانا در زماني مي زيست كه دوران اوج ترقي و درخشش تصوف در ايران بود. در طي سه قرن پيش از روزگار زندگي او, درباره اقسام علوم ادبي, فلسفي, ديني و غيره به همت دانشمندان و شاعران و نويسندگان نام آور ايراني مطالعات عميق انجام گرفته و آثار گرانبهايي پديد آمده بود.
شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي, عنصري, ناصر خسرو, مسعود سعد, خيام, انوري, نظامي, خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولوي است, به كمال خود رسيده بود. شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي, عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه, منطق الطير, مصيبت نامه, اسرار نامه و غيره پديد آمده بود.
مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم. زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگام هاي اساسي برداشته, اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعالي و ذوق سرشار, بينش ژرف موجب شده تا در هيچ غالبي متداول نگنجد.
شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهير علم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي, تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا ميخواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثار و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد.
هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد. داستان بهانه اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد.
در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده است. از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ گفت: آنكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد. صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو و تولدي ديگر به شمار مي آورند.

امیدوارم این مختصر، برای نکوداشت مقام مولوی کافی بوده باشد و من امیدوارم در آینده فرزندان پاک ایران زمین به اندازه ای از دانش برسند که دیگر در مدارس کشور زادگاه مولانا، اثری از سخنان بیهوده در پیرامون مولانا که رومی و بلخی می خوانندش، نباشیم. مولانا پارسی بود و پارسی گفت و پارسی زندگانی را بدرود گفت.

برگرفته از نسک های ارزشمند که در زیر می آورمشان:

نظری به شعر عرفانی ایران، اثر استاد حکمت ا... ملا صالحی
نیمه دوم زندگی مولانا، اثر دکتر اسلامی ندوشن
مثنوی معنوی( مقدمه)، گرد آوری شده به کوشش رایموند الین نیکلسون و با مقدمه شادران حسن عباسی
بخش های مربوط به تاریخ سیستان هم از کتاب های زیر هستند:
تاریخ امپراتوری هخامنشیان ، اثر پروفسور پیر بریان( بخش پیش درآمد)
تواریخ الرسل و الملوک ترجمه ابوالقاسم پاینده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 16:24  توسط آترین  | 

 

همزمان با اعلام اوباما، آمارهاي جهاني نيز تأييد کردند؛
نشانه‌هايي از فروكش کردن بحران اقتصادي جهان

باراک اوباما، رئیس‌جمهوری آمریکا اعلام كرد: نخستین بارقه‌های امید در اقتصاد آمریکا دیده می‌شود؛ هرچند برای بازگشت به دوره رشد اقتصادی، هنوز دشواری‌های بسیاری در راه است.
به گزارش بی بی سی، اوباما در سخنرانی ديروز خود گفت: کارهایی که برای کمک به صنعت بانکداری، مسکن و شركت‌هاي خودروسازي انجام شده، سبب خوش‌بینی به چشم‌انداز اقتصادی گشته است، اما وي هشدار داد که ممكن است، به اخراج تعداد بیشتری از کارمندان و کارگران بينجامد.
این اظهارات در پی نشانه‌های متناقض درباره وضعیت اقتصادی آمریکاست.
همچنین تازه‌ترین آمار نشان می‌دهد که قیمت خرده فروشی در ماه مارس باز هم کاهش یافته است.
در تحولی دیگر، اعلام شده که بهای سهام بانک‌ها و دیگر نهادهای مالی اروپایی، معادل یک چهارم افزایش یافته است.
این بهبود پس از آن بود که Goldman Sachs غول بانکی آمریکا اعلام کرد که در سه ماهه نخست سال جاری میلادی، یک میلیارد و هشتصد میلیون دلار سود کرده است.
در لندن، بهای سهام بانک بارکلی، 12 درصد افزایش یافت و Royal Bank Of Scotland نیز که با مشکلات مالی متعدد روبه‌روست، سهامش 7 درصد افزایش یافت.
همچنین افزایش مشابهی در بهای سهام بانک‌های آلمانی و فرانسوی نیز دیده می‌شود.
كارشناسان اقتصادي جهان بر این باورند، اين خبرهای مثبت، موجب این امیدواری شده که بحران مالی جهانی، ممکن است در حال فروکش کردن باشد.
هرچند هنوز اين نشانه‌ها نمي تواند به تنهايي تأييد كننده آغاز مرحله گذر از بحران جهاني تلقي شود، با بهبود وضعیت، مي‌توان اميدوار بود كه اين بحران در يك یا دو سال مهار شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 16:32  توسط آترین  | 

 ایرانیان از نگاه بیگانگان

زیزدان بر او جاودانی درود               از او مانده این آریایی سرود

چو ایران  نباشد تن  من مباد            بدین بوم و بر زنده یک تن مباد  

                                           

( کنت دوگوبینو)

 

«ایرانیان تازگی را دوست داشتند و دنبال آن میرفتند.چه در افکار چه در اخلاق چه در آدات»

به عقیده یمن ایرانیان از نوعی میهن پرستی ی جاودانه برخوردارند.یکدیگر را در داخل کشور دوست دارند.کشور را در وجود خود مجسم می بینند.اما با بی تفاوتی شاهد گذار حکومت های گوناگون از فراز سر خود هستند.بی انکه فریفته ی هیچ یک بشوند.از این نظر به کلی از میهن پرستی ی سیاسی عاری اند.سلطنت ها وفتوحات و تسخیر سرزمین ها به تدریج قدرت خودشان را از دست میدهند. و از بین میبرند بی آنکه به شخصیت ایرانی لطمه زده باشد.

از روی کمال و صحت میتوان ثابت نمود که این ملت(ایران)دارای همان اسمی است که از قرون بیشمار قبل از آنکه دنیا شروع شود بوده.اسمی که :آیریان یا آریان است.

                                                                      (تاریخ ایران.گوبینو.ص.۵)

(اومستد)

مقدونیه اسکندر از بین رفت.تقریبا بدون آنکه اثری از آن باقی باشد.قبرهای فرمانروایان مقدونی هرگز پیدا نشد.هیچ چیز از اسکندریه اولیه بجا نمانده.اما تخت جمشید تا به امروز بر  پاست.و کاخ های داریوش و خشایارشا هنوز بر بالای جلگه باعث حیرت مسافران  است.

«آری مشرق زمین بر کسی که مغرورانه مغلوبش ساخته بود غلبه کرد»

 

(ژ.م ویکنز)

ایران را در مفهوم حقیقی باستانی اش به خوبی ممکن است یک لوح فرهنگی بخوانیم.از قدیمی ترین ایام(لااقل از زمان سومر) و از دورترین حدود (مصر و یونان و هندو...)به ندرت ممکن بود خوابی یا خیالی یا مذهب و آرزویی باشد که عاقبت در فرهنگ حل نشده یا در ان معلق نمانده باشد.

(دارمستتر)

اسکندر یونان را ایرانی کرد.او ایران را یونانی نساخت.حال دیگریونان و جهان از جریان شرقی لبریز شد.

(افلاتون)

تو ای یونانی اگر بخواهی نیاکان خود را در برابر اردشیر پسر خشایار نمایش دهی اندیشه کن که چگونه خود را آلت استهزای او خواهی کرد.پس بر حذر باش که از نظر اصل و نسب پست تر از آنان خواهیم بود.

(رزالی مورتن)

حتی در خرابی تخت جمشید امروز خیره کننده ترین مناظر است ..                                         

(هانری دومونترلان شاعر و نویسنده فرانسوی)

من نمیتوانم حتی یک لحظه از زندگی شاعرانه ام رادر نظر بگیرم که تا اندازه یی به نبوغ شاعران ایرانی مدیون نباشد.

(افلاتون)

واقعیت این است که در زمان  کوروش ایرانیان حد وسط را میان آزادگی و بندگی را گرفته بودند آغاز کردند به اینکه آزاد باشند برای اینکه بتوانند بر تعدادی از خلق های دیگر سروری کنند.ایرانیان سرورانی بودند که به ملت هایی که به اطاعت آنان در می آمدند آزادی می بخشیدندوآنان را به درجه یی که شایسته ی آنان بود ارتقاء میدادند.

کتاب قوانین.به نقل از یونانیان و بربرها.ج۱ص۱۰۲

( آرتور پوپ)

نه تنها تاریخ آسیا بلکه تاریخ جهان تاریک خواهد بود اگر موضوع اصل قدرت ایران روشن نشود.

 پیشین.متن فرانسه.۲

(هرودوت)

ایرانیان از هر حیث خود را بهتر از همه ملل می پنداشتند

هرگز یک پارسی از خدای خود نیکی ها را برای شخص خود تقاضا نمیکند.بلکه او تقاضای سعادت برای تمام ملت پارس(ایران)و برای شاه میکند. خود را مشمول این دعای عمومی میداند.

( رنه گروسه)

در هر یک از جبهه هایی که ایرانییت با ملیت دیگری مبارزه میکرد برتری ایرانیان به ثبوت میرسید.

غیر ممکن است که این حقیقت را انکار کنیم که این آئین(زرتشتی)تا چه اندازه جلوتر از معنویت یونان یا کتاب مقدس بوده است.

نژاد ایرانی با خصال ایرانی و شم سازماندهی از برکت صلح ثمر بخش که میان ملل متنوعه به وجود آورد نژاد نخبه و امپراتورساز آسیا به شمار میرود. 

(پروفسور ایلیف)

از خصائص آریائیان ایران:مردانگی و بی پیرایگی است.          میراث ایران.ص۳۱

(مونتسکیو)

اسکندر پس از ورود به ایران اندیشه های بد خود را نسبت به ایران رها کرد و خوی و عادت ایرانی ها را گرفت.

یونانیان و بربرها.ج۱.ص۷۱

( آربری)

روح ایران همانطور که از هنرهای این مردم مشهود است در ادبیات این قوم نیز زنده  و پایدارمانده.

(زبان فارسی شیرین ترین و آهنگ دار ترین زبان مشرق زمین است)

(چرزیگوفسکی)

تمام اختصاصات اساسی ساختمان های گنبدی شکل و سقفهای ضربی و حتی صلیب شکل که عصاره ی واقعی معماری بیزانس به شمار میرود از ایران سرچشمه گرفته و نخست در ایران توسعه یافته.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 18:28  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

با درود.
من به تمامی ایرانیان و ایرانپرستان٬ سال نو را شادباش می گویم. سال گذشته سای همراه با دشواری های فراوان برای همه بود و امیدوارم امسال به مانند پارسال نباشد. من هم در سال گذشته نتوانستم در تارنگارم بگونه ای شایسته باشندگی کنم. امیدوارم سال نو سالی باشد که در آن گرفتاری برای هیچ ایرانی پیش نیاید.
برای نخستین نوشتار سال نو٬ می خواهم در پیرامون سیزده بدر و گفتارهایی در پیرامون دروغ بودن نحسی آن٬ سخنی هرچند کوتاه بگویم. برای دیدن نوشتار٬ به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:9  توسط آترین  | 

زندگی‌نامه صادق هدایت

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد
.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد
.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:8  توسط هیوا  | 

دوستان عزیزم سلامی دوباره

تقویم سازمان ملل متحد نوروز را در تقویم خود جای خواهد داد

با یاری شما دوستان درثبت نام و درخواست از این سازمان در پایگاه اینترنتی این

سازمان به ادرس:www.petitiononline.com

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:32  توسط آرمیتا  | 

بابك خرمدين چهارم ژانويه سال 838 ميلادي به دستور معتصم خليفه عباسي با قطع تدريجي دست و پا و اعضاي بدن كشته شد و سپس بقيه بدنش را در بيرون شهر سامرا به دار آويختند كه مدتها به همان صورت باقي بود.
    در آن قرن درهر گوشه ايران يك استقلال طلب بپاخاسته بود. در شمال ايران همزمان سه مبارز ــ بابك، مازيار و افشين ــ بناي مبارزه با حكومت بغداد را گذارده بودند كه بابك در عين حال فرضيه اجتماعي ــ اقتصادي مزدك را هم دنبال مي كرد و خواهان برابري كامل مردم و اشتراکي شدن مالكيت بود. پيروان او پيراهن سرخ رنگ بر تن مي كردند و به احتمال زياد دادن عنوان «سرخها» به كمونيستها ريشه در همان زمان دارد. در تاريخ، آنان را سرخ جامگان، خرميان و خرمدينان نوشته اند. در آن زمان هنوز اكثريت آذربايجاني ها كه بابك از ميان آنان برخاسته بود دين نياكان (آيين زرتشت) را حفظ كرده بودند. بايد دانست كه تا زمان شاه اسمعيل صفوي (پنج قرن پيش) هم بسياري از مردم شمال ارس و حكمران آنان شروانشاه زرتشتي بودند. همچنين بايد به خاطر داشت كه زبان تركي دو ــ سه قرن بعد با سلجوقيان وارد اين قسمت ايران شد.
    بابك بارها سپاه خليفه عباسي را كه عموما غلامان ترك آسياي مركزي بودند شكست داده بود، زيرا دژ و استحكامات متعدد داشت. وي با مازيار حاكم تبرستان (مازندران) و نيز افشين سردار استقلال طلب ديگر در ارتباط بود. مازيار به دليل همسايگي با طاهريان از دور و در ظاهر احترام خليفه را داشت تا فرصت مناسب به دست آورد و افشين معتقد به انهدام قدرت خليفه از درون بود و بنا براين، خود را به اشخص خليفه نزديك كرده بود، ولي خليفه از همه چيز باخبر بود و براي تضعيف روحيه استقلال طلبي ايرانيان كه مي گفتند: اسلام بله؛ حكومت عرب نه ــ افشين را به جنگ بابك فرستاد. افشين همه مساعي خود را به كار برد تا بابك باقي بماند كه بابك به دليل از دست دادن چند افسر خود در جنگ، به ارمنستان فرار كرد كه در آنجا به دام توطئه افتاد و اسير شد و به افشين تحويل گرديد و افشين راهي جز تحويل او به خليفه نداشت و خليفه او را به طرز دلخراشي كه مورخان آن زمان شرح داده اند و در تاريخ طبري هم آمده است بكشت، اما بابك تا جان در بدن داشت خود را نباخت. مازيار نيز از طريق اغفال برادرش دستگير و او نيز در سامرا كه معتصم پايتخت خود را به انجا منتقل كرده بود به طرز فجيعي كشته شد و جسدش را دركنار استخوانهاي بابك به دار زدند. سپس نوبت به افشين رسيد كه اورا در بغداد گرفتند و خليفه تماسهاي او با مازيار و بابك را رو كرد و با گرسنگي دادنش كشت و جنازه وي را هم در كنار دو تن ديگر در حاشيه سامرا به دار آويخت. تاريخ خلفاي عباسي و حكام عرب مملو از چنين قتلهايي است، حتي قتل نزديكان و بستگانشان.

 

به نقل از:

http://www.iranians historyonthisday .com/farsi. asp

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:6  توسط آترین  | 

اسطوره طنز ایران٬ احمد رضا ارحام صدر درگذشت.

او در یکشنبه ۲۴ آذر در سن ۸۵ سالگی جان به جان آفرین تقدیم کرد. چقدر راحت بزرگانمان را از دست می دهیم و گرامی شان نمی داریم. سخت است نازنینان٬ اینکه ارحام صدر٬ زندگی را بدرود بگوید و تنها از راه رایانامه هایمان و نه رسانه ها٬ بتوانیم آگاه شویم. برای گرامیداشت این بزرگ مرد عرصه طنز ایرانی نباید گریست. بلکه باید خندید. خنده مردم همان چیزی است که او در سرتاسر عمرش می خواست. پس ای ایرانیان به افتخار بزرگ مرد عرصه طنز ایرانُ بخندیم تا روح او در آرامش باشد.

در ادامه مطلب بیوگرافی این بزرگ مرد را بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:51  توسط آترین  | 

ان مرد زيبا كه بود كنار پنجره صبح ايستاده بود؟

ان مرد زيبا كه بود كنا پنجره صبح ايستاده بود و هبوط ثانيه را ميدانست .

ان مرد زيبا كنار خواب عروسكان برفي لبخند ميزد

ان مرد .............

او كه خواب كور رنگهاي رنگين كمان را اشفته كرد و

ميان شالوده احساس باد بادكهاي سرگردان گريست

ان مرد زيبا كه بود كنار پنجره صبح

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:3  توسط آرمیتا  | 

آنچه در تاریخ ملل خوانده و شنیده‌ایم، در همۀ موارد حکم بر این است که ملت غالب نفوذ معنوی خود را بر ملت مغلوب تحمیل می‌کند و خواه ناخواه ملت مغلوب، تحت تأثیر سنن و زبان ملت غالب قرار می‌گیرد. ولی در مورد ایران، آن هم زمان شاهنشاهی هخامنشی، این اصل وارونه عمل می‌شود! یعنی شاهنشاهی هخامنشی پس از این که بزرگ‌ترین شاهنشاهی جهان را به وجود می‌آورد و در این شاهنشاهی صدها ملت وجود دارد و ده‌ها زبان تکلم می‌شود، ولی این شاهنشاهی عظیم و نیرومند، با توجه به این که پادشاهان این شاهنشاهی همه به کرات گفته‌اند که ایرانی، آریایی و پارسی هستند، زبان ملی خودشان را بر خلاف همۀ موازین عقلی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی از دست می‌دهند و تحت تابعیت زبان مجعولی که در بازار بابل رایج بوده قرار می‌گیرند و زبان دربار، دولت و ملت خود را زبان آرامی که سامی و عبری است قرار می‌دهند؟!
البته چنین فرضیه‌ای تنها در یک مورد مصداق پیدا می‌کند وآن هنگامی است که محقق می‌خواهد و آرزو دارد که همۀ مردم جهان را با یک خط و یک زبان که متعلق به سامی‌نژادان است به سخن گفتن و نوشتن وادارد وگرنه هیچ منطق و عقل سلیمی نمی‌تواند این فرضیۀ سخیف را بپذیرد که کوروش، داریوش و خشایارشا زبان مادری خود را از دست داده و به زبان مجهولی از قومی بیگانه سخن می‌گفته و مهم‌تر از همه این که در رواج و نشر این زبان بیگانه در سراسرکشور شاهنشاهی ایران، مجاهدت و کوشش کرده‌اند! اصطلاح زبان آرامی برای مردم سرزمین ایران در دورۀ هخامنشی یک اصطلاح ساختگی و مغرضانه است و با هیچ دلیل، منطق و برهانی جور در نمی‌آید. خط نامیده شده به نام آرامی در زمان داریوش نبوده بلکه پیش از کوروش هم در ایران رایج بوده است.
خط آریایی پیش از کوروش، به وسیلۀ مادها در سرزمین سامی‌نژادان پس از تصرف دولت آشور به وسیلۀ فرورتیش رواج گرفت. خط آریایی چون تنها خط الفبایی برای نوشتن با قلم مو و رنگ بر روی پوست و یا پاپیروس بوده است، مورد استقبال همۀ ملل همجوار ایران قرار گرفته و بر خلاف نظر کسانی که معتقدند چون با این خط لهجۀ عبری آرامی هم نوشته شده، این خط آرامی است و یا هر چه با این خط نوشته شده باشد آرامی است، می گوییم نه تنها با این خط کتیبه‌هایی به زبان‌های خوزی، انشانی، پارسی، هندی و قبطی به دست آمده، بلکه حتا به زبان یونانی هم کتیبه در دست است. پس چگونه باید باور داشت که هر نوشته‌ای که به این خط باشد به زبان آرامی است؟!
خط و زبان دو موضوع و دو مورد جداگانه هستند و به هیچ وجه زبان تابع خط نیست ولی جای تأسف است که خاورشناسان این نکته را دربارۀ زبان آرامی مورد نظر قرار نداده و همه جا زبان را تابع خط به اصطلاح آرامی می دانند. بر طبق دو سند مسلم و غیر قابل تردید از زمان داریوش، نام این خط آریایی بوده و نه آرامی. به استناد سنگ نوشتۀ داریوش بزرگ در بغستان (بیستون) در بند بیست از ستون چهارم که به زبان پارسی است می‌نویسد:
"داریوش شاه گوید:
"داریوش شاه گوید: به خواست اهورامزدا این خط من است که من کردم. به جز این، به زبان و خط آریایی هم روی لوح و هم روی چرم نوشته شده. جز آن، پیکر خود را هم بساختم و جز آن، تبارنامۀ خود را نوشتم. در پیش من این نوشته خوانده شد. پس از آن، من این نوشته‌ها را همه جا در میان کشورها فرستادم."
سند دیگری، خوشبختانه نوشتۀ بغستان را تأیید می‌کند و راه هر گونه مغلطه و سفسطه را برای معاندان و مخالفان می‌بندد و آن کتیبه‌ای است که در جزیرة الفیل مصر یافت شده و این کتیبه هم رونوشت کتیبۀ بغستان است. این دو سندکتبی برای ما ایرانیان، سندی مقدس و معتبر است و به استناد این دو سند از داریوش بزرگ، ما خطی را که دیگران به جعل و تزویر، آرامی خوانده‌اند، آریایی می‌خوا نیم و آرامی خواندن این خط را خیانت به تاریخ و فرهنگ ایران می‌دانیم.
یهودان پس از آمدن به ایران با خط تحریری آریایی آشنا شدند و آموختند و نام آن را بعدها از آریایی به آرامی تبدیل کرده اند. آنها می گویند که آرامی‌ها فرزندان آرام ،فرزند سام بودند و کلدانیان از آنان این خط را آموختند و سپس خط عبری را از آن مشتق ساختند. با خواندن این همه پیچ و خم در کلام، در می یابیم مقصود این است که خط، ابداع و اختراع قوم یهود است و بسیاری از محققان ساده لوح نیز این جعلیات را پذیرفته‌اند و بدون تعمق و تحقیق در نوشته‌هایشان به کار می‌برند. باید توجه داشت ۵۵٠٠ سال پیش از این که در ایران آثار خط میخی به دست آمده است، این دولت، حکومت و مردم مجعول آرامی کجا بوده‌اند و چه می‌کرده‌اند؟!
به اعتراف و اذعان همۀ متخصصان زبان‌شناسی و خط، خط دین دبیره یا اوستایی، کامل‌ترین و آسان‌ترین خط فونتیک است که تا کنون در جهان اختراع شده و با این خط می‌توان همۀ زبان‌های جهان را با اصوات بیانی، لهجه‌ای و حلقی آن زبان‌ها نوشت و همان گونه خواند. چگونه است که ملتی با این استعداد و قریحۀ ابداع و اختراع، از پدید آوردن خط دیگر درمانده و خط ملت و قوم یهود را برای تحریر مکاتبات و فرمان‌های خود برگزیده باشد؟! ملتی که در دورۀ اشکانیان و ساسانیان نزدیک به چهل گونه خط داشته و در این دوران، هیچ یک از ملت‌های جهان جز یک گونه خط که آن را هم از ایرانیان به عاریت گرفته بودند، نداشته‌اند، آیا قابل قبول و عاقلانه است که باور کنیم یک گونه خط را از قوم سامی (یهود) اخذ کرده باشد؟!
الفبای ایرانی در آغاز به صورت ابجد مردف بوده است و خط لاتین هم که مأخوذ از خطوط کهن ایرانی‌ست، هنوز بر همان ردیف ابجد و هوز استوار است. تغییر شکل الفبای ایرانی به صورت کنونی، پس از اسلام روی داد و آن چنین بود که شعوبیه ایرانی برای تسهیل در فراگیری الفبا کوشیدند و حروف همسان را از نظر صورت و ردیف صوتی در کنار هم قرار دادند تا برای نوآموزان، فراگیری آن آسان باشد و نامش را الفبای پیرآموز گذاشتند.
اعراب خط نداشته‌اند و خطی که از حمیر و انبار به عربستان رفته و در زمان ظهور اسلام نشر یافته است، خط عربی نیست بلکه زبان عربی به این خط نوشته می‌شده است. و چون آثار مخطوط در قرون اولیه اسلامی و پس از آن، به زبان عربی نوشته می‌شد، خطی که با آن، زبان عربی ثبت می گردید، به نام خط عربی مشهور گردید. خطی که امروز زبان فارسی با آن نوشته می‌شود و یا در هند و پاکستان متداول و مرسوم است و در سابق در کشور عثمانی نیز رواج داشته است، خط عربی نیست بلکه این خط که از انبار به نجد عربستان رفته یکی از خطوط متداول ایرانی بوده که با تحولاتی برای نوشتن زبان عربی به کار رفته است.


رکن‌الدین همایون فرخ
http://www.jahanshiri.ir/al/thhswa.html

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:2  توسط آترین  | 

گاهي بين دو راهي گير ميكني بين درستي و غلطي يك چيز بين اينكه ايا تو درستي حركت ميكني يا اونها تو درست ميگي يا اونها تو.... بعد كلي با خودت كلنجار ميري روزهاي ميگذره اما هنوز به نتيجه اي

نرسيدي نتيجه اي كه قانعت كنه ارضات كنه. تا اينكه يك روز كه داري روزكاري ات رو شروع ميكني سر ايستگاه اتوبوس ايستادي و خيابان رو نگاه ميكني و بعد ميبيني كه داره بارون مياد خيلي شديد و مردم همه دارند ميرند و مياند هر كسي تو حس كار خودشه هيچ كس به فكر تو نيست به اين فكر نميكنه كه تو كي هستي چه فكري در سر داري و همينطور بي فكر موقع رانندگي روي تو اب مي پاشه و اون موقع است كه به خودت مياي و ميگي اونها همه به فكر خودشونند همشون . هيچ كس بهتر از من نميتونه در اين مورد تصميم بگيره اين منم كه دنيام رو ميسازم و هزارتاي ديگه.....

و همون لحظه سر ايستگاه كه ايستادي و باران هم مياد دوباره يكي ديگشون روت اب ميپاشه اونوقته كه از فكر مياي بيرون و ميگي كا ش ادم نبودم.!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:31  توسط آرمیتا  | 

اشکبوسي در ميان نخواهد بود

چون بسترگاه خيالم نازايي است.

و التيام مادر شدن شامه اي بس ا هورايي است.

من چقدر گريه کنم اه کشم بس که اين بيغوله تماشايي است.

شادي و حزن زمين يکسانست و در اين بت خانه  طفلd زيبانيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:54  توسط آرمیتا  |